جلسه اول تعلیم و تربیت اخلاقی موسسه پرسش پاییز 94

تعلیم و تربیت اخلاقی جلسه اول

اخلاقی زیستن یک سلسله دانایی ها اولا و یک سلسله توانایی ها ثانیا لازم دارد. وقتی در مورد تعلیم و تربیت اخلاقی بحث می شود در واقع بحث درباره فرایندی است که فراورده آن باید انتقال دانایی و توانایی به مخاطب باشد. تعلیم و تربیت اخلاقی چنین فرایندی است. اول تحدید حدود می کنم. تعلیم و تربیت شاخه های زیادی دارد که الان فقط با تعلیم و تربیت اخلاقی کار داریم. نکته اول ما فقط با تعلیم و تربیت اخلاقی و نه سایر شاخه ها کار داریم واقعیت این است که به تعداد نهادهای اجتماعی، تعلیم و تربیت شاخه پیدا می کند مثلا تعلیم و تربیت خانواده، سیاست، اقتصاد، ... داریم.

نکته دوم: برای اینکه در فرایند تعلیم و تربیت اخلاقی ما دانایی ها و توانایی های لازم برای اخلاقی زیستن را بیابیم چیزهای فروانی باید یاد داده شود. مثلا برخی جنبه جامعه شناختی دارند پس در دل تعلیم و تربیت اخلاقی شاخه های متعددی پدید می آید. یعنی برای اینکه فرد را قادر به اخلاقی زیستن کنید در ضمن تعلیم و تربیت اخلاقی باید نکات جامعه شناختی هم به او بیاموزید.

چون به عنوان اخرین ترم روانشناسی اخلاق است به مباحث جامعه شناختی اخلاق نمی پردازم. الان جنبه روانشناسی اخلاق را مورد بحث قرار می دهم مثلا در تعلیم و تربیت اخلاقی یک امر مهم نظام پاداشی و کیفری است که به جامعه شناسی تعلیم و تربیت مربوط میشود که در سطح امور اجتماعی قابل طرح است. مرادم از پاداش و کیفر حقوقی و قانونی نیست بلکه مرادم نظام پاداش و کیفری است که حمایت و پشتیبانی افکار عمومی را با خود دارد. این تحدید دوم است.

از لحاظ سوم برای اخلاقی زیستن به دانایی و توانایی نیاز است. قسمت دانایی ها تعلیم اخلاقی است و قسمت توانایی تربیت اخلاقی است. دانایی teaching و توانایی در بخش training است

پس تعلیم و تربیت اخلاقی یک بخش دانایی و یک بخش توانایی اخلاقی دارد.

چون بحث من به روانشناسی اخلاق است محل بحثم دانش اخلاقی که به معرفت اخلاق مربوط میشود نیست. دانشهای اخلاقی در فلسفه اخلاق پرداخته میشود. پس تا اینجا محدوده بحثم روشن شد.

از این به بعد راجع تربیت اخلاقی سخن می گویم.

برای اینکه چرا تفکیک میان تعلیم و تربیت لازم است یک نکته کوچک و مهم را عرض میکنم

همه آنچه هر انسانی در طول عمرش می داند به سه قسم تقسیم میشود در یک تقسیم کلی.

1-یک قسم دانشهایی که دارید و می توانید در قالب گزاره و قضیه درآورید.

 می توانید در قالب جمله دستور زبان نویسان درآورید یا در قالب قضیه و گزاره منطقیان در آورید. مانند امروز چهارشنبه است. بخش چشمگیری از معلومات ما اینچنین است یعنی در قالب مفهومات ذهنی  و تعبیرات زبانی در می آید. علم گزاره ای propositional khnowledge هستند

این بخش به جهت اینکه در قالب مفاهیم ذهنی در می آید منطقیان با آن کار دارند

چون در قالب تعابیر زبانی در می آید دستور زبان نویسان با ان کار دارند

به هر دو خاطر که در قالب مفاهیم ذهنی و تعابیر زبانی میشود به صورت گفته و نوشته و هر چه جایگزین این دو شود مانند ایما و اشاره و رمزگذاری به دیگران منتقل کرد

به آن دانستن khowing that هم میگویند

2- معلوماتی هستند مانند حاضر جواب بودن یا جوکر بودن یا شنا کردن و رانندگی که قابل انتقال نیست. اینها در قالب مفاهیم ذهنی و تعابیر زبانی (واژه ها عبارتها جمله ها) در نمی آید. از راه انجام دادن باید این ها را یادگرفت.

Knowing how

با ورزیدن ها پدید می آید معرفت ورزه ای است. شطرنج را باید ورزید و باید شطرنج ورزی کرد به این معرفت دوم غیر گزاره ای می گویند در مقابل معرفت دسته اول که معرفت گزاره ای بود.

