شنیدن اعتراض و درخواست مطالبه قطعا یکی از نشانه های زنده بودن و امید است. نفس کشیدن در فضایی که امیدواری به تغییر و بهبود آن هست این انگیزه را در برخی معلمان ایجاد کرد که در کنار مطالبات صنفی و معیشتی به نیاز مبرم دیگری نیز توجه کنند. نیازی که مدتهاست بی توجه از کنار آن می گذریم. ارتباط و هم اندیشی با صاحب فکران و به خصوص صاحب نظران حوزه تعلیم و تربیت و اخلاق ما را دردمندانه به پای صحبت استاد گرانقدر مصطفی ملکیان کشاند. استادی که علیرغم همه مشکلات با روی باز ما را پذیرفت. اسفند بود و ما امید پایان خزان و از راه رسیدن بهاران داشتیم. نزدش که نشستیم از مسئولیتها، مشکلات، سردرگمی ها، برایش گفتیم و او صبورانه شنید. پاسخش فراتر از سوالات ما بود که البته از او نیز جز این توقع نمی رفت.
چهار نکته مهم را چون کلید دربهای بسته زندگی در دستانمان نهاد. شاه کلید بود. می خواهیم این رهنمونی به گشایش و زندگی خوب، خوش و سعادتمندانه را به عنوان عیدانه تقدیم تمام خوانندگان کنیم.
خوشی، خوبی، سیاست
خیلی خوشحالم که در خدمت عزیزان هستم. دوستانی که در نهاد مهم تعلیم وتربیت اشتغال و فعالیت دارند. قطعا هر خوشی در معلمان به متعلمان آنها نیز انتقال پیدا می کند. هر چه می اندیشم می بینم که هیچ ناحیه ای نیست که در ان آباد باشیم. در هر ناحیه خرابی و نا آبادی هست. لذا نمی دانم از کجا باید سخن را آغاز کنم. تعلیم و تربیت که به نظر من مهمترین نهاد اجتماعی می باشد مثل سایر نهادها، سیاست، دین، اقتصاد و خانواده و ... نیاز به آبادانی دارد. چند نکته مهم را در این فرصت کوتاه خدمتتان عرض خواهم کرد.
نکته اول:
ما نباید خوبی و خوشی زندگی را متوقف بر رژیم سیاسی کنیم. بهترین رژیم سیاسی را هم اگر داشته باشید ممکن است فردا نابود شود. با یک مداخله خارجی یا کودتا ممکن است نابود شود. اگر بدترین رژیم سیاسی هم حاکم باشد ممکن است صد سال بماند. بنابراین نمی توان گفت که چون بهترین رژیم سیاسی را داریم تضمینی است که زندگی مان خوب و خوش باشد و یا نمیتوان خوبی و خوشی زندگی را به نابودی رژیم بد منوط کرد. به عنوان نمونه رژیم سفاکی مانند اتحاد جماهیر شوروی که نصف دنیا را نابود کرد از 1917 تا 1980 یعنی 63 سال باقی ماند.
دوستانه و نیکخواهانه توصیه می کنم که خوب و بد زندگی خود را و خوبی و خوشی آن را بر نظام سیاسی حاکم متوقف نکنید. در عین اینکه باید نسبت به درد و رنج مردم حساسیت داشته باشید اما در عین حال به موازات آن برای خود و دیگرانی که زندگی شان تحت تاثیر شما می باشد نیز زندگی خوب و خوش فراهم کنید. حساسیت و هوشیاری نسبت به عملکرد نظام سیاسی که بر مقدرات مردم مسلط است باید در موازات توجه به خودتان و افرادی باشد که زیر تاثیر شما هستند. افراد تحت تاثیر شما ممکن است خانواده شما باشند یا فراتر از خانواده، شاگردان شما نیز باشند. مثلا کسی چون گاندی ششصد میلیون انسان زیر تاثیر او بودند. خلاصه هر چند هوشیاری و حساسیت نسبت به شرایط حاکم بر یک رژیم سیاسی باید باشد اما خوشی خود را به این بهانه به تاخیر نیاندازید.
نکته دوم: فساد نظام سیاسی را در یک تحلیل می توان در دو چیز یافت. یکی اینکه مسئولان و دست اندرکاران آن، یا کاری را که بر عهده گرفته اند، نمی دانند. یا کاری که می دانند و بر عهده گرفته اند را چنان که می دانند، عمل نمی کنند. غیر این دو مورد به نظر، فساد یک نظام معنا ندارد. مثلا فرض کنید من وزیر یک وزارتخانه شدم ولی مطلقا توانایی علمی و فکری و تجربی آن کار را ندارم. کاری را اینجا بر عهده گرفته ام که نمی دانم. یا از وجهی دیگر ممکن است فردی کاری را بر عهده گرفته باشد که راه درست انجام دادن آن را بلد است ولی نمی خواهد به خاطر منافع شخصی یا گروهی آن را درست انجام دهد. مثلا می داند که ساخت سد در این منطقه نه لازم است نه مفید ولی به خاطر منافع مالی و مادی آن کار را انجام میدهد.
البته این دو تحلیل در مورد کسانی صادق است که قدرت دارند. اگر کسی در جایی قرار بگیرد که نتواند کاری انجام دهد او دیگر قدرت ندارد و نقش او صرفا نمایشی است. زینت المجلس است و فقط جلوه دارد ولی قدرت دست او نیست. آن کسانی که قدرت دستشان هست فسادشان به یکی از این دو چیز است. بنابراین به نظر می رسد که اگر کسی مسئولیت و سمتش نمایشی است یا از اول نباید وارد آن کار شود و یا اگر پیش بینی نمی کرد و بعد از پذیرش پست و سمت متوجه شد که قدرت ندارد، باید آن کار را رها کند و بند ناف امید دیگران به خودش را ببرد.
اگر فردی با هوشیاری و حساسیت، یک رژیم و نظام را بر مبنای آن دو پارامتر تحلیل و رصد می کند باید ابتدا سعی کند کارهای خودش مصداق فساد طبق آن تحلیل نباشد. یعنی کاری را به عهده بگیرد که از انجام آن بر می آید و توان آن را دارد. همینطور طبق آنچه می داند نحوه درست انجام آن کار است، آن کار را انجام دهد. هیچ تهدید و تطمیع در اینصورت بر او موثر نخواهد افتاد. مبارزه سیاسی هر کسی این است که هر کاری را که بلد است بپذیرید و همان طور که بلد است آن را انجام دهد و تهدید و تطمیع در او اثر گذار نشود. حتی اگر به خاطر این روش به زندان هم بیفتد این زندان رفتن او، مقدس است. زیرا برای انجام دادن کار درست خودش به زندان افتاده است. مثل خبرنگاری که به دلیل انجام درست گزارش خبر و شغلش به زندان بیفتد. ولی اگر استاد دانشگاهی، معلومات، قدرت تفکر لازم، فهم عمیق، تجربه کافی برای تدریس را ندارد و همینطور اخلاق را هم رعایت نمی کند به خاطر انتقاد از یک مسئولی به زندان بیفتد، این به زندان افتادن پشیزی ارزش ندارد. زیرا خودش نیز جزیی از همان نظام فاسد است که به آن اعتراض کرده است. زبان حالش به آن مسئول این است که تو برو تا من بیایم. در واقع به دنبال جا به جایی قدرت است و نه انجام کار درست. شرف زندانیان سیاسی و اهمیت و الگو بودن آنان تا زمانی است که در راستای اجرای درست شغل و حرفه خودشان به زندان رفته باشند. اگر ذره بین انتقاد همیشه روی دیگران باشد و نه خودمان، با زندان رفتن، وضع بهتر نخواهد شد. باید هر کسی در راستای انجام کار خودش حساسیت داشته باشد. مثلا اگر من رفتگری باشم که کارم را خوب انجام دهم این را من مبارزه سیاسی می فهمم.
اگر هر کدام از ما بنا را بر این بگذاریم که اگر کاری را بلد نیستیم انجام ندهیم و اگر بلدیم درست انجام بدهیم اوضاع به سامان می شود. البته از کسی بیش از توان او هم توقع نمی رود. "لایکلف الله نفسا الا وسعها" فقط حکم خدا نیست بلکه هیچ عادلی نیز بیش از توان انسان از او انتظار ندارد. توانایی هم این است که کارمان را خوب انجام دهیم و اگر تطمیع و تهدید هم شدیم باز کارمان را درست انجام بدهیم.
نکته سوم: نکته دیگری که می خواهم تاکید کنم توجه به داشتن زندگی خوش و خوب است، البته خوشی در چارچوب خوبی باید باشد. منظورم از خوبی، اخلاقی زیستن است. زیست اخلاقی هم می تواند در ارتباط با خودمان باشد هم در ارتباط با دیگران و هم با طبیعت بی جان. می توان به یک باغچه هم از لحاظ اخلاقی بدی کرد به یک سگ هم همینطور. خوشی یعنی تا می توانیم سعی کنیم که بیشترین لذت از زندگی و کمترین درد و رنج، نصیبمان گردد البته مشروط بر اینکه قواعد اخلاقی را زیر پا نگذاریم.
علیرغم همه آنچه به ما یاد داده اند، خوش بودن ارزش است. آدم باید از زندگی بیشترین لذت را ببرد. ما نباید از خوش بودن خجالت بکشیم و خوشی خود را پنهان کنیم. از خوش بودنی باید پشیمان شد که به قیمت لگدمال کردن اخلاق باشد.خوشی شرف و فضیلت ما در زندگی است. آنچه بد است این است که برای خوش بودن اخلاق را زیر پا بگذاریم. این فرهنگ که آدم نباید خوش باشد و اگر خوش باشد باید انکار کند فرهنگ منحط است. در قران آمده "لا تنس نصیبک من الدنیا" بهره خود را از دنیا هرگز فراموش نکن و به کرات در قران "متاع الحیوه الدنیا" ذکر شده است.
پس باید به دو امر خوب بودن در درجه اول و خوش بودن در درجه دوم توجه کرد. می گویم خوبِ خوش نه خوشِ خوب. یعنی اول باید زندگی ما اخلاقی باشد و بعد در چارچوب اخلاقی بودن تا می توان، لذت برد. پس اگر برای خوش بودن رشوه بگیرم، کم کاری، احتکار، تقلب، رباخواری، سخن چینی و ظلم کنیم بد است و بیشترین تقبیح را ایجاد می کند. اگر برای خوش بودن هیچ ظلمی نمی کنید و کار خلاف نمی کنید و در چارچوب ضوابط اخلاقی، خوش می گذرانید این خوشی خجالت ندارد. ما معمولا عکس این رفتار می کنیم اولا برای خوش بودن ضوابط اخلاقی را زیر پا می گذاریم درحالی که از آن هم لذت نمی بریم و اگر هم لذتی داشته باشد مخفی می کنیم و در زندگی حالت نالان به خود می گیریم. البته شکی نیست که خوب بودن خوشی های ما را محدود می کند. برای اینکه زندگی خوب و خوش حاصل آید باید سه نوع کار را انجام دهیم. هم خودتان انجام دهید هم به بچه ها در مدرسه یاد دهید. آموزش و پرورش با برخی برنامه ها بچه ها را نابود می کند. مثلا کنکور مساله ای شده است که بچه ها را از مهد کودک به آن مشغول می کند. قبولی در کنکور با برگزاری کلاسهای متعدد و پرهزینه همراه گردیده و همه زندگی بچه ها در آن خلاصه شده است. همه خوبی ها و خوشی های زندگی را از بچه های مردم و خودمان می گیریم و از بین ابعاد مختلف زندگی، چیز مزخرفی مانند کنکور را در نظر می گیریم. چیزی که افراد را به سمت ناسالم ترین رقابت سوق می دهد و رقابت جای رفاقت را می گیرد. بچه هایی که برای کنکور تربیت شده اند از ابتدا به همه به چشم رقیب نگاه می کنند.
نکته چهارم: این است که برای یک زندگی خوب و خوش باید سه نوع کار را در زندگی انجام داد و خوب است که از ابتدا این ها را به بچه ها بگوییم. اول اینکه در زندگی انسان باید استقلال مالی و مادی داشته باشد تا بتواند زندگی اخلاقی همراه با بیشترین لذت را برای خود فراهم کند. برای داشتن استقلال مالی و مادی باید درآمد داشت. برای درآمد داشتن باید شغل و حرفه داشت. برای اینکه در شغل خود به آن دو مصیبت (نکته دوم) گرفتار نیاییم باید تخصص داشته باشیم. اولین کار این است که دنبال تخصص برای شغلی برویم. البته منظورم از تخصص مدرک تحصیلی نیست. تخصص یعنی در یک رشته علمی یا فنی یا هنری به میزانی که می خواهید متصدی یک حرفه یا شغل بشوید آگاهی داشته باشید. اصطلاحا به آن مهارت گفته می شود. مهندسی و پزشکی و مدیریت یک فن است. موسیقی هنر است. اولین کاری که به بچه ها باید یاد داد این است که فعالیت اولشان تخصص در یک رشته باشد. البته لزومی ندارد که همه به دانشگاه بروند و یا اگر هم رفتند تا مقطع پست دکترا بخوانند. به همان اندازه علم و فن و هنر لازم هست که بتوانند از طریق آن شغل و حرفه ای داشته باشند و امرار معاش کنند.
از اول ابهت دانشگاه و اینکه تنها از این راه می توانند متکفل شغل یا حرفه ای بشوند را از ذهنشان بیرون بیاورید. خدا هیچ جا نگفته که اگر مدرک داشته باشید رزق به شما می دهم.
یک دسته کار دوم نیز باید انجام داد. هر کدام از ما خودجوشی و خود انگیختگی درونی داریم. اصطلاحا من به آن علقه پردازی می گویم. یعنی هر کدام از ما در درونمان به یک یا چند چیز علاقه خودانگیخته و خودجوشانه داریم. علقه های افراد متاثر از شخصیت آنان بوده و با یکدیگر تفاوت دارند. این علقه ها یعنی همان چیزی که سبب خوشایند شماست و به شغل و درآمدزایی بستگی ندارد. اصطلاح انگلیسی آن hobby است. ممکن است یک نفر کتاب خواندن، فرد دیگری قدم زدن، یکی اسب سواری، دیگری شطرنج بازی و فردی هم موسیقی جزو علقه هایش باشد.
هر کدام از ما یک یا دو یا چند علقه در زندگی خود داریم. اگر آدم به این علقه ها بی توجه باشد آثار بسیار بدی در زندگی اش به جا خواهد گذاشت. انسان باید سیراب شود. شغل و حرفه انسان برای درآمدش است اما آنچه او را سیراب می کند پرداختن به علقه هایش می باشد. ممکن است کسی با آواز خواندن و فرد دیگری با رفتن به پارک سیراب گردد. هر کسی علقه پردازی هایی دارد. با اینکه در مورد علقه پردازی ها هیچ ارزش داوری نمی توان کرد ولی می توان گفت که بعضی علقه ها مشقات پدید می آورند مانند برخی فعالیتهای اجتماعی که از درون آدم هم می جوشد. مثل کسانی که بند بازی می کنند و می دانند که روزی از روی آن می افتند. این ها انسان را سیراب می کند. البته چقدر خوب است که علقه با شغل و حرفه انطباق پیدا کند. ولی معمولا در کشورهایی مانند ما اینکه علقه ها در راستای نان درآوردن باشد واقعه نادر و نشدنی است. هر کسی دلش در یک کار و دستش به کار دیگری است. علقه پردازی ها، درآمدی هم ندارد و حتی هزینه هم دارند ولی چاره نیست.
خصوصا خانمها باید توجه کنند که نسبت به خودشان هم وظایفی دارند و نباید خود را فراموش کنند. همان طور که بچه حقی از زندگی دارد پدر و مادرش هم حقی از زندگی دارند.
هم در کار اول که درآمدزایی بود و هم در کار دوم که پرداختن به علقه ها بود، با منافع خودمان سر و کار داشتیم.
فعالیت سوم رایگان بخشی است. هر کسی در عمرش دیر یا زود به این نتیجه می رسد. رواشناسان سن رسیدن به آن را حدود چهل سالگی می دانند هر چند برخی ممکن است دیرتر برسند و به ندرت هم ممکن است کسی زودتر به این مرحله برسد. استدلال برای رایگان بخشیدن را از نگاه دینی نمی گویم اگر کسی ماتریالیست صرف هم باشد و به دلیل آن فکر کند به همین نتیجه می رسد.