گیلبرت رایل به این قسم دوم مهارت گفت    skill

3- قسم سوم معرفت نه از طریق ورزه قابل انتقال است نه از طریق خواندن و نوشتن و شنیدن و گفتن. از آن به تشخیص هویت تعبیر می شود. اینکه چه در ذهن آدم رخ میدهد که تشخیص هویت رخ میدهد قابل انتقال نیست. مثلا اوصاف کسی را شنیده اید و فرض کن که هرگز ندیده اید او را. و در یک جمعی او را می شناسید. در یک لحظه شما می شناسید و فهرست دانایی های خود را چک نکردید و اگر فهرست شما روی دو تا انسان مشترک باشد استحاله عقلی ندارد و ممکن است مشابه او را دیده باشید فرایند منطقی ندارد ولی ما تشخیص هویت میدهیم.

معلومات قسم اول به درد تعلیم اخلاقی فقط می خورد.

در قسمت تربیت اخلاقی تا حدی میشود از معلومات قسم اول استفاده کرد ولی بعد نیاز به ورزه دارد. ورزه های عملی نیاز دارد. یک مقدارش قابل انتقال است که بیان میشود

پس باز محدود شد.

نکته چهارم برای اخلاقی زیستن به قید و بند نیاز نیست که به یک مکتب خاص و در دل آن به نظام خاص و در دل ان به نظریه خاص التزام داشته باشید. برای اخلاقی زیستن کسی نمی تواند مجبورتان کند که به فلان مکتب و و نظام و نظریه التزام بورز. پس در تعلیم و تربیت اخلاقی کدام مکتب و نظام و نظریه را باید تعلیم دهند. اینجاست کسانی که در تعلیم و تربیت اخلاقی کار میکنند می گویند به مکاتب و نظامها و نظریه ها کار نداریم و با یک سلسه اموری شما را تربیت کنیم که دارای ویژگی هایی شوید که آنها برای اخلاقی زیستن به طور مطلق لازم است. مثل نرمشهایی که برای هر ورزشی لازم است و نه ورزش خاصی.

برای اینکه خودم اخلاقی شوم باید به امور مشترک بپردازم که به روحیه اخلاقی تعبیر می کنند. متحقق شدن آن روحیه به اینکه در مکتب و نظام و نظریه بستگی ندارد. روحیه اخلاقی بودن را می پرورند.

قبل بیان مولفه های این روحیه مقدمه ای باید بگویم

دایره شمول احکام و قواعد اخلاقی شامل هر چهار نوع ارتباط است با خدا (اگر وجود داشته باشد) و خودش و انسانهای دیگر و طبیعت.

بر خلاف تصور بعضی که در قدیم داشتند فقط بعضی انحاء ارتباطات انسان مشمول احکام اخلاقی است ولی امروز همه فیلسوفان اخلاق هر چهار ارتباط را مشمول این قواعد و احکام میدانند.

نکته : از لحاظ دیگری هم احکام و قواعد اخلاقی قابل تقسیم اند (غیر ان چهار رابطه)

-انها که بر بودن تو حکم و قاعده صادر می کنند

-آنها که بر کردن های تو حکم و قاعده صادر می کنند

-آنها که بر داشتنهای تو حکم و قاعده صادر می کنند

فیلسوفان پدیدار شناس و بیشتر از همه سارتر براین تاکید داشتند که مولفه های وجودمان سه تاست یکی بودن یکی مجموع کردنهای من و یکی مجموع داشتن های من

بودن را مفرد و بقیه را جمع گفتم

هر انسانی بودنی دارد و یک سلسله انجام دادنها و یک سلسله داشتن ها دارد

احکام و قواعد اخلاقی هر سه را در بر می گیرد.

در عین حال انچه در تحت عنوان روحیه اخلاقی گفته اند به بودن اخلاقی مربوط میشود. برای اخلاقی شدن، بودن خاصی به من و تو می خواهند بدهند. اگر در بودن، اینطور شویم فارغ ازاینکه در دل چه مکتب و نظام و نظریه ای باشیم اخلاقی می شویم.

به این معنا روشن شدن نحوه بودن ما برای این است که در نحوه کردنها و نحوه داشتنهایمان موثر است.

 حالا می پردازیم به اینکه برای روحیه اخلاقی چه ویژگی هایی باید داشته باشیم.

اجماعی اینجا وجود ندارد اما نظریه ای که من به نظرم درست تر است را مبنا قرار می دهم. تاکید میکنم کسانی که در مورد این ویژگی ها کار می کنند در تعداد ویژگی ها اجماع ندارند ولی خیلی با هم فاصله ندارند و من معتقدم که تمام ویژگی ها را هرچند با کمی تکلف بتوان در آنچه می گویم گنجاند.

اگر می خواهیم روحیه اخلاقی داشته باشیم در نحوه هستی و بودن ما سه چیز باید پدید آید:

1-    کف نفس یا انضباط شخصی

2-     دیگر دوستی یا به تعبیر نادقیق نوع دوستی

3-    خود فرمانروایی

برای تن سپاری به قواعد اخلاقی باید چنین نحوه بودنی پیدا کرده باشی

کف نفس یا انضباط شخصی که قدما منع نفس و کف نفس می گفتند یعنی مجموعه مقدورات توبزرگ تر از مجموعه ماذونات تو باشد. نسبت دایره ماذونات به دایره مقدورات است هر چه اخلاقی تر باشید دایره ماذونات تنگتر باید بشود.

نوع دوستی یا دیگر دوستی. دیگری را باید دوست داشته باشیم. اخلاق رعایت پاس حضور دیگری است. یعنی حضور شما را پاس می دارم و به حضور شما بی اعتنا نیستم اگر اخلاقی بخواهم رفتار کنم بود و نبودتان فرق میکند. چون شما را دوست دارم می خوام چیزی از خودم را به شما انتقال دهم و چیزی از خودم را وقتی انتقال میدهم که کسی را دوست داشته باشم. اخلاق نوعی رایگان بخشی است. اگر بتوان تصور کرد که کسی مطلقا دیگری را دوست نداشته باشد مولفه دوم روحیه اخلاقی را ندارد کم یا بیش باید دیگری را دوست داشته باشیم. اما اینکه دوست داشتن یعنی چه بحث دیگری است خلاصه آنکه عاطفه مثبت دهنده داشته باشیم. چون عاطفه مثبت گیرنده هم داریم مثلا وقتی از حضور تو لذت می برم یعنی حضور تو چیزی به من داده است.

مولفه سوم خود فرمانروایی است. یعنی دایره مقدورات تو چقدر بزرگ یا کوچک باشد چه مقدارش را به خود اذن انجام میدهی و چقدر از کارهای مقدورت را نمی کنی.

اگر به خاطر عامل درون خودت به خودت اجازه نمیدهی کاری را بکنی خودفرمانروا هستی. اگر از ترس پلیس یا نیروی بیرون خودت باشد دیگر فرمانروا هستی. کانت موقع مرگ پزشکی به بالینش آمد و او بعد از هوش آمدن جلوی پزشک ایستاد و پزشک گفت من انتظار ندارم و او گفت : هنوز انسانیت از من برنخواسته است یعنی تا وقتی انسان هستم نمیتوانم ادب نسبت به دیگری نداشته باشم.

حقوق در کانتکس اجبار متولد میشود و درست بر خلاف ان اخلاق است که در کانتکس صد در صد آزادی متولد میشود. شهروند خوب به خاطر ترس از قانون می تواند وظایفش را انجام دهد ولی برای اخلاقی زیستن حتما باید آزادنه و بدون اجبار بیرونی به احکام وقواعد اخلاقی عمل کند. در حقوق التزام ظاهری و باطنی فرق ندارد ولی در اخلاق خیلی فرق دارد.

این سه نحوه بودنی است که اگر در کسی پدید آید به همان میزان می تواند اخلاقی تر زندگی کند. کف نفس، دیگر دوستی، خود فرمانروا بودن.

هر سه تا ذو مراتب هستند. پس آمادگی ما برای اخلاقی زیستن هم ذو مراتب است. درجه پذیر و مشکک است. این سه تا قواعد حاکم بر بودن ماست. بقیه بر کردنها و داشتنهای ماست. در تربیت اخلاقی می خواهیم در مخاطب این سه تا را بپروریم.

تمام چیزهایی که دیگران گفته اند به نظر من قابل اندراج در این سه تاست. اولین بار امیل دورکیم متخصص تعلیم و تربیت فرانسوی این قول را ابداع کرد و بعدا خیلی ها تایید کردند. کسانی هشت مولفه گفتند ولی با دقت ولو با کمی تکلف قابل اندراج تحت این سه تا هست.

رکن اول انضباط شخصی:

ما باید در خود انضباط شخصی را بپروریم که کف و منع و ردع نفس داشته باشیم. ترجمه فارسی اش خویشتن داری است. ایگویت سوار تو نباشد تو سوار ایگو باش. چه چیزهایی خویشتن داری را در من رشد می دهد.

توجه به یک سلسله واقعیات انسان شناختی خویشتن داری را در انسان رشد میدهد

این واقعیات روانشناختی را یک یک می گویم

ما در تربیت اخلاقی یک مقدار سخن برای گفتن داریم و بقیه را باید بورزیم

انسان لذت آنی اش با لذت دیرپایش متفاوت است.

به زبان دیگر اگر چیزی در مختصه زمانی تی یک و در مختصه مکانی پی یک و در مختصه  وضع و حالی سی یک، به تو لذت داد، معنایش این نیست که تا پایان کار هم لذت خواهد داد. بعد از این برای اختصار عبارت دقیق بالا را تکرار نمی کنم و می گویم هر لذتی لذت خاص است و زمان و مکان و وضع را نمی گویم.