ما از اول نبودیم که تقاضایی داشته باشیم. مولانا هم در بیتی به این اشاره کرده است "ما نبودیم و تقاضامان نبود". یعنی آنچه به ما بخشیده اند به خاطر هیچ چیز حتی یک تقاضای کوچک هم نبوده است و هر چه من دارم هستی رایگان به من بخشیده است. استحقاق من سبب بخشش به من نگردیده است. هستی، خدا، یا هر نام دیگری که بر آن می گذارید، هر چه به شما داده بدون استحقاق شما بوده است و اگر به کسانی چیزی داده نشده است به خاطر عدم استحقاقشان نبوده است. داده ها از روی شایندگی و ناشایندگی نیست. از روی شایستگی و عدم شایستگی مطلقا نیست. چه ویژگی های جسمی از لحاظ سلامت، نیروی بدنی و زیبایی باشد و چه ویژگی های ذهنی مانند هوش بهر، حافظه، قدرت یادگیری، سرعت انتقال، فهم قوی، قدرت تفکر باشد. چه ویژگی های روانی مانند ترسو، محتاط، شجاع، دلیر، گشاده دستی، سخی، ممسک بودن باشد و چه توانایی های اجتماعی باشد. مثلا اینکه در کدام خانواده با کدام پدر و مادر و در کدام محله به دنیا بیاییم در اثر استحقاق داشتن یا نداشتن ما نبوده است. قطعا شخصیت فرزندی که از ابتدا پدری داشته است که مورد توجه و تقدیر اجتماعی بوده است با فرزندی که پدرش در جامعه به حساب نمی آمده فرق می کند. شایستگی و ناشایستگی فرزندان سبب و علتی برای داشتن چنین و چنان پدرانی نبوده است. توانایی های انسان که در اثر محیط طبیعی به دست می آید نیز در اثر شایندگی و عدم آن نیست. مثلا اینکه در اقلیم کویری یا در معتدل یا سرسبز به دنیا بیاییم سبب تفاوتهایی در ما می گردد. پس همه چیز رایگان به ما داده شده است. ممکن است کسی سوال کند که دوقلوهای همسان که در شرایط یکسان به دنیا آمده اند چرا آینده متفاوتی می توانند داشته باشند مثلا یکی می شود استاد دانشگاه و یکی دیگر، مکانیک ماشین می شود. این نشان می دهد که چیزهایی دست خودمان هست مثلا با پشتکار می توانیم مسیر زندگی مان را تغییر دهیم. شما در مورد پشتکار می گویید. پاسخ را با این پرسش مطرح می کنم که چه کسی پشتکار را به یکی داده است و به دیگری نداده است.
روانشناسان معتقدند که انسان معمولا بعد از چهل سالگی که تجارب زندگی شان بالا رفت متوجه این نکته می شود که نه آنچه به ما ندادند نالایق بودیم و نه آنچه دادند لایق. هر چه این احساس در شما زیاد شود احساس متقابل در شما پدید می آید که اگر اینها را رایگان به من داده اند بخشی از آن را به هستی برگردانم. به آنها که داده نشده رایگان بخشی کنم به جای اینکه بابت نداشته های آنان به خودم مباهات کنم و داشته هایم را دست مایه فخر خود و لاف زنی قرار دهم. به من بدون استحقاق دادند پس به او که بدون اینکه استحقاق نداشته باشد نداده اند ببخشم. به عبارتی به تو مجانی داده اند و به او مجانی نداده اند. ولی ما معمولا عکس آن رفتار می کنیم. پس نه تنها نباید فخر فروشی کرد بلکه باید نسبت به آنها که داشته های ما را ندارند، شفقت و رقت قلب بیشتری داشته باشیم. در میان نعمتها باید آن نعمتهایی که مهمتر هستند و به ما داده شده است نسبت به افرادی که از آن نعمتها محرومند سبب شفقت بیشتری در ما گردد.
بنابراین وقتی به این نتیجه رسیدید که به شما رایگان داده شده است برای قدردانی، شما نیز بخشی از آن را برمی گردانید. اینگونه می توان حق شناس بود. قدر آنچه به من داده اند و به دیگران نداده اند را باید درک کرد. پس هر قدر بیشتر رایگان به کسی داده شده باشد بیشتر رایگان بخشی باید کند. رایگان بخشی همان اخلاقی زیستی است. اخلاق با قانون گذاری فرق دارد. اگر قانون گذاری عالی هم داشته باشیم در نهایت بر اساس عدالت است. عدالت پاسداشت حق هاست. برای شهروند خوب بودن فرد باید طبق مر قوانین عمل کند. فرد عادل کسی است که نه حق کسی را می خورد نه می گذارد حقش را بخورند. این تازه حقوق است و قوانین و حقوق از ما شهروند خوب می سازد، شهروندی که بر مُرّ قوانین کشور عمل می کند. اخلاقی زندگی کردن بالاتر از شهروند خوب بودن است. اخلاقی بودن یعنی من حق کسی را نمی خورم و حتی بخشی از حق خودم را نیز مجّانا به دیگران می دهم. اخلاقی بودن به عبارتی همان رایگان بخشی است. کسی که از حق خود مجانا می گذرد یک کار اخلاقی انجام می دهد. هر کار اخلاقی یک مصداقی از رایگان بخشی است. اگر کسی بخواهد شهروند خوبی باشد باید در ازای خوردن سیلی سیلی بزند ولی اگر از آن صرف نظر کند و عفو کند این یک عمل اخلاقی است. عفو گذشتن از حق خود است. پس حقوقی زیستن با اخلاقی زیستن تفاوت دارد.
رایگان بخشی خوبی زندگی را و درآمدزایی و پرداختن به علقه ها خوشی زندگی را تامین می کند. تا استقلال مالی نباشد نمی توان اخلاقی زیست پس درآمدزایی را اول مطرح کردیم و از طرفی تا خودت سیراب نشدی حق نداری به دیگری بدهی. اول آدم نسبت به خودش وظیفه دارد. خودتان سیراب شوید و بعد به دیگران کمک کنید. دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
بچه ها باید بدانند که دانشگاه صرفا برای رسیدن به اولین نوع کار که درآمدزایی است، می باشد. هرچند تنها راه درآمدزایی هم نیست. چه بسا کسانی که به دانشگاه نرفته اند و کارشان را خوب انجام می دهند و برعکس کسانی هم به دانشگاه رفته اند و کارشان را خوب انجام نمی دهند. به بچه ها ابتدا از کار اول که داشتن شغل و حرفه هست می گوییم و بعد لازمه دست یافتن به شغل و حرفه را فقط رفتن به دانشگاه مطرح می کنیم. آنها را وارد رقابت تست و کنکور کرده و چنان این بازار داغ می شود که بچه ها تصور می کنند برای موفقیت باید عده ای را له کنند و برای بالا رفتن از نردبان موهوم کنکور عده ای را به پایین پرتاب کنند. در این رقابت، رحم و عطوفت از بین می رود. کنکور رقابت ناسالم ایجاد کرده است. وضعیتی پیش می آید که گفته می شود "انسان دیوار انسان است." (سارتر) یا به عبارت دیگر "انسان جهنم انسان است."
معلم و متعلم سوار بر یک کشتی هستند و در صورت همکاری این کشتی حرکت خواهد کرد. اگر معلم چیزی به دانش آموزش بگوید که خودش عمل نمی کند پذیرفتنی نیست. "کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم ای باعمالکم" مردم را با عملتان دعوت کنید. مثلا اگر استادی تمام وقت خود را صرف تدریس برای کسب مال می کند چطور می تواند به دیگران توصیه کند که سراغ علقه هایشان بروند. اگر دانش آموز ببیند که معلمش توانسته است بین این سه (کار، خوبی، خوشی) تعادل ایجاد کند او نیز درس می گیرد. قدما به تعادل بین این سه تا حکمت گفته اند. تعادل نه به این معنا که وقتتان را تقسیم بر سه کنید. بلکه برقراری بالانس و توازن بین درآمدزایی و علقه پردازی و رایگان بخشی منظور است. اگر این توازن باشد فرزندانتان نیز یاد می گیرند. مثلا آنان نیز به کودک درون خود بی اعتنایی نخواهند کرد و اگر کودک درونشان جویای موسیقی باشد برای رسیدن به پول بیشتر از آن صرف نظر نمی کنند.
در پایان بر دو نکته مجددا تاکید می کنم یکی اینکه تا می توانید فتیله تکیه خود را به رژیم سیاسی پایین بکشید. به موازات توجه به درد و رنج مردم و مسایل سیاسی و اجتماعی، سعی کنید که برای خودتان و آنانی که تحت تاثیر شما هستند زندگی خوب و خوشی را فراهم کنید.
دوم اینکه تعادلی بین این سه تا (کار، خوبی، خوشی) برقرار کنید. همه چیز پول نیست که بخواهید دومی و سومی را فدای آن کنید. کم نبودند ثروتندان جهانی که یا خودکشی کردند و یا به مواد مخدر و روان گردان روی آوردند و ازثروتشان برای خوبی و خوشی زندگی بهره ای نبردند.
پرسش: در رایگان بخشی که فرمودید همه چیز رایگان به ما می رسد زاویه دید شما کاملا جبری بود. اساس در تعلیم و تربیت، کوشش و یادگیری و به دست آوردن است. حتی رذالت های اخلاقی را هم می توان در تعلیم و تربیت اصلاح کرد. فرد با کوشش خودش می تواند اصلاحات و تغییراتی ایجاد کند. در ابتدای زندگی تا سه سالگی وراثت مسلط است اما از حدود 23 سالگی به بعد، "خود" میتواند هم وراثت و هم محیط را تحت تاثیر قرار دهد. می توان به رایگان بخشی نه با استدلال بخشش رایگان هستی به انسان بلکه با استدلالی والاتر، یعنی آنچه را با کوشش خود نیز به دست آورده ایم به دیگران رایگان ببخشیم، به آن نگاه کرد. در روانشناسی بخشش، سبب عزت نفس قلمداد شده و به نوعی لذت سطح بالاتری هم دارد.
پاسخ: من دو جواب برای این سوال دارم. قسمت اول سوالتان که فرض گرفتید، اگر رایگان هم به ما نبخشیده باشند باز رایگان بخشی چیز مطلوبی است را می پذیرم. بحث بر سر این نیست که اگر مال خودمان را ببخشیم دیگر فایده ندارد. اتفاقا اگر از مال خودم به دیگران بدهم این ارجح است. اما پاسخ دوم این است که باید واقعیت را ببینیم چیست. باید دید آیا در واقع امر به ما رایگان بخشیده شده است یا خودمان کسب کرده ایم. سطح این بحث با بحثی که تعلیم و تربیت مطرح می کند فرق دارد.
در سطح بحث شما، ژنتیک، تعلیم و تربیت، محیط و حتی سن هم، موثر هست. منکر نیستم که در تعلیم و تربیت می خواهیم چیز بدی را گرفته و چیز خوبی را جایگزینش کنیم. اینکه می گویم به شاگردان چنین و چنان بگویید، یعنی قبول دارم که شما می توانید از شاگردانتان یک تصور غلط را بگیرید و یک تصور درست را بنشانید. ولی در سطح عمیقتری به این مساله نگاه کنید. اینکه شاگردی تحت تاثیر آموزش شما قرار می گیرد و یک نفر دیگر نه، به چه دلیلی می تواند باشد. مثلا چرا حسد را می توان در یکی ریشه کن کرد و در دیگری نمی توان. چرا یکی مطیع پدر یا مادر می شود و با میل خوردنش مبارزه می کند و یک نفر دیگر نه. به عبارتی در تعلیم و تربیت می گویند که نظام انگیزشی، باور- میل است. برای صدور فعل ارادی از یک نفر باید در او یا باوری را ایجاد کرد یا میلی را تقویت کرد. وقتی از راه تعلیم و تربیت می خواهیم کسی را وادار به کاری کنیم باید در او باورها یا میلهایی را ایجاد کنیم.
بحث این است که من برای شاگردان این فعالیت را انجام می دهم اما در بعضی موارد موفق می شوم و در برخی دیگر نمی شوم. بالمال با رفتن به عمق مساله، می یابیم اینکه در مواردی موفق می شویم و در مواردی موفق نمی شویم با فرض اینکه علت، عمل واحدی انجام داده است، پس تفاوت در معلول هاست. در سطح روانشناختی اراده آزاد را می پذیریم اما در سطح فلسفی با رفتن به عمق موضوع، چیز دیگری به دست می آید. در فلسفه متافیزیک سطح ها مطرح است. بنابراین در یک سطح مطلب از یک قرار است و در سطح دیگری از قرار دیگر. مثلا در فیزیک در مقطع ابتدایی می گوییم هر چیزی یا مایع است یا جامد یا گاز. اگر پرسیده شود اتم یا نوترون یا الکترون یا پروتون ای پوزیترون یا مزون مایع یا گاز یا جامدند. می گویید این تقسیم در یک سطحی درست است اما اگر وارد دنیای ساب اتمیک شدید یعنی زیر اتم، دیگر این تقسیم بندی درست نیست. با اینکه جسم هستند ولی این تقسیمات را ندارند. حال اگر از جهان بی نهایت ریزها به جهان بی نهایت بزرگها بروید و پرسیده شود که کهکشان راه شیری مایع است یا جامد یا گاز اینجا هم این تقسیم بندی را نمی توان لحاظ کرد. این را رعایت متافیزیک سطح ها می گویند. هر سطحی در بحث می تواند یک متافیزیک داشته باشد. در روانشناسی به اختیار و اراده آزاد قائلند. اما اینکه چه شده که میل و باوری در کسی پدید آمده است یا نیامده است را دیگر نمی توان آنجا مطرح کرد و قائل به اختیار بود.
پرسش: نظرتان درباره خواسته های معیشتی معلمان چیست؟
پاسخ: باید به دو نکته اشاره کنم. یکی به هرم نیازهای مزلو که در آن به پنج دسته نیاز انسان اشاره شده است که در راس آن نیازهای فیزیولوژیک و بیولوژیک است و بنده هم آن را می پذیرم. اگر ضروریات زندگی که عبارتند از خوراک و پوشاک و نوشاک و ارضای غرایز جنسی و تا حدی تفریح برآورده نشود انسان به رفع نیازهای بعدی نمی رسد. اصلا نیازهای بعدی در انسان متولد نمی شود. اینکه گفته شده است شکم گرسنه ایمان ندارد به همین امر اشاره دارد، یعنی به نیازهای طبقه بالاتر نمی رسد. اعتراض معلمان به وضعیت معیشتی شان تا یک حدی قابل قبول است. اما به نظرم اگر اول مطالبات دیگری مطرح میشد بهتر بود. زیرا فکر می کنم برخی معلمان در حد نیازهای ضروری مشکلی ندارند و درصدی از آنان تا این حد هم وضع معیشتشان بد نیست. پس بهتر است مطالباتی طرح گردد که دانش آموزان با شنیدن آن به معلمانشان افتخار کنند. اگر تقویت بنیه علمی، فکری معلمان و تعمیق فهم و گسترش اخلاقی آنان در سطح ملی مطرح شود بسیار عالی است.
در خاتمه از مصطفی ملکیان که به حق از گنجینه های این مرز و بوم هستند قدردانی کردیم و اذن خواستیم که مطالب ارزشمندشان را عیدانه تقدیمتان کنیم.
اگر توفیق مجددی حاصل آمد شما خوانندگان و پیگیری کنندگان عرصه علم و اخلاق را نیز همراه خود خواهیم کرد.
14 اسفند 1393
متن نوشتاری توسط فرزانه دشتی تهیه گردیده است.
سعی نگارنده بر این بوده است که در نوشتاری کردن سخنان استاد رعایت امانت شده باشد. سعی بر این بوده حتی الامکان از جملات گفتاری خود ایشان استفاده گردد مگر مواردی که برای ایضاح مطلب جمله سازی از طرف نگارنده انجام شده است.
فلسفه تعلیم و تربیت
هدف تعلیم و تربیت چیست؟ اگر کودکان را مواد خامی برای ساختن چیز مطلوب در نظر بگیریم آن شی مطلوب چه می تواند باشد؟ این ماده خام قرار است که به چه تبدیل شود؟ کودک مثلا پس از سی سال که تعلیم و تربیت یافت به چه چیزی باید تبدیل شود. در طول تاریخ چه در فرهنگهای شرقی مثل هند و چین و ژاپن و چه در فرهنگهای غربی مثل یونان و مصر و روم و تمدن جدید غرب برای تعلیم روی هم رفته پنج هدف در نظر گرفته شده است. هر هدفی طرفداران جدی داشته است. ممکن است که هر کسی یکی از این اهداف یا چند تا از آنها را با هم بپذیرد. بنابراین یا هدفهای یگانی و واحد و بسیط داریم یا از این اهداف میتوان به دو یا سه تا یا چند تا قائل بود. هر چند هنوز هیچ متخصصی در جهان نتوانسته است راهی را بیابد که بشود دو یا سه تا از این اهداف را با هم جمع کند.