لزوما هیچ لذت خاصی لذت عام نیست.

نکته اول: فرایند لذت بردن به دلیل اینکه از رویدادها لذت می بریم فرایند لذت بردن خودش یک رویداد است و باید در ظرف زمان محقق شود

 اولا باید این مطلب را روشن کنیم که چه چیزهایی به ما لذت می دهد منظورم تعیین مصادیق نیست بلکه تعیین مقوله و کتگوری امور لذت بخش است. هر چه در باره لذت می گویم در باب ضدش درد و رنج هم صادق است. مهم است بدانیم که چه چیزی به ما لذت یا از سویی درد و رنج میدهد. در میان مقولات مابعدالطبیعی به صورت اجمال می گویم که فقط رویدادها لذت بخش اند. به تعبیر وجود شناختی و مابعدالطبیعی اگر بخواهم بگویم جواهر جسمانی و مجموعه ها، خاصه ها، نسبت ها، اعداد، قضایا، کلیات نه لذت بخش اند نه الم انگیز. مثال آب اگر بگوییم آب رافع عطش است اگر این جمله به نظر دقی درست بود معنایش این است که هیچ انسانی در طول تاریخ تشنه نمانده است چون همیشه آب در زمین بوده پس آب نه بلکه نوشیدن آب رفع عطش می کند. نوشیدن آب یک رویداد است. به آب در فلسفه جوهر می گویند. رویدادی باید رخ دهد. نمی توان گفت تو مفیدی بلکه درس گفتن تو مفید است یا دیدن تو برایم مفید است درست است. رویداد چیست. جواهر چه طبیعی چه مصنوی تمام اجزایشان در مختصه زمانی در کنار هم حاضرند اما رویدادها اجزایشان در کنار هم در یک آن تحقق ندارد. مثل گرسنگی و سیر شدن که یک فرایند است مثلا در بیست دقیقه سیر می شوم در "آن" محقق نمی شود در بستر زمان محقق میشود. "آن" که می گویم زمان صفر است رویدادها تا یک جزئش نرود جزء بعدی نمی آید. پیر شدن هم اجزایش در ظرف زمان است که به سالها نیاز دارد. اگر احاطه زمانی به آنها داشته باشیم تا یک جزء برود و جزء دیگری بیاید رویداد است. رویداد فقط در ظرف و بستر زمان محقق میشود پس لذت بردن و رنج بردن یک امر زمانی است و در طی زمان لذت پدید می آید چون باید رویدادی رخ دهد. این ویژگی اول است که در میان موجودات جهان هستی فقط رویدادها هستند که به تو لذت یا رنج میدهند.

لذت بردن یا الم بردن موازی آن رویداد است در طی زمان است. معنایش این است که هم آنچه لذت میدهد هم خود لذت بردن تو هر دو رویداد است.

نکته دوم: اینکه من لذت برنده در چه وضع و حالی باشم در میزان لذتی که می برم تاثیر دارد که چقدر ان استعداد شکوفا شود یا نشود.

 در باب لذت بردن این است که به هر چیزی که می تواند به من و شما لذت بدهد بگوییم خاستگاه لذت، منشاء لذت. در عالم انسانی هر خاستگاه لذتی همه بالقوگی لذت بخشی اش را همه جا به فعلیت نمی رساند. میزان لذت بردن به تو بستگی دارد نه به خود خاستگاه لذت و شی. هدن واحد شمارش لذت در روانشناسی است. فرض کنید که نوشیدن آب بالقوگی و پتانسیل 50 هدن (واحد لذت) را داشته باشد اگر این طور باشد معنایش این نیست که تو از 50 واحد هر 50 تا را  به صورت بالفعل لذت خواهی برد یعنی خاستگاه های لذت همه بالقوگی شان را برای تو به فعلیت نمی رسانند و به تو بستگی دارد. همه استعدادش را در مورد شما لزوما شکوفا نمی کند. یک نتیجه می گیریم به جای اینکه قصد کنیم خاستگاه های لذت بیشتری را کسب کنیم استعداد لذت بردن خود را افزایش دهیم. مثلا گمان می کردم که اگر به جای این یک ظرف شربت سه تا داشتم بیشتر لذت می بردم اینطور نیست باید استعداد خود را برای لذت بردن افزایش دهیم. ممکن است کسی از چیزی که شما یک واحد لذت می برید صد برابر شما لذت  ببرد و حتی اگر شما آن چیز را صد برابر کنید این طور نیست که صد واحد لذت هم ببرید.

نکته سوم وقتی از چیزی می خواهید لذت ببرید حضور قلب شما مهم است در الم بردن هم همینطور است هر چه حضور قلب پیش خاستگاه لذت یا الم بیشتر باشد از خاستگاه لذت و الم بیشتر عایدمان میشود.

مثلا خیلی ها می گویند هنگام بیماری شبها دردشان شدیدتر می شود و فکر می کنند که شب تاثیر دارد ولی واقعیت این است که در روز عدم حضور قلب خیلی چیزها از بین می برد. در شب صدا و رنگ و هر چه تحریک کننده ها تعدادشان کم میشود حضور قلب و تمرکز روی درد و ادراک درد قوی تر میشود. در باب لذت هم همینطور است. اینکه گفته اند وقت خوردن حرف نزنید برای تمرکز بیشتر ولذت بردن بوده است. بقیه محرکها را اگر تعطیل کنیم میزان لذت بیشتر می شود و البته در مورد الم هم صادق است. مثلا هنگام دعوا متوجه خون یا درد نمی شوید و وقتی به خانه بر می گردید متوجه میشوید.

نکته چهارم این است که میزان لذت برندگی ما از خاستگاه های لذت به نگرش ما هم بستگی دارد مثلا به این رویدادی که به من لذت می دهد به چه چشمی نگاه  کنم. نگاهم را عوض کنم فرق می کند. در تذکره الاولیا ها می بینید که کسی غذا می خورد و ناگهان هاتفی ندا می دهد که مال یتیم است که می خوری ترکیب شیمیایی غذا عوض نشده ولی نگرش که عوض میشود دیگر خوردن این غذا فرق میکند و میزان لذت هم فرق میکند. این نگرش خودش چهار قسم نگرش است که جلسه بعد خواهم گفت.

سوال: در ارتباط با میزان لذتی که ما از یک رویداد می بریم و بخش آخر در مورد نگرش وارد مبحث ذوق می شویم اگر یاد بگیریم از هرچیزی لذت وافر ببریم ذوقمان چه می شود؟ باید به خودمان اجازه ندهیم از بعضی چیزها لذت ببریم

ج: بله همین را گفتم به خاطر این مثال غذای حرام را گفتم که وقتی متوجه شد دیگرلذت نمی برد. این دو حرف است. چیزهایی که به خاطر نگرش شما به آن چیزها باید به شما لذت ببخشند وقتی با حواس با آنها مواجه شوید تا با آن حضور قلب با آن مواجه شوید میزان لذت بخشی شان متفاوت می شود این یک نکته است.

فرض کنید نگرش من به خوردن این آب نگرش مثبتی است اما من اگر آب را با حواسِ پرت بخورم با وقتی با حضور قلب بخورم میزان لذتش یکی نیست.

نکته دیگر این است که آیا ما باید از همه رویدادها لذت ببریم یا بعضی رویدادها نباید برای ما لذت بخش باشد. ما انسان های عادی اینطوریم که می گوییم نباید هر رویدادی به ما لذت بدهد یعنی وقتی شاهد کشته شدن یک انسان هستیم با وقتی شاهد آن هستیم که دارند یک نوجوان را در راه تحصیلاتش تشویق می کنند باید لذت های متفاوت ببریم این را من فعلا مبتنی بر یک روانشناسی مبتنی بر فهم – عرفی – قبول می کنم. بعدا خواهم گفت کسی مثل اسپینوزا می گوید باید استعداد این را داشته باشیم که از هر رویدادی لذت ببریم. من نمی خواهم فعلا پرسپکتیو الهی اسپینوزا را پیدا کنم که تو باید از هر رویدادی لذت ببری فعلا می گویم که ما آدمیان چنانیم و باید هم چنان باشیم که نباید از هر رویدادی لذت ببریم. بحث این است که آن لذت هایی که از رویدادهای درخور لذت بردن می بریم اینها حضور قلبشان با عدم حضور قلبشان فرق دارد  

گردآوری: فرزانه دشتی

جلسه پنجم تعلیم و تربیت با استاد مصطفی ملکیان همراه با فایل صوتی

انواع تعلیم و تربیت


انواع تعلیم و تربیت شامل چند فقره کار است که برای بچه یا دانش آموز یا نوباوه انجام داده می شود. وقتی می خواهیم موجودی را تعلیم و تربیت کنیم باید ساحت های او را بشناسیم تا بدانیم اولا تک ساحتی یا چند ساحتی است و اگر چند ساحتی است می خواهیم کدام ساحت را تعلیم و تربیت کنیم، یک یا چند یا همه ی ساحات را. اینکه تعلیم و تربیت چند بخش داشته باشد به نظریه ما در مورد ساحات انسان که محل تعلیم و تربیت قرار می گیرد، بستگی دارد. دیدگاه های متفاوتی وجود دارد از دیدگاه فیزیکالیستی و ماتریالیستی که انسان را تک ساحتی و آن هم جسم، تن، پیکر می دانند تا ساحت های دوگانه ای که بعضی قائلند و برای انسان غیر بدن، ذهن هم قائلند و معتقدند که نمی توان بدن را طوری تعریف کرد که ذهن را هم در خودش بگنجاند. آنها معتقدند هرچند این دو ارتباط دارند ولی هر کدام مجزا هستند.