من اتمهای این اهداف را می گویم و شما میتوانید به صورت مولکولی اهداف را بخواهید اما عملا دست یافتن به آن غیر ممکن است پس اینکه نمی توانیم عملا مجموع این اهداف را یا دو یا چند تا را با هم داشته باشیم این الزام را ایجاد میکند که یکی از این اهداف را با وسواس و دقت نظر انتخاب کنیم. البته می توان یکی را هدف گرفت و بقیه را به عنوان محصولات فرعی در نظر گرفت.
این پنج تا را به لحاظ میزانی که در جهان امروز طرفدار دارد بیان میکنم نه به لحاظ اهمیت خود دیدگاه ها.
دیدگاه اول خیلی طرفدار در جهان امروز دارد و کاملا رایج است و خیلی از مدارس و موسسات بر اساس آن هدف تنظیم شده اند.
نخستین هدف: هدف آموزش و پرورش صد در صد اجتماعی است از تک تک افراد انسان هایی می سازد که به درد جامعه بخورند. آموزش و پرورش باید افراد را به گونه ای بسازد که هر فرد بتواند یک شغل و حرفه را در اجتماع به خوبی هر چه تمام تر به عهده بگیرد. نوباوگان را تحویل گرفته و بعد از مثلا سی سال او باید بتواند در یک شغل و حرفه مهارت کافی بدست آورد. پس هدف آموزش و پرورش تواناتر کردن افراد برای احراز مشاغل و حرفه ها و صنف ها در جامعه است مثلا می خواهیم فرد، پزشک و مهندس کارآمدی شود. ما صاحبان حرف ومشاغل قوی تربیت می کنیم. بزرگترین طرفدار این دیدگاه افلاطون است که در کتاب جمهوری یک جامعه آرمانی واتوپیا را تصویر کرده که باید برگزیدگان حکیم آن جامعه که شاه فیلسوف یا فیلسوف شاه نامیده می شوند بتوانند حکومت را با حکمت عجین کرده باشند. در آن جامعه ای که بدست فیلسوفان حاکم، اداره می شود باید نوباوگان را از همان آغاز تولد استعدادشان شناسایی شود تا بفهمند که در آینده برای چه شغلی مناسب هستند و آنها را در همان راستا تربیت کنند. هدف اجتماعی عملی برای آموزش و پرورش مدنظر بود. اجتماعی است زیرا سود آن شغل و حرفه به تمام جامعه خواهد رسید و عملی است زیرا اینجا علم برای علم مطرح نیست علم برای عمل و داشتن حرفه و شغل مطرح است. در یک قرن و نیم اخیر این دیدگاه دوباره بعد از گذشت دو هزار پانصد سال که توسط افلاطون مطرح شده بود مورد توجه قرار گرفت.
سه عامل سبب شد که این دیدگاه کارآمد جلوه کند. یک عامل دیدگاه اجتماعی است. دیدگاه اجتماعی به این معناست که پدران و مادران خوش دارند که فرزندانشان در آینده درآمد هر چه بیشتر داشته باشند. آنها با تجربه خودشان به این نتیجه رسیدند که درآمد بیشتر مرهون شغلی است که بیشتر مورد نیاز جامعه باشد. از طرفی برای یافتن آن شغلی که جامعه به شدت به آن نیاز دارد فرزندانشان باید به دانشها و معرفت هایی و کارآییها و مهارتهایی مجهز باشند پس فرزندانشان را به دست معلمان و مربیانی می سپرند که فرزندانشان را برای آن مشاغل آماده کنند و دانش و مهارت آن مشاغل را به آنان یاد دهند.
عامل دیگر نیاز اقتصادی بود. از اوایل قرن نوزدهم یعنی از حدود دویست سال پیش که جامعه غرب به سمت صنعت فن آوری و تکنولوژی روی آورد سرمایه داران که دنبال سود بودند متوجه شدند از راه فن آوری بیشتر می توانند سرمایه شان را افزایش دهند بنابراین در پی استخدام کسانی بر آمدند که بتوانند مهندسی کنند. مهندسین باید علوم پایه را مثل فیزیک مکانیک شیمی و امثال آن را می دانستند به تبع این نیاز پیدا شد که افرادی این علوم را بدانند پس سرمایه داران آموزش و پرورش را به جهتی سوق دادند که به ساختن مهندس و فیزیکدان و شیمیدان بپردازد. پس از مدتی سرمایه دار متوجه شد که به علوم دیگری مانند حسابداری هم نیازمند است پس این علم هم باید تقویت می شد بعد سرمایه داران اختلافاتی پیدا می کردند که سبب شد به حقوقدان هم نیاز پیدا کنند. کم کم آموزش و پرورش سامان یافت برای ساختن مهندس و کسانی که متخصص علوم پایه اند و حسابدار و حسابرس و حقوقدان. این مشاغل بیشترین درآمد را داشتند. قطعا یک سرمایه دار به متخصص فهم آثار شکسپیر نیاز نداشت یا متخصص در نقاشی های دوران رنسانس. محور مهندسی شد و سرمایه داران به این شغلها حقوق میدادند و میزان درآمد هر شغل و حرفه هم به میزان دوری و نزدیکی به مهندسی تعیین شد. پدران و مادران هم چون می خواهند فرزندانشان شغل پردرآمد داشته باشند آنها را تشویق می کنند که به سمت این مشاغل بروند. هنوز هم همین طور است و به بچه هایی که توان ذهنی بالایی داشته باشند توصیه می شود که فنی مهندسی بخوانند. در رتبه بعد هم پزشکی و رشته های وابسته توصیه می شود. اگر از بهره هوشی پایینی برخوردار باشند به سمت علوم انسانی هدایت می شوند زیرا در این دیدگاه مهندس مهم است.
عامل سومی که موثر بود عامل سیاسی بود. از اوایل قرن بیستم یعنی بعد از جنگ جهانی اول کشورها به این نتیجه رسیدند که برای دفاع باید بتوانند همسایگانشان را متوجه به این مساله کنند که اگر بخواهند به آنان حمله کنند مورد دو حمله واقع خواهند شد. قوام سیاسی حیات خود را در این دیدند که بتوانند همسایگانشان را بترسانند تا پیشگیری از تعرض کنند یا در صورت تعرض توان مقابله ای داشته باشند که دیگر قصد تعرض پیدا نکند. با این نگاه تنها راه برای یافتن توانایی داشتن تسلیحات بود و رشته های مهندسی می توانستند اسلحه را در اختیار سیاستمداران قرار دهند. پس این رشته ها در نظر سیاستمداران قدر و قیمت پیدا کرد و کارشان مزد بالایی پیدا کرد. توانایی هر رژیم سیاسی به داشتن اسلحه و داشتن لجستیک و قدرت لشکرکشی بستگی دارد و همه اینها به انواع مهندسی ها نیاز دارد. تقریبا هر چه در استخدام اهداف غیر نظامی اکنون است ابتدا برای اهداف نظامی به خدمت گرفته شده است. مثلا در رادیو گرافی که از اشعه های مختلف استفاده می شود از ابتدا این اشعه ها برای کشف بیماری و سلامت انسان وضع نشده است ابتدا برای اهداف نظامی وضع شدند مثلا برای دیدن دشمن در تاریکی یا در نور ماوراء بنفش و مادون قرمز یا برای فهمیدن اینکه شیی که ساکن است انسان است یا چیز دیگر، این ها به کار گرفته شدند. بعدها استفاده هایی در پزشکی پیدا کرد. در اداره جنگ به پزشکی هم البته نیاز است. پس پزشکی هم علم عزیزی شد. این اهمیت یافتن نه به سبب این بود که سلامتی را به ارمغان می آورد بلکه در جنگها غیر از مهندس به پزشک هم نیاز بود و این سبب عزتش شد.
از مجموع عوامل اجتماعی اقتصادی سیاسی برخی رشته ها اهمیت یافت. رشته های مهندسی، شیمی، فیزیک و به تبع آن ریاضی، بعد حقوقدانان بعد حسابداران بعد هم امروزه تحلیلگران پرسنلی اضافه شده است. یعنی کسانی که پرسنل یک وزارتخانه را تحلیل شخصیتی می کنند یعنی یک شاخه ای از روانشناسی هم به دلیل کارایی که دارد اهمیت یافت. افلاطون اولین بار این دیدگاه را مطرح کرد. گرچه برخی آثار او را شاعرانه ترین اثرات فلسفی جهان عنوان کرده اند اما او در توصیف مدینه فاضله اش گفته که باید شاعران را از مدینه تبعید کرد. در کتاب جمهوری در مورد مدینه فاضله می گوید که جزیره ای را در نظر بگیرید و افرادی که قریحه شاعری دارند را به آنجا تبعید کنید زیرا به درد جامعه نمی خورند. با وجود طبع شاعری در خودش ولی ذهنش و دیدگاهش جامعه گراست. با این نگاه متخصص زبان و ادبیات فارسی، تاریخدان، جغرافی دان و شاعر به درد نمی خورند. این دیدگاه، دید آموزش و پرورش کنونی ماست. یک مشکل بزرگ این نگاه مشکل دو فرهنگی شدن بشر است. یک متفکر در نیمه اول قرن بیستم متوجه شد که فرهنگ بشری در حال دو تکه شدن است. یک تکه کسانی که می توانند مادیت جامعه را تامین کنند ولی در تامین اخلاق و معنویت نه خود بهره ای دارند نه می توانند در این مورد به جامعه خدمتی کنند. مثلا برای پل سازی، جاده سازی و امور دیگر به کار می آیند. عده ای هم هستند که از اخلاق و معنویت بهره دارند اما کسی آنها را در جامعه به کار نمی گیرد. این دو فرهنگی شدن جامعه است. وارد این بحث نمی شوم. نقل قولهای زیادی از فرهیختگان بزرگ دوران معاصر می توان دید که توصیه کرده اند که بچه هایتان را از خواندن تاریخ یا ادبیات یا امثال آن باز بدارید.
دیدگاه دومدر مورد هدف آموزش و پرورش: هدف آموزش و پرورش را شغل وحرفه نمیداند. در این دیدگاه علم برای خود علم و دانستن برای دانستن و معرفت برای معرفت هدف است. علم نباید وسیله برای رسیدن به هدف دیگر باشد بلکه خودش هدف است. در دیدگاه اول دانستن، برای دگرگون کردن بود علم، برای عمل بود. اینجا می گوید علم برای علم است. به عبارتی دیگر هدف آموزش و پرورش انتقال تمدن به نسل های بعدی است. چیزی را که در طی قرنها با مشقت و محنت و کار و کوشش به دست آمده را مجانا به نسل های بعد باید انتقال دهیم و نسلهای بعدی به آن معارف افزوده و به نسل های بعدی منتقل کنند. برای این علوم و معارف خیلی نیرو و استعداد صرف شده است. می خواهیم با نیرو و وقت حداقل ممکن این دانشها را به نوباوگان و این نسل منتقل کنیم.
بزرگان دوران رنسانس چنین دیدگاهی را داشتند که در راس آنها اراسموس روتردامی قرار داشت. معتقد بودند انسانی که از دیگران داناتر است از دیگران بهتر است. دانستن، شرف و فضیلت برای انسان محسوب می شود. باید جد و جهد در جهت انتقال معارف باشد چه معارف ادبی چه اقتصادی چه سیاسی مهم نیست که چه انتقال می دهیم بلکه مهم انتقال دانایی و معارف است نه انتقال دانشهای خاصی مثل مهندسی و پزشکی. اراسموس روتردامی نماینده تمام اندیشمندان رنسانسی است او مقالاتی برای بیان اهمیت شناخت و دانستن جهان نوشت و معتقد بود که فونکسیون آدمی و کار ویژه انسان همین است. این دیدگاه دو قرن و نیم در اروپا یعنی از قرن شانزده تا اواسط قرن هیجده پر طرفدار بود. اشراف و ثروتمندان سعی داشتند فرزندان خود را فرهیخته بار آوردند و می خواستند بچه هایشان هستی را بهتر از آنها بشناسند. جان دیویی که یکی از بزرگترین متخصصین آموزش و پرورش در نیمه دوم قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم در امریکا هست دوباره این سخن را زنده کرد. گفت نوباوگان خود را فرهیخته تر بار بیاورید و به این که با آن چه شغلی به دست می آید کاری نداشته باشید. او در این جهت تلاش کرد. خیلی مدارس خصوصی مبتنی بر این دیدگاه در زمان دیویی در آمریکا دایر شد و دانستنی های بزرگ را به بچه های خود یاد دادند. از آن جهت که هر انسانی در عمر خود نمیتواند همه دانستنیها را بیاموزد و عمر انسان محدود است و امکان های او نیز محدود است باید رده بندی و رتبه بندی هایی انجام بگیرد. به این دلیل برخی دانستنیها دراولویت قرار می گیرند مثلا جرج اشتاینر یکی از بزرگترین متفکران و مصلحان اجتماعی قرن بیستم جمله معروفی در این مورد دارد: اگر کسی از رومان های چینی و غزلیات فارسی چیزی نخوانده باشد چیزی از زندگی نفهمیده است. در این رتبه بندی کسب شغل و حرفه مهم نیست. معمولا کسانی که تحت این آموزش قرار می گیرند از آنها خواسته می شود که کتابهای بزرگ جهان را بخوانند ( 150 کتاب بزرگ تاریخ فرهنگ بشری است که باید بخوانند) فرقی نمیکند که چه کسی باشی باید حقایق هستی را بفهمی.
دیدگاه سوم در مورد هدف آموزش وپرورش: هدف آموزش و پرورش، تعلیم روش تفکر است. هیچ معلوماتی نیاز نیست انتقال یابد بلکه باید روش فکر کردن و راه های درست فکر کردن را آموخت. افلاطون مثالی را مطرح کرده است که البته برای جهت دیگری است اما اینجا مصداق دارد. او میگوید اگر از یک خانواده بپرسند که هر روز چه مقدار مصرف دارید و آنها بگویند روزی دو ماهی و آن فرد بگوید که از این به بعد من هر صبح به شما دو ماهی میدهم اینجا در نگاه نخست به نظر می آید که این فرد خدمت به آنها کرده است اما در واقع اینطور نیست زیرا اولا ممکن است که او زودتر بمیرد فردای آن روز آنها از گرسنگی بمیرند. یا اگر بر فرض او بیشتر از آنها زنده بماند باز مشکل این است که آنها استقلال زندگی خود را از دست داده اند و زندگی شان به او وابسته میشود. لمیدگی و اتکا به آن شخص پیدا میکنند. خدمت را کسی به شما می کند که بگوید اگر نیاز به ماهی دارید بیایید تا روش ماهیگیری را به شما یاد بدهم. در این صورت اگر بمیرد برای شما مشکلی پیش نمی اید ثانیا زندگی مستقل و قائم به خود دارید. افلاطون این مثال را در زمینه دیگری استفاده کرده است. ما نیازی نداریم که همه مطالب کتابهای نوشته شده را انتقال دهیم. باید روشی را که افلاطون را افلاطون کرد و ارسطو را ارسطو یاد دهیم. روش درست اندیشیدن را باید آموخت. به جای روش تفکر شما فرآورده های فکری را می آموزانید که مثل دادن ماهی است به جای آموزش ماهیگیری. اگر روزی تمام کتابهای جهان از دست رفت من باید بتوانم راجع خودم و ارتباطم با هستی بیندیشم. هدف تعلیم و تربیت باید درست اندیشی باشد این رای و نظر ارسطو است. او می گوید دانسته ها مهم نیست روش های دانستن مهم است. به جای انتقال دانستن، روش های دانستن را انتقال دهید و برای این باید کاری کرد که هر وقت شاگردتان با رای یا واقعیت جدید رو به رو شد بتواند موضع و جایگاه خود را مشخص کند. ما در زندگی یا با واقعیت جدید مواجه می شوید یا با رای جدید. واقعیت مثل اینکه ناگهان دست یا پایتان فلج شود این یک واقعیت جدیدی است که اگر با آن مواجه شدید باید بتوانید با آن کنار بیایید. یا گاهی با رای جدید مواجه می شوید مثلا تا الان فکر میکردید که خدا وجود دارد و کتابی می خوانید که اثبات میکند خدا وجود ندارد. اینجا می خواهید چه کار کنید. آیا می خواهید تسلیم نظر جدید شوید یا می خواهید به این سخن جدید بی اعتنا باشید. باید روشی را بدانی که در مواجهه با رای جدید موضع صحیح اتخاذ کنید. مدیریت رای جدید را باید بدانید. به نظر ارسطو وقتی انسان با واقعیات یا آرای جدید در زندگی فردی یا اجتماعی رو به رو میشود فقط روش تفکر درست در اتخاذ موضع او را یاری می کند. این از راه خواندن کتاب به دست نمی آید بلکه باید افراد آموزش ببینند. چه طوری روش تفکر را یاد بدهیم. روش تفکر را چه کسی می داند که بیاموزاند. آیا می شود با امتحان از فیزیک و شیمی و ... فهمید که چه کسی روش تفکر را میداند. نه اصلا اینگونه نیست. از دانسته ها می توان امتحان گرفت مثلا از فلسفه ریاضی شیمی و غیره اما اینها صرفا دانسته هاست نه روش تفکر. چه کسانی روش تفکر درست دارند. از زمانیکه ارسطو این سخن را مطرح کرد خودش ویژگی هایی را نیز عنوان کرد و بعد از او کسانی که نظر او را پذیرفته بودند نیز به آن ویژگی های دیگری افزودند. فهرست فضائل فکری درست کردند البته فهرست فضائل اخلاقی هم داریم اما اینجا ویژگی های فکری مد نظر است. اهم فضائل فکری را خودم طبقه بندی کردم که توضیح میدهم. برای ارسطو نه شغل و نه حرفه مهم است و نه آنچه دیگران میدانستند بلکه روش درست فکر کردن مهم است. آنها معتقد بودند که باید چهل فضیلت فکری را بپرورانیم ولی من مهمترین آن ها را میگویم.
ویژگی ها: 1-باید کنجکاوی کودکانه خود را تا بزرگسالی حفظ کند. در کودکی در مورد همه چیز سوال میکنیم تا جایی که بزرگسالان عاجزند هم گاهی در پاسخ و هم در اینکه در مورد همه چیز در ذهن ما می تواند سوال ایجاد شود. بچه به شدت کنجکاو است نه فقط میداند که نمیداند بلکه می خواهد که بداند. اما در بزرگسالی می داند که نمی داند اما رضا میدهد که نداند اما کودک از ندانستن رنج می برد. به نظر ارسطو کسانی که روش تفکر درست دارند تا آخر عمر همه چیز برایشان سوال است. برای روش درست فکر کردن باید هم کنجکاوی کودکانه را زنده نگه داشت و هم آن را پرورش داد.
مخصوصا کنجکاوی در مورد اموری که یا با آنها انس نداریم یا به آنها عادت نداریم از نظر ارسطو یعنی اگر چنین پدیده هایی در زندگی ما پیدا شد و ما از آنها بدون کنجکاوی گذشتیم با درست اندیشیدن آشنا نیستیم. باید نسبت به پدیده های عجیب واکنش بیشتری هم نشان داد زیرا ممکن است نقصی در ما هست که به نظرمان آن پدیده عجیب آمده است. نفس عجیب به نظر رسیدن پدیده نشان دهنده مشکلی در فکر هست. مثال آن ماهیگیری است که با توری که شبکه های آن با فاصله ها پنج سانتی متری بود. او بعد از عمری ماهیگیری می گفت که در این دریا ماهی کوچکتر از پنج در پنج وجود ندارد. برایش شگفت انگیز بود که چرا ماهی از همان اول هم که دنیا می آید از این اندازه بزرگتر است. اگر دنبال این چیز عجیب رفته بود متوجه می شد که تورش دارای شبکه های بزرگ هست و به خاطر این ماهی های کوچکتر از این سایز از تور او عبور می کنند. ما نیز اگر دنبال چیزهایی که برایمان عجیب هستند برویم پی می بریم که فکرمان مشکل دارد که برایمان عجیب است.
2- داشتن عطش نسبت به فهم ادله سخنان مخالفان خود. معمولا ما دنبال موافقان رای خود می گردیم. باید بفهمیم که چرا برخی انسانها رای مخالف نظرمان را اتخاذ کردند. در حالیکه همان طمانینه و سکون و آرامشی که من با داشتن این رای پیدا کردم آنها نسبت به رای خود دارند. به تعبیری به پستوی فکری همه مخالفان خود سرک بکشیم. کسانی که درست می اندیشند به دنبال مخالفان خود میگردند.
3- ضابطه های شسته و رفته و مشخص در مورد جهان را قبول ندارند. همیشه باید بدانیم در جهان ایهام ها و ابهام های فراوان وجود دارد. به هر تقسیم بندی معین و مشخصی حساسیت دارند. اما اهل جزم و جمود دنبال ضابطه های واضح و روشن می گردند و می گویند که یا انسان های این گونه اند یا آن گونه. سرنوشت این دسته این است و آنها آن. همه چیز دسته بندی و کشو بندی شده است. اما ارسطو معتقد بود که روش درست اندیشیدن این است که بدانید جهان خیلی پیچیده تر از این است و پر ابهام تر و پر ایهام تر است از اینکه بتوان با حرفهای جدول بندی شده و دارای حد و مرز آن را تعریف کرد. اتفاقا باید نسبت به اینها باید بدگمان بود چون اینقدر شسته و رفته نیست. پذیرفتن پیچیدگی جهان و اینکه ضابطه دقیق ندارد ویژگی درست اندیشان است. اگر این را قبول کنیم می توانیم به راه هایی دست یابیم که هرگز کسانی که جهان را در چارچوب خاصی تصویر کردند به آن نمی رسند.
4-کسانی که درست می اندیشند وقتی هم که شک و بی یقینی دارند باز میتوانند تصمیمات درست اتخاذ کنند. زیرا خیلی امور مورد قطع و یقین نیستند. در فضای بی یقینی و فضای شک بر انگیز انسان درست اندیش راهی را در پیش می گیرد که اگر یک طرف شک درست آمد راه حلش ناموفق نباشد و نسبت به طرف دیگر شک هم همینطور باشد. نسبت به دو طرف شک طوری راه حل خود را دنبال می کنند ک هر کدام راست درآمد زیان نکنند یا زیان کمی داشته باشند.
5-احترام طراز اول قائل شدن برای عقلانیت. انسان درست اندیش برای استدلال احترام قائل است نه برای چیز دیگری. تمام حرمت خودش را و احترام درونی خودشان را برای استدلال ها صرف می کند سخن مستدل را از هر کسی می پذیرد.
6-انسان درست اندیش می داند که عقل البته محدودیتهای خودش را دارد. اگر نداند عقلانیت دیواره ها و محدودیت و کارکرد خاص خود را دارد مثل کسی است که از چکش همه کاری می خواهد برآید. کارهایی از چاقو بر می آید که از چکش بر نمی آید. احترام به عقلانیت به این معنا نیست که عقل مرز ندارد.
7-زنده نگه داشتن قوه نقادی ویژگی دیگر است. یعنی هر کسی هر سخنی بگوید به خود اجازه می دهند او را نقد کنند. نقد تشخیص نقاط قوت و نقاط ضعف است. این غیر از انتقاد است. هیچوقت قوه نقادی خود را تعطیل نمی کنند. آماده اند که برای شنیدن هر سخنی سرمایه نقادانه خود را نیز وارد میدان کنند.
8- یکی دیگر از فضائل فکری این است که از پشت پنجره های دیگر نیز بتوانی ببینی. مثلا شما اگر از پشت پنجره تهران را ببینی فقط از یک منظر تهران را دیده ای و البته می توانی از پنجره های دیگر تهران را به گونه دیگری ببینی. در مورد فکر هم همین طور است. هر کسی از منظر و پرسپکتیو خودش جهان را می بیند. چقدر خوب است که از پشت پنجره دیگران نیز جهان را ببینیم. آمادگی داشتن برای ایستادن پشت پنجره دیگران و دیدن جهان کمک میکند که عیب ونقصها و احیانا امتیازات منظر و پنجره خودمان پی می بریم.
ارسطو معتقد بود اینها را باید آموخت بعد در هستی رهایشان کرد. آن موقع به هر چه برخورد کنند خودشان موضع درست اتخاذ می کنند.
سخن ارسطو مورد اقبال واقع نشد اما از دهه هزار و نهصد و هفتاد به این طرف بشر با پدیده انفجار اطلاعات مواجه شد. به این معنا که انسان با ورود به دنیای مجازی یا کتابخانه ها یا امثال آن می تواند ده ها هزار کتاب و رساله و اطلاعات را در مورد یک موضوع ببیند. در مورد جاهز که متکلم معتزلی مسلک بود داستانی نقل کرده اند که مقصود من وجه نمادین آن است. کتاب های قدیم خیلی کلفت و با جلدهای چرمی و کاغذهای ضخیم بود. جاهز کتابهایش را دور تا دور اتاقش تا سقف چیده بود به یک کتابی نیاز داشت که از زیر کشید و همه کتابها در اطراف روی او ریخت و او زیر کتابهایش جان داد. ما به صورت نمادین در دنیای امروزی زیر اینهمه اطلاعات خفه می شویم زیرا اتخاذ موضع نمی توانیم بکنیم. در هر موردی صدها ایده و گفتار است. ذهن و روان ما زیر خروارها اطلاعات است. به همین سبب برخی متخصصان آموزش و پرورش به رای ارسطو برگشتند.
رای چهارم متعلق به یکی از بزرگترین متخصصان تعلیم و تربیت ژان ژاک روسو که فیلسوف هم بود می باشد. او معتقد بود که باید آموزش و پرورش باید به هر انسانی یاد دهد که چگونه به تفرد خودش جامه عمل بپوشاند. آزاد سازی از اینکه مانند دیگران باشد. رهایی بخشی فرد از همرنگی با جماعت. یعنی به فرد یاد بدهید که کار خاصی جهان هستی به دوشت گذاشته است که باید سراغ آن بروی. اینجا نیاز به مقدماتی دارد که بیان میکنم. هم فیلسوفان هم عارفان از قدیم به یک نکته تاکید داشتند که در جهان هستی هیچ دو چیزی عین هم نیستند. نمی توان دو برگ یا گوسفند یا...عین هم یافت. عرفا می گفتند لا تکرار فی التجلی. چون جهان تجلی خداست امکان ندارد خدا به صورت تکراری تجلی کند. در عالم انسانی این سخن به طریق اولی مصداق دارد هیچ دو انسانی عین هم نیستند هر انسانی در طول تاریخ هستی بی همتاست. هر انسان یک بار در هستی ظهور میکند این وجه یونیک بودن و بی همتا بودن انسان است. بی نظیریم.
جلسه دوم فلسفه تعلیم و تربیت استاد مصطفی ملکیان
مهم ترین مساله فلسفه تعلیم و تربیت این است که هدف آن چیست یا به عبارتی اگر نوباوگان و کودکان ماده خام فرض شوند ما می خواهیم با تعلیم و تربیت از او چه چیزی بسازیم. در مورد هدف آموزش و پرورش در طول تاریخ پنج پاسخ داده شده است. سه قول مطرح شد.
قول چهارم در مورد هدف آموزش و پرورش رساندن هر انسانی به تفرد خودش است. روسو این را مطرح کرده است. برای تفصیل این قول نیاز است که سه مقدمه را بدانیم.
مقدمه اول: به هر کدام از انسانها می توان اشاره کرد و گفت این موجود است. این وجود دارد، تحقق دارد، این هست. می توان موجود بودن را به ما نسبت داد. این موجود بودن به سبب یک یا چند ویژگی است که همه موجودات هستی بدون استثنا همه دارند. نسبت موجودیت و تحقق و هستی به اعتبار تعدادی ویژگی است و اینکه آن ویژگی ها چه هستند الان محل بحث ما نیست. اما اشاره دومی هم می توان علاوه بر نسبت موجود بودن داشت و آن نسبت انسان بودن است. می توان به کسی اشاره کرد و گفت فلانی انسان است. نسبت انسان دادن هم به اعتبار یک یا چند ویژگی است.
ویژگی یا ویژگی هایی که سبب می شود به من موجودیت نسبت داده شود مرا با همه موجودات جهان هستی هم سرنوشت می کند. با این اعتبار به قلم، آب، میز و ... هم موجود می گوییم و با آنها هم سرنوشت می شوم. وقتی به اعتبار یک یا چند ویژگی به من انسان بودن را نسبت می دهید مرا با همه انسانها هم سرنوشت می کنید و نه با موجودات غیر انسان.
نکته سوم اینکه به من اشاره می کنید و علاوه بر نسبت موجود بودن و انسان بودن که مرا با همه موجودات و انسانها هم سرنوشت می کند یک اشاره سومی هم به من می کنید و می گویید فلانی ملکیان است. اینجا با هیچ موجودی هم سرنوشت نمی شوم. اینجا به وجه منحصر به فرد بودن و بی تا و بی همتا بودن من اشاره میکنید. به تعبیر دیگر از هر انسانی در طول تاریخ هستی فقط یکی پدید آمده است. هر کدام از ما از این جهت نظیر نداریم. عرفا هم با عبارت "لا تکرار فی التجلی" این را مطرح کردند. جلوه خدا در آب و یا در گل یا در هر موجود دیگری تکرار نمی شود همینطور انسان هم در هستی تکرار نمی شود و نسخه دیگری ندارد. آنچه حسن را حسن و زهره را زهره کرده چه هست. به آن وجه تفرد آدمی گویند یعنی آن چیزی که سبب شده است آن آدم بی نظیر شود. این مساله در مورد برگ درخت یا تار مو یا هر چیز دیگری هم صادق است. موجودیت ما، ما را با همه موجودات عالم هم سرنوشت کرد و انسان بودن هم ما را با همه انسان ها هم سرنوشت کرد اما وجه منحصر به فرد ما، ما را با هیچ کسی هم سرنوشت نمی کند.
نکته اول از سه مقدمه این است که هر کدام از ما وجه منحصر به فرد تکرار نشدنی داریم.
نکته دوم: وجه تکرار نشدنی ما چگونه قابل شناخت است. از کجا بفهمم که چه چیزی مرا بی نظیر کرده است از طریق چه متدولوژی می توان به این وجه انحصاری پی ببرم. این جا می گویند که شما از طریق خودشناسی ناشی از خودکاوی میتوانید به وجه انحصاری خود پی ببرید. از طریق خودکاوی به خودشناسی می رسیم. خودشناسی یعنی آنقدر خود را بکاویم که بیابیم که وجه بی نظیر ما چیست. شاید شنیده باشید سقراط فیلسوف بزرگ یونانی می گفت که فلسفه من دو رکن دارد. یکی اینکه خود را بشناس و دیگر اینکه زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد. به دومی کار ندارم. سقراط می گفت که پیام اول من در فلسفه این است که خود را بشناس. این "خود" یعنی چه. آیا یعنی بفهمی که موجود هستی نه این نیست. بفهمی که انسانی نه این هم نیست. بفهمی که چرا منحصر به فرد هستی یعنی هر فرد از زهره و حسن و ... خود را بشناسد. اگر می خواست بگوید که وجه اشتراکتان را بشناسید باید می گفت که همه جمع شوند و وجه انسان بودن خودشان را بشناسند ولی برای سقراط خودشناسی مهم بود. این خودشناسی چه ثمراتی دارد. سقراط می گفت که با خودشناسی چهار چیز را می فهمید که رکن سعادت ما در این است. انسان با خودشناسی اولا میزان دانایی خودش را می فهمد. ثانیا میزان توانایی خود را ، نقاط قوت خود را ثالثا و نقاط ضعف خود را رابعا می فهمد. اگر گستره و محدوده دانایی ها و توانایی های خود را بفهمیم که تا کجاست و نقاط قوت و ضعف خود را نیز بفهمیم می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. هر کسی به نظر سقراط نیک بختی اش در گرو فهم این چهارتا می باشد. خودشناسی یعنی شناسایی وجه بی همتایی خودت، یعنی شناخت این چهار مورد. آنجایی راه ما از هم جدا می شود که دانایی هایت با دانایی های دیگر فرق می کند و توانایی هایت و نقاط قوت و ضفعت با دیگران فرق می کند. اینها شرط لازم نیک بختی ماست ولی نه شرط کافی.
مقدمه سوم این است که اگر انسان خود را بشناسد هر چیز دیگری را که نشناخته زیان نکرده است. برعکس اگر خود را نشناسید هر چیز دیگری را که در جهان نشناخته باشید سود نکرده اید. سقراط می گفت که اگر خود را بشناسی عدم شناخت تو نسبت به سایر موجودات به تو لطمه نمی زند. بود خودشناسی ما را از نبودن هر چیز دیگری بی نیاز می کند. در جمله ای که منسوب به امام حسین هست در آخر دعای عرفه آمده است که خطاب به خدا فرموده "الهی ماذا وجد من فقدک و ماذا فقد من وجدک" خدایا آنکه تو را یافت چه چیزی را از دست داد و آنکه تو را نیافت چه چیزی را به دست آورد. یعنی گویا از نظر گوینده خدا موجودی است که هر کسی او را یافت هر چیز دیگری را نیافت زیان نکرده است و برعکس. این را سقراط خطاب به خود آدمی گفته است.