 کسانی غیر از ذهن و بدن به تعبیر قدمایی به ساحت نفس یا soul نیز قائلند و امروزه به آن معمولا روان گویند هرچند تعبیر دقیقی نیست.

 نظریاتی هم وجود اشته اند مثل نظریه عرفا که ساحت چهارمی به نام روح یا spirit قائل بودند. نظریات دیگری هم وجود داشته که امروزه از نظر من و شما نظریات عجیب و غریب است مثلا کسانی به ساحت فواد یا سرّ، خفی، اَخفا قائل بودند که خانم روانشاد آنه ماری شیمل در کتابی به نام "اسرار آیات الهی" - که ترجمه خوبی ندارد- در یکی از مقالاتش به شکل بسیار دقیق و عمیق این ها را توضیح داده که بعضی گفته اند در ما ساحتی به نام سرّ، خفی، اخفا، فواد، قلب، لُب وجود دارد. معمولا عرفا در همه ادیان و مذاهب اینها را می گفتند و به عرفای اسلامی اختصاص ندارد.

امروزه این تعابیر فواد، قلب، لُب، سر، خفی، اخفا و حتی روح به معنایی که عرفا می گویند جزو عرف پذیرفته شده ی فیلسوفان و عالمان نیست لذا برای اینکه بحث ما مبتنی بر واقعیات امروزه باشد از اینها صرف نظر می کنیم. چون در اصل وجودشان شک و شبهه و اما و اگر هست و در مورد تعلیم و تربیتشان هم کار نشده است.

ساحت هایی که همه قبول دارند را بررسی میکنیم که در ازای هر کدام یک تعلیم و تربیت باید داشته باشیم.

یکی ساحت جسم است بنابراین ما تعلیم و تربیت بدنی داریم که در ایران تربیت بدنی گویند یعنی تعلیم و تربیت بدنی. این تعلیم و تربیت تمام توجهش به سه ویژگی جسم یعنی سلامت جسم، نیرومندی جسم و زیبایی آن می باشد. تعلیم و تربیت بدنی به یکی یا دو یا سه تا از این سه وجه توجه دارد که یا میخواهد به ما بدهد یا اگر داریم نگذارد از ما گرفته شود. در این شاخه ی تعلیم و تربیت ورزش می گنجد و به یک تعبیر نرمش (اگر آن را غیر وزش بدانیم) نیز می گنجد اما در این ساحت مسابقات نمی گنجد. از این نظر می بینید که قهرمان های ورزشی مانند بوکسورهای خیلی بزرگ، کشتی گیران خیلی بزرگ و وزنه برداران خیلی بزرگ ناسالم ترین یا نازیباترین بدنها را دارند و تقریبا در تمام موارد سلامت بدنی ندارند و زیبایی بدنشان هم از دست می رود زیرا در مسابقه به نفع نیرومندی به دو وجه دیگر – سلامتی و زیبایی – ضرر می زنند. فقط نیرو در مسابقه به درد می خورد. پس مسابقات محل بحث نیست. محل بحث ورزش و نرمش و بازی به معنای play نه game (game در مسابقه مطرح است) است که در این نوع تعلیم و تربیت می گنجد.

نوع دوم تعلیم و تربیت ذهنی است. این نوع تعلیم و تربیت معطوف به حقیقت طلبی و رسیدن به حقیقت است – حقیقت در هر علمی مراد است - چه این حقیقت ساده باشد مثل اینکه آیا امروز جمعه است یا اینکه حقیقت بسیار پیچیده باشد مثل اینکه آیا زندگی معنادار یا بی معناست. این نوع تعلیم و تربیت می گوید ما چه کار کنیم که دانش آموز در رسیدن به حقیقت تواناتر شود. اگرچه میل حقیقت طلبی در هر انسانی است ولی توانش را باید ما به نوباوه خود بدهیم. ما اینجا می خواهیم ببینیم که چگونه می توانیم یکی از نهفتگی های بشر که بالقوه است را به بهترین صورت به فعلیت برسانیم.

نوع سوم تعلیم و تربیت اخلاقی moral education است و به ساحت خیرخواهی ما آدمیان مربوط می شود. در ما یک پتانسیل دیگری هم هست که نیکی و خیر را می خواهیم. این نهفتگی در ما هست که انسان، نیک خواهی را دوست دارد چه عمل کند چه عمل نکند. انسان خیر و نیکی که تجسم آن در اخلاقی زیستن است را می خواهد و این را از یک آزمایش خیالی می توان اثبات کرد. در یک آزمایش خیالی از فرد می خواهیم که بین دو روش زندگی انتخاب کند در یکی تمام قواعد و احکام اخلاقی را زیر پا می گذارد و در روش دیگر سر سوزنی از قواعد و احکام اخلاقی تخلف نمی کند و البته در هر دو طرز زندگی چه اولی و چه دومی به یک اندازه به همه مطلوب های هفتگانه اجتماعی - ثروت، قدرت سیاسی، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت، مدرک دانشگاهی – دست خواهد یافت. هر انسانی دومی را انتخاب خواهد کرد. تخطی از اخلاق به دلیل این است که می خواهیم به ثروت یا قدرت یا جاه و مقام یا محبوبیت یا حیثیت اجتماعی یا شهرتی برسیم  والا در شرایط مساوی هر روحی مایل به نیکی است. حتی اگر این فرض را به پل پت یا صدام و استالین هم بگویید حتما زندگی اخلاقی را انتخاب می کنند بنابراین اینطور نیست که آدم هایی که پل پت یا صدام می شوند نیکی را دوست ندارند بلکه برای به دست آوردن چیزهای دیگر اخلاق را زیر پا می گذارند. با استدلالی شبیه این استدلال بود که افلاطون نشان داد که خیرخواهی هم یک نهفتگی درونی ماست. ما علاوه بر اینکه حقیقت طلبیم نیک خواهی هم درون ما هست اما اینطور نیست که بتوانم بدانم که چگونه باید زندگی کنم که نیک خواه هم باشم پس به تعلیم و تربیت اخلاقی هم نیاز داریم.

نوع چهارم تعلیم و تربیت هنری است چون ما زیبایی را هم دوست داریم. غیر راستی و حقیقت و غیر خیر و نیکی ما جمال و زیبایی را هم دوست داریم به همین دلیل شعر، رمان، نقاشی، رقص و موسیقی و مجسمه سازی و معماری و عکاسی و تئاتر و سینما را دوست داریم. اینها حس زیباجویی ما را ارضا می کنند. هشت هنر در جهان وجود دارد و ما به دلیل اینکه زیبایی را دوست داریم برایشان پول خرج می کنیم والا هنر، حقیقتی که به ما نمی گوید. به همین جهت طبیعت گردی می کنیم و مسافرت می رویم و تفرج گردی می کنیم. اینها هم به دلیل زیبایی دوستی ماست. بنابراین یک تعلیم و تربیت هنری هم نیاز داریم که دانش آموز و نوباوه فرق شعر حافظ را با شاعر دیگری بفهمد. یا مثلا دو خط را پیش یک فرد عادی می برید در اینکه کدام زیباتر است متحیر می ماند ولی اگر پیش استادی ببرید براحتی می فهمد که یک خط صد رتبه از دیگری برتر است. یعنی برای درک هنر و زیبایی هم به تعلیم و تربیت نیاز داریم به این دلیل در موسیقی می گویند باید گوشش خوب تربیت شود.  

لااقل هشت هنر جهانی هست که تعلیم و تربیت به تعداد آنها متعدد می شود. تعلیم و تربیتی که برای رقص است با تعلیم و تربیت نقاشی متفاوت است.

نوع پنجم تعلیم و تربیت عاطفی است که من از آن به تعلیم و تربیت در ناحیه دوستی و عشق تعبیر می کنم. البته عشق و دوستی دو چیز متفاوت است ولی هردو عاطفه اند. اگر بخواهیم در دوستی به من و طرفی که دوستش دارم و در عشق به من و به طرفی که معشوق و محبوب من هست سود برسانم و دوستی و عشقم مستمر باشد باید چیزهایی را یاد گرفته باشم و کارهایی را بلد باشم انجام بدهم. دوستی و عشق تعلیم و تربیت نیاز دارد.

بحث سر سه چیز است یکی اینکه چگونه این دوستی و عشق پدید آید و چگونه این دوستی و عشق حفظ شود و چگونه این دوستی و عشق استمرار پیدا کند. پس مساله اول پدیداری و نگهداری و ماندگاری دوستی و عشق است.

یک تعلیم و تربیت دوم هم در اینجا می خواهیم، اینکه در دوستی و عشق من و طرف محبتم، هر دو سود ببریم. این هم تعلیم و تربیت می خواهد پس دوستی که به زیان طرف مقابل باشد دوستی خاله خرسه می شود. اینطور نیست که فقط دشمنان به من ضربه بزنند دوستان من هم می توانند به من ضربه بزنند. برای اینکه دوستی و عشق من و شما خاله خرسه نشود یعنی سودی برای طرف مقابل و البته برای خودم هم داشته باشد به تعلیم و تربیت نیاز داریم. "خود راه بگویدت که چون باید رفت" اصلا اینجا صادق نیست.