این سه، مقدمات سخن سقراط است. حالا نوبت به ژان ژاک روسو در قرن هفدهم میرسد. او با الهام از سقراط بحثی را در فلسفه تعلیم و تربیت مطرح کرد. او هدف آموزش و پرورش را این چنین بیان کرد که باید هر کسی بتواند خودش را بشناسد. یعنی وقتی زهره را یا حسن را تحویل گرفتید باید فردی تحویل دهید که بتواند خودش را خوب بشناسد. هدف، شناخت وجه بی همتایی هر انسانی است و به هر کسی خود او را بشناساند. همه مشکلات از اینجا پیش می آید که من خودم را نمی شناسم. پس هدف نه این است که مرا دارای شغل و حرفه کند نه اینکه مرا داناتر کند نه اینکه روش اندیشیدن را بیاموزاند بلکه این است که مرا به خودم بشناساند. اگر این نظریه درست باشد ما سر کلاس به عنوان معلم یا مربی نمی توانیم حرفهایی که وجه مشترک همه است را بیان کنیم. این نظر روسو است. از این نظر آموزش و پرورش های عام و فراگیر از نظر او قابل قبول نیستند. همین طور از نظر او آموزش های توده ای که صد نفر سر کلاس حرفهای مشترکی می آموزند و سر کلاس دیگری حرفهای مشترک دیگری را فرا می گیرند روش درستی نیست. روش درست این است که با یک یک افراد کار کنیم. باید یقین کنیم که هر فرد خود را شناخته است. معنای این سخن در تعلیم و تربیت این است که اگر جهان هستی را یک پازل تصور کنیم که پر از خانه های متفاوت است هیچ دو خانه ای شبیه هم نیستند. در پازل های معمولی هم تقریبا این است که طراحان با مهارت هیچ دو خانه ای را مثل هم نمی سازند. هر قطعه فقط در یک خانه جای می گیرد. طراح قابل به گونه ای طراحی میکند که هر قطعه در یک خانه قرار بگیرد. در این نظریه روسو می گفت خدا جهان را چنان ساخته که عالم انسانی مثل پازلی است که هر کدام از انسان ها قطعه ای هستند که در یک خانه مخصوص خودش جای بگیرد. اگر در خانه خود قرار نگیرید از خودتان راضی نخواهید بود و بی قرار خواهید شد. در صورتی که بخواهید قطعات را در خانه غیر خودش بگذارید باید آن را یا کج و کوله کنید یا تغییر دهید. ممکن است که اگر در جای خود نباشید به قدرت یا ثروت برسید اما ناشاد و ناراضی خواهید بود. شادمان کسی است که در خانه خود قرار بگیرد. جاذبه های اجتماعی بعدها آنها را شادمان نمی کند. مثلا جای بچه من اگر در خانه موسیقی باشد و یک موسیقی خاص هم باشد و من او را در خانه ریاضی بگذارم و حتی استاد ریاضی هم شود و به ثروت و شهرت و محبوبیت هم برسد شاد نخواهد بود. انسان شاد انسانی است که دستش در کاری باشد که دلش هم در همان کار باشد. به نظر روسو آموزش و پرورش های کنونی دست انسان را در کاری قرار می دهد که دلشان در آن نیست زیرا خودشان را نشناخته اند. اگر در جایگاه خودمان باشیم حتی اگر هفت مطلوب اجتماعی را یعنی ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت، علم را هم نداشته باشیم باز شاد خواهیم بود. روسو در ادامه گفت تا الان گفتم که همه باید در خانه خود قرار بگیرند و بالاتر از این هم می گویم که اگر در خانه خود قرار بگیرید به آن هفت مطلوب اجتماعی هم خواهید رسید زیرا عشق و علاقه و همین طور استعداد بودن در آن خانه را دارید و اگر در کاری وارد شدید که این ویژگی ها را داشتید در آن کار استاد شده و جامعه هم به شما نیازمند خواهد شد و به آن مطلوبهای هفت گانه هم خواهید رسید. حرف عارف بزرگ آلمانی یاکوب بومه که از بزرگترین عرفای جهان مسیحی است این است که یک پینه دوز خوب بهتر از یک استاد دانشگاه بد است. خودش نیز پینه دوز بود. وقتی پینه دوز خوب بمیرد همه تاسف می خورند ولی یک استاد دانشگاه بد که بمیرد همه خوشحال می شوند که جای او یک استاد خوب بیاید.
هر کسی را بهر کاری ساختند مهر آن را در دلش انداختند (مولوی)
اگر پزشکی مهر مهندسی دارد موفق نخواهد بود. مهر انسان علامت رسالتی هست که جهان به عهده او گذاشته است.
آیه قرانی هست که البته در یک کانتکس دیگری است اما یکی از عمیق ترین آیات است. قران می گوید شیطان اگر بخواهد شما را در چنگ خود بگیرد تا هر کاری می خواهد بکنید فقط یک کار باید کند و آن اینکه شما را از فقر بترساند. اگر از فقر ترسیدید هر کاری بگوید انجام می دهید. بعد به شما می گوید اگر آدم دروغ نگوید فقیر می شود اگر اختلاس نکند فقیر می شود رشوه نگیرد فقیر میشود. انسان به همه کاری کشیده می شود. "الشیطان یعدکم الفقر"
اکثر ما به این دلیل به رشته هایی رفته ایم که علاقه نداریم زیرا از فقر ترسیدیم. به ما گفته اند که اگر به فلان رشته بروی دچار فقر می شوی و ما به حوزه دیگری رفته و ناراضی هستیم. فقر فقط نیاز مادی نیست. فقر در زبان عربی یعنی نیازمندی. انسان نیاز به قدرت، ثروت، شهرت، محبوبیت، حیثیت اجتماعی و ... دارد. با دید بد بینانه در واقع روسو می خواهد بگوید که معلمان و مربیان تعلیم و تربیت نمایندگان شیطان اند چون دانش آموزان خود را از فقر می ترسانند و به دانش اموزان می گویند که اگر می خواهید فقیر نشوید یا مهندس شوید یا پزشک. اگر هر کسی آن ماموریتی که مهرش را در دل دارد فراموش کند، ناراضی خواهد بود و ما از این افراد ناراضی دیده ایم. دلت آنجاست که گنجت آنجاست. روسو این نوع آموزش و پرورش را رهایی بخش می نامید زیرا از همه نامطلوبها انسان را رها می سازد. ما را از بی هدفی آزاد میکند.
نظریه پنجم: هدف آموزش و پرورش اخلاقی تر کردن انسان است. اگر معلم یا مربی، بعد آموزش و پرورش شاگرد خود را مرخص کرد و او تواضع و صداقت و احسانش بیشتر شد نشان میدهد که در هدفش موفق بوده است. کارکرد ویژه انسانی ما، اخلاقی تر بودن است. اینکه به چه چیزی اخلاقی تر می گویند الان محل بحث نیست. کسی مانند جوزف باتلر فیلسوف و متخصص بزرگ آموزش و پرورش در قرن هفدهم به این معتقد بود. او می گفت آموزش و پرورش ها عیبشان این است که به اخلاقی تر زندگی کردن توجه ندارند. در مورد اینکه رکن اخلاقی تر بودن چیست دیدگاه های مختلفی وجود دارد. دیدگاهی که من آن را قبول دارم (نه این که ابداعش کرده ام) این است که رکن اخلاقی زیستن این می باشد که به هیچ کس درد و رنج غیر لازم و ضرور وارد نکنیم گاهی درد و رنج لازم است مثل رنجی که از درمان پزشک حاصل میشود. بنابراین طبق قاعده زرین رفتار کنیم یعنی چنان با دیگری رفتار نکنیم که خوش نداریم با ما چنان رفتار شود. اگر این قاعده زرین بخواهد موفق اعمال شود ما را به سه ویژگی می رساند: صداقت، تواضع، احسان. بقیه فضائل از درون این سه تا بیرون می آیند. (این رای بنده است) معنای این ها را باید بگویم. من بعد از اینکه خواستم که درد و رنج غیر ضرور وارد نکنم باید قاعده زرین را رعایت کنم پس آدمی می شوم اهل صداقت و اهل احسان و اهل تواضع. صداقت یعنی پنج ساحت شخصیت شما یک ساز را کوک کنند. شخصیت و منش ما پنج ساحت دارد. سه ساحت درونی و دو ساحت بیرونی. یکی ساحت باورهاست. از ساده ترین باورها مثل اینکه باور دارم امروز یکشنبه است تا پیچیده ترین باورها همه عقیده و باور نام دارند. به این ساحت عقیدتی یا معرفتی نیز نام نهاده اند. با شناخت و معرفت سر و کار دارد. یک ساحت هم ساحت احساسات و عواطف و هیجانات است. عشق و نفرت، دوستی دشمنی، لذت و آلام و امید و ناامیدی، اندوه و شادی همه مربوط به این ساحت است.
ساحت سوم ساحت خواسته ها و نیتها و هدفها و انگیزه های ما می باشد که گاهی ساحت ارادی نیز نامیده شده است. چه چیزهایی را می خواهید، به کجا می خواهید برسید. این سه ساحت در درون ماست.
دو ساحت هم در بیرون داریم ساحت گفتار و کردار است.
کل شخصیت و منش انسان را این پنج ساحت تشکیل می دهند.
صداقت یعنی این پنج ساحت کاملا با هم هماهنگ باشد. یعنی مثلا احساسات و عواطف و هیجاناتی دارم و گفتارم با این ساحت نمی خواند. اگر از شما متنفرم و در گفتار چیز دیگری بیان می کنم این عدم صداقت است. اگر این پنج ساحت باهم سازگار باشند یک ساز را کوک کرده اند وگرنه صداقت ندارم. در انگلیسی صداقت و یکپارچگی یک معنا دارد. یعنی کسی که صداقت دارد کل وجودش یک پارچه است. مثل ارکستری که هر نوازنده ای طرز نواختنش را با بقیه هماهنگ کرده است. هر کدام از پنج ساحت میتواند با سایر ساحتها هماهنگ یا نا هماهنگ باشد. مثلا راست گفتن هماهنگی عقیده است با گفتار. ریا ناسازگاری ساحت کردار است با ساحت خواسته. مثلا نماز می خواند نه برای نزدیک شدن به خدا که خواسته وضع شده برای آن است بلکه خواسته من نزدیک شدن به رییس اداره است. ناسازگاری اولی با هر کدام یک رذیلت ایجاد میکند و دومی هم همینطور الی آخر. اگر صداقت داشته باشیم کل وجودمان یک پارچه می شود. قبل انقلاب وقتی دانشجو بودم یک همکلاسی مارکسیست داشتم که هیچ چیزی را هم قبول نداشت. اما برای غسل کردن خیلی وسواس داشت. غسل را برای نماز خواندن گذاشته اند اما کسی که نماز را و خدا را قبول ندارد برای چه غسل می کند. اینجا ساحتهای وجودش ناسازگار است که این بی صداقتی است.
رکن دوم اخلاق تواضع است. اما معنایش چیست به این معنا نیست که مثلا موقع خروج از یک مکان تعارف کنید، بلکه خود را دیگری انگاشتن تواضع است. اگر شما برنده جایزه نوبل شوید چقدر من خوشحال می شوم و افتخار میکنم. حال اگر من برنده جایزه نوبل شدم و همین حس را داشتم در هنگامی که شما برنده شده اید این تواضع است. یعنی خودت را دیگری بیانگاری. اگر پنجاه کتاب از شما منتشر شود چقدر میگویم واگر از من هم پنجاه کتاب منتشر شد و همان طور باز مطرح نکنم اینجا تواضع کردم. منظور در خوبی های زندگی خود را دیگری انگاشتن است. اگر در خوبی های زندگی و امور مطلوب زندگی که خودم آن را یافته ام، برای شما آن را بپندارم، هیچ غررو و تبختر پیدا نمی کنم. با خودم با صیغه غایب حرف بزنم مقصود فقط لفظ غایب به کار رگفتن نیست بلکه در واقع امر این را به کار بستن است . وقتی می گویم ملکیان در کتابش چنین گفته همان حسی را داشته باشم که می گویم حسن در کتابش چنین نوشته است.
"احسان "عکس تواضع است یعنی دیگری را خود انگاشتن. اگر دست من زخم شود با سرعت زیادی خود را مداوا میکنم. اگر دست شما هم زخم شد با همان سرعت در پی مداوا باشم اینجا شما را خود انگاشتم. تواضع در امور خوب و مطلوب زندگی است که نسبت به دیگران می انگاریم و احسان در امور بد و نامطلوب زندگی است که دفع آن را از دیگران می خواهیم. گویی که دیگران خود ما هستیم.
لب اخلاق این سه مور د است. یکپارچگی تمام پنج ساحات وجودمان که می شود صداقت، اینکه خود را دیگری بپندارم در امور مطلوب یعنی تواضع، دفع امور نامطلوب از دیگران مانند دفعش از خودم یعنی احسان.
خوبی های اخلاقی فرزندان این سه تا هستند و بدی های اخلاقی فرزندان نقیض این سه تا هستند.
غرض آموزش و پرورش باید این باشد که انسانها را به اخلاقی شدن برساند مربی و معلم موفق کسی است که بتواند بچه ها را اخلاقی تر بار آورد.
دونکته: یکی اینکه اگر کسی بخواهد دو یا سه یا چند تا از این اهداف را داشته باشد محال نیست ولی این که کسی بتواند آموزش و پرورشی داشته باشد که تمام این اهداف را داشته باشد تا کنون میسر نشده است. هر چه به سمت چند هدفی بروید آموزش و پرورش بسیار پیچیده می شود.
نکته دوم هم اینکه آنچه در آموزش و پرورش کنونی ما وجود دارد این است که فقط هدف اول را دارد. که به نظر من کم ارزش ترین شان هم هست. آن هم یافتن شغل و حرفه است.
ادامه بحث اینکه ما فارغ از اینکه چه هدفی را برای آموزش و پرورش انتخاب کرده باشیم شهود داریم که اخلاقی کردن بچه ها خوب است. چه در نظام آموزش و پرورشی باشیم که هدف اول را دارد یا دوم یا بقیه. یعنی شهودا قبول داریم که اگر دانش آموزان ما صداقت بیشتری یا احسان و تواضع بیشتری داشته باشند بهتر است. به تعبیر دیگر فهم عرفی ما این را تایید میکند که خوب است که دانش آموزان اخلاقی تر بشوند. اگر اینچنین باشد این بحث مطرح میشود که چرا در اخلاقی تر کردن شاگردان موفق نیستیم و اینقدر دشوار است. یاد دادن فیزیک و ریاضی و دینی به دانش آموز آسان تر از اخلاقی تر کردن اوست. چرا تعلیم و تربیت اخلاقی ما این قدر دشوار است. باید توجه کرد که تعلیم با تربیت فرق دارد. لغاتی که برای شاخه تعلیم یا تربیت در زبان انگلیسی استفاده می شود با هم فرق دارند. تعلیم یعنی آنچه را مخاطب نمیداند به او یاد دهیم. تربیت کردن یعنی کاری کنم دانش آموز آنچه را میداند به آن عمل کند. آیا در اخلاق مشکل ما تعلیم اخلاقی است یا تربیت اخلاقی. به نظر می رسد تربیت اخلاقی است زیرا ظاهرا همه می دانیم که تواضع بهتر از تفاخر و نیکوکاری بهتر از بدکاری و صداقت بهتر از دروغگویی است. اما دانسته هایمان را نمی توانیم در مقام عمل پیاده کنیم. یعنی بزرگترین مشکل تعلیم وتربیت اخلاقی شکاف بین معرفت اخلاقی و عمل اخلاقی است. چرا ما فهمیدیم باید راست گفت راست بگوییم. این شکاف از کجا آمده است. چرا با اینکه می دانم باید راست گفت اما در مقام عمل دروغ می گویم. چرا این شکاف به وجود آمده و با چه چیزی پر می شود. از معنای تعلیم و تربیت بیرون آمده و اهداف پنج گانه آن را گفتم و حالا رسیدم به یک شاخه از تعلیم و تربیت که برایمان اهمیت دارد و آن تعلیم و تربیت اخلاقی است و بعد بین تعلیم و تربیت هم مشکلمان بیشتر در تربیت اخلاقی است. حالا می خواهم بدانم چرا در تربیت اخلاقی بیشتر مشکل داریم. چون بین معرفت اخلاقی و عمل اخلاقی شکاف هست. به این شکاف از دو وجه می توان نگاه کرد. یکی نگاه به تئوری هایی که در این زمینه بیان شده و نقد آن می باشد و اینکه بگویم تئوری درست کدام است. هشت تئوری بزرگ در این باب وجود دارد. چرا ما به مقتضای دانسته های اخلاقی خود عمل نمی کنیم در حالیکه در غیر اخلاق وقتی می فهمیم ماده ای مسموم کننده است آن را مصرف نمی کنیم و اگر پزشک حاذق تر است پیش آنکه مهارت بیشتری دارد می رویم. در اعمال آداب و رسوم، اعمال زیبایی شناختی، اعمال عرفی، اعمال مناسک و شعائری و غیره به معرفتمان بیشتر عمل می کنیم. در معرفت اخلاقی می دانیم که این عمل زشت است اما باز عمل می کنیم در قلمرو اخلاق برخلاف پنج قلمرو دیگر زندگی به دانسته هایمان عمل نمی کنیم. در قلمرو قانون و حقوق، آداب و رسوم و عرف و عادات، مصلحت اندیشی، زیبایی شناسی زندگی، و در قلمرو مناسک و شعائر معمولا بیشتر به معرفتمان عمل می کنیم. در حالیکه در حوزه اخلاق این طور نیستیم. یک راه این است که تئوری های هشت گانه را بگویم و بررسی کنم. مثلا تئوری ادیان ابراهیمی دلیل این شکاف را فریب، عنوان کرده اند می گویند که چهار موجود فریبکار در جهان هستی وجود دارند که گولمان زده اند. ابلیس، دنیا، نفس، هوا. جز این هفت تئوری دیگر هم هست. در جاهای دیگر این مباحث را مطرح کردم. اینجا می خواهم از راه دیگروارد شوم.
نکاتی را می گویم که اگر متوجه آن مقدمات شوید خودتان علت عدم عمل به معرفت اخلاقی را می یابید.
جلسه سوم
تعلیم و تربیت اخلاقی به چه شیوه هایی امکان پذیر است. وقتی می گوییم اخلاقی یعنی می خواهیم اول تعلیم اخلاق دهیم و اخلاقیات را تمرین کنیم. مثلا یاد بدهیم که صداقت کار درستی است این تعلیم است. تعلیم اخلاقی یعنی نادانسته را تبدیل به دانسته کنیم. تربیت اخلاقی یعنی کسانی در زمینه اخلاقی چیزهایی می دانند عمل نمی کنند می خواهیم کاری کنیم که عمل کنند. دانسته های اخلاقی را تبدیل به کرده های اخلاقی کنیم. با این تفکیک به یک پیش فرض می رسیم. گویی می شود انسان معرفت اخلاقی داشته باشد اما عمل اخلاقی نداشته باشد چون اگر صرف دانستن منجر به عمل می شد فقط تعلیم اخلاقی لازم بود. همیشه یک شکاف بین معرفت اخلاقی و عمل اخلاقی وجود دارد. این شکاف چیست و چه چیزی آن را پر می کند؟ هشت نظریه در مورد این شکاف مطرح شده است.
نکته اول: احساسات و عواطف برای اخلاقی زیستن لازم اند اما کافی نیستند. چیز دیگری باید به احساسات و عواطف منضم شود تا اخلاقی زندگی کنیم. مثلا انسان هایی که از دوران کودکی با پیش داوری خاصی رشد می کنند مثلا از ابتدا در مورد یهودیان یا اهل سنت یا عربها یا اصفهانیها یا هر چیزی پیش داوری خاصی به ذهن آنها وارد می شود را در نظر بگیرید. مثلا در یک خانواده نازی که بچه ها یهودی ستیز بار می آمدند و به آنها از اول گفته می شد که یهودیان کثیف اند، خونخوارند و می خواهند نسل بشر را آلوده کنند، این بچه وقتی بزرگ می شد یک عاطفه منفی نسبت به یهودیان پیدا می کرد و با این عاطفه منفی، اگر می دید که یک یهودی را کتک می زنند برایش مثل این بود که یک سگ هار را کتک می زنند و چندان منزجر نمی شد. در این پیش داوری یک یهودی خیلی کمتر از انسان مطرح می شد. پس پیش داوری ما را به غیر اخلاقی بودن سوق می دهد. برای رفع این مشکل باید به سه عیب احساسات و عواطف التفات داشته باشیم علیرغم اینکه در زندگی ما جانشین ناپذیر هستند.
عیب اول این است که ممکن است مبتنی بر باورهای صادق یا کاذب باشند. خود احساسات و عواطف و ممکن است منصفانه باشند یا غیر منصفانه. خیلی از احساسات و عواطف مبتنی بر باور کاذب هستند. اگر یک باور در شما پدید آید که فلانی خادم به وطن هست نسبت به او احساس مودت می کنید. ممکن است خود این گزاره صادق یا کاذب باشد. از طرفی اگر به شما باوراندند که فلانی خائن به وطن است چه این باور صادق یا کاذب باشد نسبت به او احساس خشم و نفرت می کنید. احساسات و عواطف ما مبتنی بر عقاید ما هست. حالا این عقاید ممکن است صادق نباشد. باور چه مطابق واقع باشد چه نباشد در ما احساسات و عواطف و هیجانات ایجاد میکند پس باید گوش به زنگ باشیم که ممکن است این باورهای ما صادق نباشند. از طرفی ممکن است باور صادقی در ما باشد اما احساسات و عواطف ما تناسبی با آن باور و عقیده نداشته باشد. مثلا باور دارم که فلانی دزد است و واقعا هم دزد هست اما نفرت و کینه من نسبت به او بیش از حدی است که باید باشد. در کل باید احساس وهیجان و عاطفه ما که در اثر عقیده و باورمان به وجود آمده درخور و متناسب باشد. در مثال خائن به وطن اگر باورم نسبت به فردی چنین بود و در واقع هم باور صادقی بود ممکن است که او سزاوار آن مقدار کینه و خشم من نباشد. گاهی احساس و عاطفه و هیجان تناسبی با باور ندارند یا افراطی ترند یا تفریطی تر. مثلا ممکن است که معتقد باشم که فلانی خائن به وطن است اما هیچ خشمی نسبت به او احساس نکنم. این هم ممکن است. احساسات و عواطف و هیجانات ما نیاز به تصفیه خانه دارند و منصفانه بودن و درست بودنشان از نامنصفانه و نادرست بودن جدا شوند.
عیب دوم احساسات و عواطف این است که اوضاع و احوال پیچیده بشر را بیش از حد ساده میکنند. واقعیتهای بشر بیش از حد پیچیده است و اگر واقعیتی بیش از حد ساده شد ما را به کارهایی وا می دارد که ما را دچار مشکل می کند. باید واقعیتهای ساده را پیچیده نکرد و برعکس. احساسات و عواطف خیلی گمراه کننده اند. مثلا فقیری را در خیابان می بینید احساسات شما، شما را وا میدارد که به او کمک کنید. این ساده است. اگر کسی به شما گفت که آیا به نظرتان این کار شما باعث تکدی گری نمی شود و با رواج آن خسارت بزرگی به جامعه وارد نمی آید. آیا اگر به هر کسی که دست دراز کرد پول دهیم سبب رواج تنبلی نمی شود. آیا به نظر نمی رسد که برخی قصد فریب دیگران را دارند. متوجه می شویم که ابتدا احساسات و عواطف ما واقعیت را ساده کرده بود که انسانی پول ندارد و نیاز دارد و کسی پول دارد و نیاز ندارد پس باید به او پول بدهد. احساسات و عواطف ما به شکل ساده این واقعیت را درآورده بود. در حکم احساسات و هیجانات یک خامی و نپختگی است که به دلیل این است که یک وجه واقعیت را می بیند و وجوه دیگر را نمی بیند. مثل اینکه شما تهران را از پنجره اتاقتان می بینید به یک معنا درست است که شما تهران را می بینید و به یک معنا تهران را نمی بینید زیرا تهران خیلی بزرگ تر و پیچیده تر است. اگر حکمی در مورد تهران صادر کنم که فقط از راه دیدن از یک پنجره باشد این حکم نمی تواند درست باشد. برای درست بودن کاری تا اخلاقی باشد باید از همه پنجره ها نگاه کرد.
عیب سوم: احساسات و عواطف قابل دستکاری هستند یعنی جاهایی که باید احساس مثبت داشته باشیم جامعه آن را تبدیل به احساس منفی می کند و بالعکس. از راه های مختلف جامعه می تواند احساس و عواطف ما را دستکاری کند و نگذارد متناسب با احوال باشند از جمله نامی را روی وقایع بگذارد که احساسات و عواطف خاصی را در ما بر انگیزد. مثالی میزنم از گابریل مارسل فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی. او می گفت چرا ما در میدان جنگ می توانیم انسان مقابل خود را بکشیم و نه تنها عذاب وجدان نداشته باشیم بلکه احساس خرسندی کنیم و گمان کنیم که به وظایف خود عمل کرده ایم زیرا تمام فرماندهان جنگ می گویند که این فرد روبه رو دشمن توست. اما اگر می گفتند که پدری است که بچه هایش چشم به راه هستند یا شوهری است که زنش منتظرش است یا مقروضی است که برای ادای قرض و به دست آوردن پول به جنگ آمده است. اگر اینگونه باشد شما نمی توانید او را بکشید. اما دستکاری می کنند و وقتی که او نه پسر، نه پدر، نه شوهر است و نه مادر پیر منتظری و نه همسر چشم به راهی دارد و فقط یک عنوان دشمن دارد راحت او را می کشیم. مثال دیگر در مورد کارمند بانک. به ما یاد دادند که فلانی کارمند بانک است ولی اینکه او اختلاف خانوادگی دارد و روزها پریشان حواس است و به خاطر بدهی سه شیفت کار میکند و چشمش ضعیف است و شماره ها را خوب نمی بیند چون این موارد را نمی دانیم پس اگر خطایی در کارش ببینیم به شدت عصبانی می شویم و اگر می دانستیم حتی حال او را هم جویا میشدیم. ولی در حال حاضر کارمند بانک با یک ماشین برای ما فرق ندارد پس اگر به جای او یک دستگاه هم قرار بگیرد برای ما فرق نمی کند. برای ایجاد احساس و عاطفه منفی کافی است که یک عنوان روی آن بگذاریم. در نظام های سیاسی برای مخالفانشان الفاظ و عناوینی انتخاب می کنند که با شنیدن آن ها عوام احساس منفی نسبت به مخالفان پیدا می کنند. در جامعه به دو دلیل در معرض خطر هستیم یکی به این دلیل که می خواهیم همرنگ جامعه باشیم و نمی خواهیم احساسات و عواطف و هیجانات ما با توده مردم متفاوت باشد. بنابراین به یک سری احساسات وعواطف و هیجانات عادت می کنیم و نسبت به اموری احساس خاصی خواهیم داشت. اگر ترس و خشم و خشنودی و امید و نفرت و عشق و سایر احساسات هشتاد و پنجگانه در وجودمان نبود اخلاقی بودن معنا نداشت. اگرچه این احساسات لازم هست اما کافی نیست. اما قابل اعتماد نیستند و باید تصفیه شوند. تفکر تصفیه خانه آن است. تفکر باید احساسات و عواطف را تصفیه کند. تربیت اخلاقی به این نیست که متربی خود را، با احساساتش تنها بگذاریم بلکه باید تفکر را و اینکه چگونه بیندیشد را به او یاد داد. باید بداند که با تفکر، احساسات و عواطف خود را تصفیه کند و بفهمد که کدام احساسش منصفانه است کدام نیست. تفکر درمورد احساس و عاطفه و هیجان ما سه کار انجام میدهد. ما با هر نگاهی می توانیم یک نوع احساس و عاطفه را تصویر کنیم. که به سه صورت می تواند باشد. به آن احساسات و عواطف و هیجاناتی که از این سه تصفیه خانه بگذرند میتوان اعتماد کرد. و می توان بر اساس آن زندگی اخلاقی را پیش برد.
اولین کاری که تفکر می کند این است که می پرسد چرا این احساس و عاطفه و هیجان در من پدید آمد. این خیلی مهم است که بدانیم. این که چرا احساسات و عواطف و هیجانات داریم مثلا خشم و امید و عشق و نفرت و آرامش و اضطراب داریم این محل بحث من نیست. بحث این است که چرا احساس و عاطفه من معطوف به این انسان شده است. جمله واحدی را از یک نفر شنیده اید و نرنجیده اید و از دیگری که شنیدید رنجیدید. یا مثلا از دروغ کسی ناراحت میشوید و از دیگری خیلی ناراحت نمی شوید. تفکر به ما می آموزاند که چرا رویداد خاصی در من احساس و عاطفه و هیجان را برمی انگیزاند. خوشایند و بدآیندهای ما و رضایتمندی و نارضایتی ما و معنا داری و بی معنایی را تفکر باید بگوید. تفکر علت بروز احساس وعاطفه و هیجان خاص را بررسی میکند که اگر به جا ظهور کرده ترتیب اثر دهیم و اگر نا متناسب ظهور کرده است ترتیب اثر ندهیم.
دومین کار تفکر این است که آیا این احساسات و عواطف مبتنی بر یک باور صادق است یا کاذب. خیلی وقتها خشم داریم اما نمیدانیم به خاطر یک باور کاذبی است که نسبت به یک شخص داریم. یا امیدی به او داریم که به خاطر یک باور کاذب است. تفکر این خطا را آشکار می کند.
کار سوم تفکر با احساسات و عواطف این است که اگر جز این شخصی که هستید بودید چه احساس و عاطفه ای داشتید. فرض کنید که فرزندی را کشته اند و مادرش نسبت به قاتل خشم و کینه و نفرت دارد و خواهان قصاص است. تا جایی که مادر مقتول است همین است اما اگر میتوانست خود را به جای مادر قاتل بگذارد و ببیند که مادر قاتل به این رویداد چگونه نگاه می کند که فرزندش را که مرتکب قتل شده، در حال اعدام و کشتن می بیند. در چنین صورتی اگر نگوییم که خشم و نفرتش رفع میشد ولی میتوان گفت که احساساتش رقیق تر میشد اما نمیتواند این کار را بکند. تفکر به ما یاد میدهد که بتوانیم تصور کنیم که اگر جای فرد دیگری باشیم چه حالی خواهیم داشت. حداقل در این مثال غلظت و شدت احساس، کم میشود. اینگونه به سمت اخلاقی عمل کردن سوق پیدا می کنیم. ما نیاز داریم که فقط به احساسات خام نگاه نکنیم. البته این تفکر باید دو ویژگی داشته باشد. این تفکر اولا باید تفکری باشد که به همه جوانب امر نگاه کند. یک شی مادی را در نظر بگیرید. تصویرهایی که از آن داری تحت تاثیر دو عامل عوض میشود. نمودهای مختلفی از هر شیی وجود دارد. هر شیی شش وجه دارد و بسته به این که کدام وجه را دیده باشید تصویرهای مختلفی را ایجاد میکند. حتی اگر به یک وجه شی نگاه کنیم اما با زاویه های متفاوت به آن نگاه میکنیم و از مسافت های متفاوت. این هم باعث تفاوت تصویرهای این شی می شود. به وجوه مختلف شی می گویند جنبه های شی. مثلا به شش وجه یک جعبه گویند شش جنبه که به خود مدرک (به فتح راء) بستگی دارد و از لحاظ ناظر هم تصاویر مختلفی خواهیم داشت زیرا از زاویه های مختلف می بینند. در تفکر هم باید جنبه های مختلف در نظر گرفته شود و هم زاویه های مختلف. در مورد شی گفتم اما در رویدادها هم این طور است. هم خود رویداد جنبه های مختلف دارد و هم ما از جنبه های مختلف می توانیم به آن نگاه کنیم. احساسات و عواطف و هیجانات این ویژگی تفکر را ندارند و فقط به یک جنبه رویداد و از یک منظر نگاه میکنند. تفکر سعه صدر دارد و پرونده هیچ مساله ای را مختومه نمیکند. یعنی در تفکر کفایت مذاکرات معنی ندارد. تفکر کاملا با گشودگی است. متفکر سینه اش نسبت به هر سخن نویی گشوده است چون همیشه احتمال میدهد که ممکن است کسی از نظرگاه یا از جنبه دیگری به این رویداد نگاه کرده باشد. متفکر می گوید در باب این مشکل بهترین راه حل تا کنون این است. اما می گوید تاکنون. صحت سخنانش را تا ابد نمیداند. این باز بودن تفکر است. احساسات وعواطف و هیجانات این باز بودن را ندارد.
چه کسانی در تعلیم و تربیت، تفکر را مبنا قرار نمیدهند؟
این نوع اندیشه در تاریخ سه دشمن بزرگ داشته است. سه نوع تعلیم و تربیت اخلاقی است که به تفکر راه نمیدهند.
1- یکی جزم اندیشی و دگماتیک است اینکه انسان اهل جزم و جمود باشد. به معانی مختلف جزم اندیشی کار ندارم و فقط معنای دگماتیزم اخلاقی را می گویم یعنی برای هر مساله اخلاقی فقط یک راه حل وجود دارد و آن هم راه حل شناخته شده است. گاهی بعضی دگماتیستها بالاتر می گویند و برای همه مسائل اخلاقی یک راه حل قائلند. اگر هر فردی یک مساله اخلاقی بپرسد راه حلی که می گویند مثلا این است که نیت را قرب به خدا قراردهید و این را تنها راه حل هم اعلام میکنند و یا می گویند دلتان را پاک کنید که برخی از صوفیه این را میگفتند. مقصودشان این است که نباید دنبال راه حل بگردید زیرا همه راه حل ها شناخته شده است. اگر ده دگماتیست داشته باشید هر کدام برای خودشان یک راه حل دارند. دگماتیست نوعی خودشیفتگی و عجب است. راه حل یکی است و آن هم آنچه آنها می گویند. با این نگاه تفکر لازم نداریم. تفکری که گفتیم باید همه جانبه نگر باشد و پرونده هیچ پرونده ای مختومه نباشد و اینجا پرونده همه مسائل مختومه است.
2- دسته دومی که در عرصه تعلیم و تربیت اخلاقی اجازه به تفکر نمی دهند کسانی هستند که به دلیل تراشان می توان از آنها تعبیر کرد. گاهی ما در زندگی اخلاقی استدلال می کنیم گاهی دلیل تراشی. این دو چه فرقی دارند. مثالی در زمینه ای غیر قلمرو اخلاق می زنم. مثلا پرسیده می شود که آیا خدا وجود دارد یا نه. باید ادله کسانی که وجود خدا را اثبات میکنند و کسانی که او را رد می کنند را بررسی کنیم و نقاط ضعف و قوت هر دو دسته را بسنجیم و بعد به نتیجه برسیم که خدا هست یا نه. این استدلال است زیرا نتیجه اش از قبل معلوم نیست. در استدلال سراغ ادله می رویم و آنها را سبک و سنگین می کنیم و بعد هر چه این فرایند در اختیارم گذاشت می پذیرم. در دلیل تراشی انسان از اول به چیزی اعتقاد دارد بعد در انبان فکری خودش و دیگران، دنبال ادله ای میگردد که این اعتقاد را اثبات کند. اول نتیجه را گرفته است و بعد سخنانی که این نتیجه را اثبات می کند را گزینش میکند. در استدلال فرایند تفکر مقدم است بر فرآورده تفکر. در دلیل تراشی فراورده مقدم است بر فرایند تفکر. استدلال سیر آزاد عقلانی باید داشته باشد پس نباید از اول نتیجه اش را در نظر گرفته باشیم. استدلال با سعه صدر و تفکر همه جانبه سازگار است نه دلیل تراشی. چون دلیل تراش از اول مشخص کرده که باید به کجا برسیم و از اول پرونده مختومه است.
3- دسته سوم کسانی هستند که به نسبی گرایان اخلاقی از آنها یاد می کنیم. آنها نیز با تفکر در زمینه تعلیم و تربیت اخلاقی مخالفند. از نظر آنان درست و نادرست مطلقی وجود ندارد و خوب و بد مطلقی وجود ندارد. درست و نادرست برای گروهی یا جامعه ای است. ابتدا مثالی در غیر قلمرو اخلاق میزنم. اگر من معتقد باشم که آبی زیباترین رنگ جهان است و شما قرمز را زیباترین رنگ جهان بدانید. در اینجا چه استدلالی وجود دارد که یکی از ما را از میدان به در برد. اینکه آبی زیباتر است یا قرمز این به ذوق و سلیقه مربوط است و این استدلال بردار نیست. به داور رجوع کردن به معنای افزودن به طرفین نزاع است به شخص سومی رجوع می کنیم او می گوید که سبز زیباترین رنگ جهان است. استدلالی وجود ندارد. این امور به تعبیر فلاسفه امور استحسانی است و به تست و سلیقه ما ربط دارد. هیچ کار نمی توان کرد و باید گفت برای این شخص زیباترین رنگ جهان آبی است و برای آن شخص زیباترین رنگ جهان قرمز است یعنی زیباترین بودن رنگها وابسته به اشخاص است. نسبی یعنی وابسته بودن. اگر چیزی نسبی شد استدلال بردار نیست این در حوزه اخلاق یعنی بهتر بودن راستگویی از دروغگویی یا بالعکس بستگی به اشخاص دارد. نمی توان در زمینه اخلاق استدلال کرد. اگر از کسی بپرسید تواضع بهتر است یا تکبر و او تواضع را بهتر بداند و از دیگری بپرسید و او تکبر را بهتر بداند از نظر نسبی گرایی نظر هر دو شخص درست است. در یونان قدیم از این دیدگاه بعضی از سوفیستها دفاع میکردند و در دوران مدرن بعضی از پست مدرن ها از آن دفاع میکنند و می گویند ما نمی توانیم با استدلال نشان دهیم واقعا در هر اوضاع و احوالی راست گفتن بهتر است یا نه بلکه به اشخاص بستگی دارد. خوبی و بدی نسبی اند. تفکر معنا ندارد. به نظرم این ناشی از یک خطای بزرگ است اگر به نسبی گرایی اخلاقی قائل شویم. اخلاق را با پدیده مشابه آن اشتباه گرفته ایم. پدیده های دیگری داریم که واقعا نسبی اند. یکی از آنها آداب و رسوم و عرف و عادات هستند که نسبی اند اما اخلاق نیستند. به نظر من خاستگاه این خطا خلط کردن اخلاق با پنج پدیده نسبی است که عبارتند از آداب و رسوم و زیبایی شناسی و مصلحت اندیشی و حقوق و مناسک و شعائر دینی. هر سه این نظرات اشتباه است و تعلیم و تربیت اخلاقی باید با رشد تفکر و رشد اندیشیدن صورت بگیرد. وقتی می خواهیم با اندیشه وارد حوزه تعلیم و تربیت اخلاقی شویم با پنج پدیده مهم مواجه میشویم. فهم این پنج پدیده به ما کمک می کند تا آنچه شکاف بین
معرفت اخلاقی و عمل اخلاقی را پر میکند را بیابیم.
جلسه چهارم فلسفه تعلیم و تربیت
استاد مصطفی ملکیان
مهمترین نکته در تعلیم وتربیت اخلاقی این است که شاگرد و متعلم با تفکر وارد اخلاقی زیستن شوند. شرط لازم اخلاقی زیستن واقعی این است که ناشی از تفکر باشد تفکری با دو ویژگی همه جانبه بودن و با گشودگی سینه و سعه صدر. تفکر درست البته شرط لازم اخلاقی زیستن است و نه کافی. در باب تفکر درست باید چند نکته را ذکر کنم.
نکته اول: این تفکر باید تفکر شخصی باشد یعنی خود من درباره مساله یا مشکل بیندیشم و نه اینکه دیگری در مورد آن اندیشیده باشد. قبلا گفتم که سه دسته هستند که اساسا با تفکر در قلمرو اخلاق مخالفند. آن ها که دچار جزم و جمود هستند و همه کسانی که اخلاق را ناشی از ذوق و سلیقه می دانند و به نسبی بودن اخلاق قائلند و کسانی که به دلیل تراشی دست می زنند. این سه دسته معتقد هستند که اصلا برای اخلاقی زیستن به تفکر نیاز نیست و می توان اخلاقی زندگی کرد و تفکر هم نکرد. از این سه دسته گذشتیم.
اگر معتقد باشیم که برای اخلاقی زیستن تفکر لازم است حالا باید بحث کرد که این تفکر را چه کسی باید انجام دهد؟ برخی معتقدند که دیگری باید برای شما تفکر کند. سه دسته معتقد هستند که تفکر برای اخلاق لازم است اما دیگران باید برای شما تفکر کنند. ولی من می خواهم بگویم که آنچه در اخلاق لازم داریم فقط تفکر همه جانبه و با سعه صدر نیست بلکه این تفکر را باید خودمان انجام دهیم نه دیگری یا دیگران.
نکته اول این است که به خود اندیشی در اخلاق نیاز داریم نه دریافت حاصل تفکر دیگران و بگوییم دیگران به جای ما اندیشیده اند. خیلی وقتها پدیده هایی در زندگی تان پیش آمده است که معتقدید که این پدیده ها جانشین پذیر است اما برخی پدیده ها جانشین پذیر نیست مثل گرسنگی و تشنگی که نمی توانیم به دیگران بگوییم که به جای ما بخورند یا بنوشند یا نفس بکشند. تفکر جزو کدام دو قسم است آیا جانشین پذیر است یا نیست. جوابش این است که مثل تنفس است و خودتان باید تفکر کنید. به این امر، خوداندیشی می گوییم البته به این معنا نیست که از اندیشه دیگران استفاده نکنیم.
سه دسته با خوداندیشی مخالفند.
1- دسته اول کسانی اند که عقیده دارند انسانهای دیگر جامعه می توانند به جای ما بیندیشند که ممکن است گروهی از جامعه یا همه جامعه یا سنت تاریخی جامعه باشد. مثلا فردی عضو حزبی می شود اعضای حزب یا اعضای بالاتر از لحاظ مرتبه به جای او می اندیشند اینجا اندیشه را به عهده هم حزبی های خودش گذاشته نه همه جامعه. این نوعی گروهی اندیشی است گروهی که او عضوش می باشد.
گاهی هم فرد به دیگران نگاه می کند تا ببیند که همه افراد جامعه چگونه رفتار می کند تا او هم همان گونه رفتار کند قائل به همرنگی با جامعه است و جامعه را مغز متفکر می داند. عده ای هم به سنت جامعه توجه دارند و قائلند که از قدیم الایام سنتی داشته ایم که تاکنون به ما رسیده. این افراد به بومی سازی اعتقاد دارند. گویی ما می توانیم در اندیشیدن هم بومی باشیم. مثلا ایرانی ها از گذشته چنین بوده یا عربها این گونه بوده اند. معتقدند تفکر را نسلی به نسل بعد منتقل می کند. اینکه بخشی از جامعه یا کل جامعه به جای ما فکر کنند یا سنت جامعه به جای ما بندیشد یعنی به خود اندیشی اعتقاد ندارند.
2- دسته دوم هم می گویند که ما مرئوس و رهرو هستیم روسا و رهبران به جای ما باید فکر کنند. اینکه میگویند "المامور معذور" یعنی رییسی داریم که مغز متفکر ماست پس هر چه او بگوید ما انجام میدهیم. مغز رهبران و روسا تفکر دارد و بقیه باید از این فرد یا افراد پیروی کنند.
این دیدگاه در فلسفه اخلاق به رهبر گروی، مافوق گروی تعبیر می شود.
3- قسم سوم کسانی هستند که می گویند باید در اخلاق، فرمان خدا را اجرا کرد و خدا به جای ما مفاسد و مصالح را تشخیص داده و فکر کرده است. اینجا علم و تفکر خدا جانشین فکر و تفکر انسان می شود.
دیدگاه اول و دوم دو مشکل اساسی دارند. ما را به اطاعت از کسی یا کسانی که احتمال خطا در آنها وجود دارد وامیدارد. در قول اول جامعه تمام یا بخشی از آن یا در سنتهای آن احتمال خطا وجود دارد و در قول دوم هم همین طور است. امکان خطا در تفکر انسان هست. چگونه می توان استدلال کرد که اگر دیگری به جای من فکر کند خطا نخواهد کرد ولی اگر من خودم فکر کنم خطا می کنم. اشکال دوم این بحث این است که خود این فرد یا افراد سخنانشان با هم فرق دارد. جامعه ی من یک چیز می گوید و سنت اجتماعی چیز دیگری. این حزب یک چیزی می گوید و آن حزب چیز دیگری. در مورد روسا و رهبران هم همین طور است که هر کسی که می آید یک حکمی می دهد. لب این دو اشکال این است که چه ترجیحی در فکرکردن یک انسان بر دیگری هست.
اما در قول سوم که سخن از خدا می باشد بر خلاف دو قول قبلی احتمال خطا نیست. فرض است که خدا خطا نمیکند و اگر خدا گفت کاری بکنید حتما این درست است. پس اشکال اولی که به دو قول قبلی گرفتیم بر این قول وارد نیست. اشکال دوم را هم نمی توان وارد کرد. در مورد دو قول قبلی گفتیم که خود این اقوال ناسازگاری و تعارض دارند مثلا یک سنت اجتماعی از ما چیزی می خواهد و سنت اجتماعی دیگر چیز دیگری می خواهد. یک رهبر چیزی از ما می خواهد و رهبر دیگر چیز دیگری و قس علی هذا. گویی نوعی ناسازگاری و تعارض و تهافت وجود دارد بین احکام اینها. اما در مورد خدا علی الفرض اقوالش با هم تعارض ندارند و ناسازگاری ندارند. اما در عین حال قول سوم هم قابل دفاع نیست و نمی تواند ما را از تفکر شخصی معاف کند و بگوید که شخص دیگر به جای شما اندیشیده است ولو آن موجود خدا باشد.
در مورد مشکل قول سوم دوستان باید خوب دقت کنند. یک مشکلی که قول سوم دارد که دو قول قبلی ندارند این است که سخن از وجود کسی می گوید که در وجود و عدمش شک هست. در اقوال قبلی اینکه رهبرانی، روسایی، حزبی، جامعه ای، سنت و آداب اجتماعی وجود دارد شک نبود. در قول سوم که می گوید خدا فرمان داده است یعنی موجودی به نام خدا هست و جهان هستی خالی از خدا نیست. خیلی انسانها به وجود خدا قائل هستند ولی کسانی هم هستند که به وجود خدا اعتقاد ندارند. کسی که خدا را قبول ندارد چه طور بپذیرد که باید فرمان او را اطاعت کند. از این اشکال می توان صرف نظر کرد. شاید شما بگویید که اگرچه منکران خدا هستند اما ما در جامعه ای به سر می بریم که تمام شهروندان آن خدا را قبول دارند. می توان فرض را بر این قرار داد که در این جامعه منکران و شاکان به خدا وجود ندارند.
اشکال دوم که پیش می آید و از آن هم صرف نظر خواهم کرد این است که اگر خدا هم وجود دارد فقط یک تصور از خدا وجود ندارد. مثلا خیلی ها هستند که معتقدند خدا هست اما امر و نهی نمیکند. در طول تاریخ همه معتقدین به وجود خدا معتقد به امر و نهی او نبوده اند.
سه تصور اصلی در مورد خدا وجود دارد و البته هر کدام زیر شاخه های متعددی دارند. در یکی از این سه تصور است که خدا امر و نهی میکند و در دو تصور دیگر خدا هست اما امر و نهی نمی کند پس زندگی ما را از بعد اخلاقی نمی خواهد معین کند و نیاز است که خود انسان اندیشه کند. یک تفکر این است که خدا موجودی است متشخص و یک اندیشه این است که خدا نامتشخص است. کسانی که خدا را متشخص می دانند دو دسته اند عده ای او را انسان وار تصور میکنند . عده دیگر او را غیر انسان وار می دانند. با مثالی توضیح میدهم که در یکی از آثار آقای مطهری بود. اگر به شما دستور دهند که از موجودات جهان هستی سرشماری کنید. اول سرشماری به من می گویید که فعلا خدا را به حساب نیاور. من موجودات جهان هستی را می شمارم و به یک عددی می رسم مثلا ایکس. بعد می پرسید که خدا را حساب کردی می گویم نه. می گویید که حالا خدا را هم به حساب بیاور. اینجا تعداد موجودات میشود ایکس به علاوه یک. یعنی خدا را متشخص می دانید و معتقدید که خدا هم یکی از موجودات جهان هستی است. هر چند این موجود با بقیه موجودات خیلی تفاوت دارد. او بی نیاز به غیر است و قائم به ذات است و علت العلل است و لایتناهی است و بی زمان و بی مکان است و واجب الوجود ولی بقیه موجودات نیازمندند و محتاج به غیر و معلول و محدود و زمانمند و مکانمند و ممکن الوجود. تفاوت های عظیمی بین او و سایر موجودات است و با این همه ولی یکی از موجودات جهان هستی است. خدای متشخص یعنی خدایی که بقیه موجودات غیر او هستند و او هم غیر سایر موجودات هست. مثلا خودکار خودکار است و خدا نیست. و همین طور سایر اشیاء و یک مورد هم می رسیم به جایی که خدا هست و هیچ کدام از سایر موجودات نیست. نه خودکار است نه صندلی نه شی دیگر. موجود متشخص یعنی موجودی که غیر دارد. هر موجودی خودش هست و سایر موجودات نیست و خدا هم غیر از سایر موجودات است. اگر سرشماری کردم و تعداد موجودات بدون خدا ایکس شد و وقتی خواستم که خدا را به حساب آورم باز گفتم که تعداد همان ایکس تا است یعنی خدای نا متشخص، یعنی خدا غیر ندارد. چیزی نیست که خدا باشد و هیچ موجود دیگری نباشد. یعنی خدا موجودی سوای سایر موجودات نیست و غیر ندارد به معنای دقیق و ظریف ولطیف یعنی انسان در عین اینکه انسان است خداست گل هم در عین گل بودن خداست آب هم در عین آب بودن خداست و همین طور سایر موجودات. خدا چیزی اضافه بر سایر موجودات نیست همه موجودات در الوهیت و در خدایی شریکند در عین اینکه اسمهای خاص خود را دارند. بنابراین به هر موجودی نگاه کن و اشاره کن و می بینی که در عین اینکه گل و آب و ... است خدا هم هست. البته این در یک معنای ظریف و دقیق این گونه است نه به گونه ساده ای در نظر گرفته شود که بت پرستی را به ذهن آورد. اگر به این قائل شدید خدایتان غیر متشخص است و غیر ندارد. عرفا می گفتند: غیرتش غیر در میان نگذاشت زان سبب عین جمله اشیا شد
چون اصرار دارم که سوء تعبیر نشود پس سعی دارم که بهترین مثال را برای فهم آن بیان کنم. درختی را در نظر بگیرید. اما این درخت دو تفاوت دارد. یکی اینکه از بیرون از خودش چیزی دریافت نمیکند نه آب نه نور نه خاک نه چیز دیگری. تفاوت دیگرش با درختهای عادی این است که هر چیزی از این درخت اگر خشکید و فرسود و فرو ریخت از طریق ریشه های خود درخت جذب درخت می شود. خاصیت این درخت این است که نه افزایش می یابد چون چیزی از بیرون دریافت نمی کند و کاهش پیدا نمی کند چون هر چه را از دست داد دوباره جذبش می کند. اگر بپرسید که این درخت را نشان بده. من با انگشت اشاره ام به آن درخت اشاره می کنم. اگر دقیقا خط نشانه مرا دنبال کنید یا به شاخه می رسید یا به گل آن یا به ریشه آن یا به برگ آن. بعد می گویید این که درخت نیست این گل است برگ است یا میوه یا... . هر طوری اشاره کنم به سمت درخت به یک قسمتی از درخت می رسد یا به ساقه یا ریشه یا جوانه یا ... ، این هم اعتراض شما را ایجاد می کند که چرا درخت را نشان نمیدهی. اینجا می گویم که درخت چیزی جز همین ریشه و ساقه و برگ و ... ، نیست. نمی توان به طوری اشاره کرد که به یکی از اجزای درخت نرود اگر به سمت اجزا نرفت معلوم است که اصلا اشاره شما غلط بوده که به سمت سنگ یا خاک یا چیز دیگری رفته است. در این دیدگاه که می گویم خدا همین طور است من هر چه را اشاره کنم شیی را نشان داده ام که در عین اینکه خودش است خدا هم هست. نمی توانم به جایی اشاره کنم که یکی از موجودات جهان هستی نباشد یعنی همان طور که شکوفه در عین شکوفه بودن، درخت است و برگ هم همین طور به این ترتیب این میز همان گونه که میز است خداست. شما نمی توانید درختی را نشان دهید که اجزا نداشته باشد. به همین ترتیب اگر به غیر موجودات جهان هستی اشاره کردم و گفتم که به خدا اشاره می کنم اشتباه کردم. "اینما تولو فثم وجه الله". به هر کجا روی آورید خدا را می یابید. در قران هم آمده که به عنوان استشهاد می گویم نه استدلال. اگر به شما یا صندلی یا... روی کردم خدا را می بینم. در این دیدگاه نمی توان خدا را عریان دید بلکه در قالب موجودات دیده می شود. در این مثال چند نکته مهم است. اگر انگشت اشاره ام به درخت، شکوفه را نشان داد و شکوفه متوجه شد و گفت که پس من خدا هستم برگها و ریشه و ساقه و ... خدا نیست و فقط من خدا هستم. او اشتباه می کند زیرا یک گل و شکوفه تنها درخت نیست. خیلی ها دچار این خطا شده اند. در ادبیات دینی دو نفر "انا الحق" گفتند یکی فرعون و یکی منصور حلاج. یکی را متعالی می دانیم و یکی را محکوم می کنیم. چرا یکی را اول کافر و یکی را اول عارف می دانیم. زیرا فرعون می گفت که فقط من خدا هستم بقیه شما خدا نیستید مثل آن شکوفه یا برگی که گمان میکرد که فقط او درخت است. فرعون هیچ موجودی غیر خودش را خدا نمی دانست.
حلاج که می گفت من خدا هستم نه این که شما خدا نیستید بلکه فرق من با شما این است که من خبر پیدا کردم و شما هنوز باخبر نشدید. من که باخبر شدم اعلام می کنم. من از خدا بودنم با خبر شدم شما هنوز باخبر نشدم. بسیاری از عرفای مسیحی هم وقتی از عیسی سخن می گفتند معتقد بودند که وقتی او می گفت من پسر خدا هستم معنایش این نبود که من پسرش هستم شما نیستید بلکه یعنی همه شما پسران و دختران خدایید ولی عیسی باخبر شده بود و بقیه نشده بودند. فرعون می گفت خدا را در غیر من مجویید. اما منصور حلاج می گفت که کاش شما هم این را متوجه می شدید.
نکته دوم این است که فرقی ندارد که انگشت اشاره شما به کدام جزء برود این اشاره آن جزء را خداتر نمی کند و رجحانی برای کسی در خدا بودن ایجاد نمی کند. چاره ای جز این اشاره به جزء نیست.
نکته سوم اینکه اگر همه اجزای درختی را قطع کنیم دیگر درختی باقی نمی ماند. درختی که ریشه، ساقه، برگ، جوانه ... ندارد درخت نیست. اگر جهان هستی نمی بود خدا هم نمی بود. متصور نبوده که جهان هستی هیچ وقت نبوده باشد. خدا حضور معی با همه هستی دارد. همیشه همه جهان در این دیدگاه بوده است و خدا هم بوده است.
این که یکی بود یکی نبود طبق تلقی خدای نامتشخص بزرگ ترین دروغ است.
آیا اگر درختی دارای شکوفه شد باید بگوییم که درخت شکوفه را آفرید یا درخت در لباس شکوفه هم جلوه کرد. با فرض اینکه به این درخت نه چیزی افزوده نه چیزی کاسته می شود پس در لباس گل و شکوفه و ساقه و جوانه جلوه می کند نه اینکه بگوییم که درخت اینها را آفرید در این صورت درخت چیزی می شود غیر شکوفه و ساقه و ... . گلی پژمرد و پای درخت افتاد و جذب درخت شد و در قالب شکوفه جلوه کرد. هیچ موجودی از هستی بیرون نمی رود خدا یک جلوه می کند یک جلوه بازپس گرفته می شود و در قالب موجود دیگری جلوه میکند. نه موجودی خلق می شود و نه نابود می شود. جلوه ها جا به هم می سپارند. همه موجودات جلوه های خدا هستند. طبق این تلقی چیزی به نام درخت که نه ساقه باشد نه جوانه نه ... ، وجود ندارد. به همین ترتیب انسانها و جمادات و نباتات و همه موجودات از هستی بیرون روند خدا نمی ماند. این طور نیست که هیچ نباشد و خدا باشد. این خدای غیر متشخص است. معمولا در اصطلاح عرفای جهان اسلام این خدا، خدای وحدت وجودی گفته می شود. در ادیان ابراهیمی خدایی که عرفا قبول دارند این گونه است و در ادیان غیر ابراهیمی مثل هندو، بودا، دائو، شینتو همه آنها به خدای غیر متشخص قائلند. این دو تصور شد. حالا وقتی خدا متشخص است هم به دو صورت قابل تصور است. یکی خدای متشخصی که احساس و عواطف انسانی دارد، گفتار انسانی دارد، کردار انسانی دارد.
دیگری خدای متشخصی که این ویژگی های انسانی را ندارد. اگر خدای متشخص شما خصوصیات انسانی داشته باشد می گوییم خدای متشخص انسان ورا، در غیر این صورت خدای متشخص نا انسان وار است. ما انسانها خشم، خشنودی در ناحیه احساسات و عواطف داریم گاهی ارادت گاهی کراهت داریم عشق و نفرت و امید و ناامیدی داریم از چیزهایی لذت یا رنج می بریم. سخن می گوییم و از طریق سخن امر و نهی و خواهش می کنیم. کردارهایی هم داریم به کسانی حمله می کنیم و یا جذب می کنیم یا دفع می کنیم. خدایی که خشم و خشنودی دوستی و دشمنی دارد امر و نهی می کند. مکر دارد خدعه میکند اگر اینها را که در انسان هست به خدا نسبت دهیم خدای متشخص انسان وار است. این خدا شباهت به انسان دارد نمی گویم عین انسان است. اگر گفتید خدا یکی از موجودات جهان است اما ویژگی های انسان را ندارد امر و نهی اراده و کراهت حمله و دفاع ندارد. خدای ناانسان وار است. پس می توان سه تصور از خدا داشت.
برای استیناس بحث با فرهنگ باید توضیح دهم. اگر ما باشیم و قران اکثر آیات قران خدای متشخص انسان ورا را تصویر می کند یعنی اولا یکی از موجودات جهان است یعنی متشخص است و خیلی شبیه انسان است. "فلما اسفونا انتقمنا منهم
خشم و غیظ ما را در آوردند ما انتقام گرفتیم
"الذین یوذون الله و رسوله "
خدا را اذیت کردند یعنی خدا را رنج می دهند و پیامبر خدا را.
"رضی الله عنهم و رضوا عنه"
خدا از آنها خشنود شد
"ان الله یدافع عن الذین امنوا"
خدا از کسانی که ایمان می آورند دفاع میکند
"ملک یوم الدین"
پادشاهی میکند
"الرحمن علی العرش استوی"
عرش در لغت یعنی تخت. خدا بر تخت قرار گرفت
"وسع کرسیه السموات و الارض"
کرسی دارد لوح دارد قلم دارد
"و جاء ربک والملک صفا صفا"
خدا با ملائکه آمدند یعنی خدا غیر ملائکه هست
"وان تابوا تاب"
صفاتی هست که در ما هست به خدا نسبت داده شده است. اکثر آیات این چنین است
آیاتی هم هست که خدایش متشخص است ولی شبیه انسان نیست.
"لیس کمثله شی" هیچ موجودی مانند خدا نیست .انسان هم یک موجود است پس انسان هم مانند خدا نیست و خدا هم انسان وار نیست.
تعدادی آیه هم هست که حدود ده تا دوازده می باشد که خدا در آنها غیر متشخص است "اینما تولوا فثم وجه الله "
به هر چه نگاه کنید جز خدا نمی بینید.
"هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن"
خدا هم آشکار است هم پنهان هم آغاز است هم پایان.
اگر خدا یکی از موجودات جهان بود اگر پیدا بود پنهان نبود اینکه هم پیدا باشد هم پنهان جمع نقیضین می شود. چه طور می شود خدا هم آشکار باشد هم پنهان، هم آغاز باشد هم پایان. این در صورتی ممکن است که همه موجودات را خدا بدانیم در این صورت آشکارها خدا هستند پنهان ها هم خدا هستند اول ها خدایند و آخرها هم خدا هستند.
"ان الله یحول بین المرء و قلبه "
خدا بین انسان و خودش حائل می شود این موجود فقط در صورتی می تواند بین آدمی و خودش حائل شود که خودش باشد.
همه را گفتم تا به بحثی برگردم که ذکر شد. عده ای خوداندیشی را نمی پذیرفتند و می گفتند باید هر چه خدا گفت قبول کرد. اولین اشکال این بود که ممکن بود کسانی خدا را قبول نداشته باشند. که از این اشکال صرف نظر کردم. اگر معتقد به خدا باشیم در صورتی خدا امر و نهی می کند که خدای متشخص انسان وار باشد. همان طور که ما انسانها امر و نهی میکنیم. خیلی انسانها به خدا اعتقاد دارند خدایی که متشخص غیر انسان وار است و برخی خدا را غیر متشخص می دانند. این دو دسته هم به امر و نهی خدا اعتقاد ندارند. از این اشکال هم صرف نظر می کنیم. فرض می کنیم که در جامعه ای هستیم که همه به خدای متشخص انسان وار را پذیرفته اند و معتقدند که امر و نهی میکند چون مانند ما انسان هاست. این قول هم اشکال دارد و ما را از تفکر معاف نمی کند. اول اشکالش این است که از جانب این خدای متشخص انسان وار خیلی کتاب آمده است و همه آنها هم مدعی اند که دستورات خدا را بیان میکنند. مثل این است که پادشاهی وجود دارد و همه قبول کردند که رعایای او هستند ولی چندین دستورالعمل آمده است که همه ی آنها هم از طرف آن پادشاه است اما دستورات با هم فرق دارند. همه هم مدعی اند از جانب شاه صادر شده اند. خیلی کتابها مدعی اند که از جانب خدا هستند. آیا دلیل و برهانی اقامه شده که بدانیم که کدام کتاب از جانب خدا هست یا نیست. قران و عهد جدید و عهد عتیق و اوستا همه مدعی اند از جانب خدا هستند. از این قول هم صرف نظر می کنیم. می گوییم که فقط قران صحیح است. بقیه یا از اول جعلی بوده اند یا بعدا در آنها دست برده شده است و تحریف شده است. با این فرض که قران تنها کتابی است که سخن خدا هست. باز این جا مشکل وجود دارد. از این قران تفسیرهای مختلف می شود. از این قران مرحوم مجلسی، مولوی ، عطار، عین القضات همدانی، مرحوم طباطبایی همه تفسیر خودشان را دارند. کدام تفسیر برهانا می توانند سایر تفاسیر را از میدان به در کند. نزدیک به هشت هزار تفسیر در جهان اسلام از قران است. آیا کدام تفسیر درست است. مثلا تفسیر علامه مجلسی یا تفسیر علامه طباطبایی. وقتی در دهه چهل بحارالانوار مجلسی در صد و ده جلد چاپ میشد مرحوم علامه طباطبایی با ناشر صحبت کردند و برخی استنباطهای علامه مجلسی را در بحار محل اشکال دانستند و اجازه برای حاشیه نویسی گرفتند. برای هفت جلد ایشان حاشیه نوشتند. موافقان علامه مجلسی نزد آیه الله بروجردی رفتند و از ایشان شکایت کردند که هر چه را علامه مجلسی گفته است را اشتباه می دانند. آیه الله بروجردی به عنوان فقیه فتوا داده و علامه طباطبایی را از این کار منع کردند. در همین هفت جلدی که موجود است اگر شما نگاه کنید تقریبا هر تفسیر که علامه مجلسی کرده است را علامه طباطبایی ایراداتی وارد کردند. من اینکه کدام درست است یا نادرست کار ندارم. بلکه مقصودم این است که تفاسیر مختلفی بر سخنانی که از جانب خدا می باشد صورت گرفته است. گاهی برخی تفاسیر، دیگر تفسیرها را محکوم به کفر می کنند که البته علامه طباطبایی این کار را نکردند. اما در عالم اسلام می دانیم که اشاعره، معتزله، عرفا، فقها در مواردی استنباط های یکدیگر را از ایات و روایات در حد کفر می دانستند. معتزله به قران استناد میکردند و مخالفان آنان که اشاعره بودند هم از قران سند می آوردند. کدام تفسیر از سخن خدا درست است اینجا باید به فهم خودم رجوع کنیم. آنها که میگویند ما از خدا اطاعت می کنیم حرفشان به یکی از دو قول اول بر می گردد. یا به جامعه یا گروهی از آن یا روسا و رهبران مراجعه می کنند. یک گروه می گویند که ما به علامه مجلسی مراجعه می کنیم ویک عده دیگر می گویند که علامه طباطبایی درست می گوید یک عده هم می گویند سعید بن طاووس درست گفته یک عده گویند که محقق کرکی درست گفته یک دسته دیگر می گویند محقق ثانی راست گفته است و همین طور سایرین. مآل قول سوم، قول اول یا دوم است. قول سوم چاره ای ندارد که به یکی از اقوال اول و یا دوم برگردد. اشاعره از امام محمد غزالی و امام فخر رازی، معتزله از خواجه عبدالجبار معتزلی، مشایین از فارابی و ابن سینا، اشراقیون از شیخ اشراق، حکمت متعالیه از صدرالدین شیرازی و ملا هادی سبزواری تبعیت می کنند و همه آنها هم می گویند که سخن خدا را می گوییم و خدا گفته است که این گونه زندگی کنید. اینجا چه کاری باید کرد. کدام را ترجیح دهیم. اینجا به قول اول یا دوم برگشته اند. هر کدام فرض گرفته اند که این فرد یا افرادی دیگر سخن خدا را گفته اند و ترجیح هر کدام بر دیگری معلوم نیست. حتی در مورد مسایل کم ارزش تر هم این مساله صادق است. مثلا در مورد اینکه چرا امام حسین با یزید بیعت نکردند تفاسیر متعددی وجود دارد. هرچند این مساله جزو ارکان دین نیست ولی اقوال متعددی وجود دارد. کتاب تفسیر عاشورا از محمد اسفندیاری سیزده قول را در این مورد جمع آوری کرده است. البته حضرت در تمام اقوال یک غرض الهی و مقدس داشته اند.
حتی با وجود خدا و آن هم خدای متشخص انسان واری که فقط قران پیام او می باشد، زندگی اخلاقی باید با تفکر خودمان باشد.