سومین چیزی که باید در دوستی و عشق یاد داده شود این است که دوستی و عشق تاثیر منفی روی ارتباطاتم با سایر شهروندان جامعه نگذارد. این هم خیلی پیچیده است این را معمولا تقابل عشق و وظیفه می گویند و در زندگی خیلی مهم است. مثلا اگر من قاضی بودم و شما که به هر صورتی محبوب من هستید به عنوان شاکی نزد من آمدید بتوانم به شما به همان چشمی نگاه کنم که به مخالف شما. این چیز سومی است و اگر دقت کنید فرقش با دومی این است که آنجا می خواستیم که به طرفین سود برساند و اینجا می خواهیم به دیگران زیان نرساند این هم شگردی داشته و به تعلیم و تربیت نیاز دارد.

قبل بیان تعلیم و تربیت قسم بعد دو نکته را اینجا می گویم:

1- در دوستی و عشق برخی خویشاوندی را هم وارد می کنند. به نظر من خویشاوندی، دوستی غریزی است. پدر و مادر و بچه ام را غریزتا دوست دارم. اگر بخواهید می توانید به آن عنوان سومی هم دهید که می شود دوستی، عشق، خویشاوندی البته به نظر من ضرورت ندارد.

2- دوستی و عشق نباید با هم خلط شود. در زندگی اجتماعی خیلی وقتها این مساله خلط شده و مشکلاتی پدید می آورد مثلا با کسی دوست بوده است ولی توقعات عشق داشته یا عاشق کسی بوده ولی با توقعات دوستانه فقط مواجه شده است. مهم است که بفهمیم که یک وقت عاشق کسی هستیم یک وقت دوست کسی هستیم. این دو به انحای مختلفی با هم فرق می کنند. برای اینکه خیلی حرف مبهم نزده باشم اولا در اینجا عشق که می گویم عشق انسان به انسان محل بحث من هست و عشق انسان به خدا یا عشق خدا به انسان و ... محل بحث من نیست. با این توضیح فرق عشق و دوستی را می توان اینطور بیان کرد که در عشق سه مولفه باید با هم باشد تا بتوان به من گفت عاشق شما هستم.

1- passion یعنی شور و شیدایی البته به معنای میل و انفعال و بالقوگی هم هست اما فقط شور و شیدایی اینجا منظور است. (سه مولفه رابرت جی. استرن برگ است، تحقیقات 40ساله تیم عظیم او نشان داد که ظاهرا این سه مولفه باید در عشق وجود داشته باشد. اثرش در ایران تحت عنوان قصه ی عشق ترجمه شده است.)

2- التزام، تعهد commitment یعنی درد و رنج تو را باید درد و رنج خود بیابم و شادی تو را شادی خودم بیابم تا بتوانم نسبت به تو متعهد باشم.

3- محرمیت یعنی هیچ چیز را از تو نهان نکنم اگر خودم را در برابر تو سانسور کردم یعنی intimacy نسبت به تو وجود ندارد. باید بتوانم خود را پیش تو کریستالی کنم وقتی به من نگاه می کنی انگار به یک بلور نگاه میکنی. بتوانی تمام ظرائف و لطائف مرا ببینی بتوانی از باورها و احساسات وعواطف و خواسته های من باخبر باشی. اگر یک چیز را مخفی کنم یعنی خدشه ای و عیبی در عنصر سوم هست.

اما دوستی یک نوع ارتباط اجتماعی است که در آن ارتباط من یکی از این سه چیز را می یابم و دوست دارم که حشر و نشرم با شما بیشتر باشد:

1- نفس حضورتان برای من لذت بخش است وقتی هستی لذتی می برم که وقتی نیستی آن لذت مضایقه و دریغ میشود.

2- از شما منفعتی می برم نه لذتی یعنی از طریق شما علم یا فن یا هنری یاد میگیرم حتی ممکن است حضور شما لذت بخش نباشد اما به جهت دوم با شما دوستی دارم زیرا با شماست که به علم یا فن یا هنری می رسم مثل دوستی شاگرد نسبت به استادش چه در علم یا فن یا هنر می باشد.  

3- فضیلتی از شما عایدم می شود. به این معنا که اگر مثلا شما بردبار هستید من هم بعد مدتی بردبار می شوم یا صداقت شما به من نشت می کند. فضیلتی از شما به من می رسد در واقع نیکی را از شما یاد می گیرم. انسان نیکی را ازطریق اسوه یاد می گیرد. اگر مدتی با او باشم خلق و خوی او را می گیرم، تو اول بگو با کیان زیستی پس آنگه بگویم که تو کیستی. ویژگی های از مقوله فضیلت و رذیلت از طریق الگو تسری پیدا می کند. این تسری تا جایی است که بعد از مدتی طرز صحبت کردن و تونالیته صدایش مثل دوستش می شود.

در یونان باستان فیلسوفان پی بردند فضیلت و رذیلت کاملا نشت می کند مثل بیماری واگیردار، واگیردار است. مثل ظروف مرتبطه دوستان شبیه هم می شوند. در زندگی زیاد دیدم که دوستان شبیه هم شدند.

دوستی در واقع وجه انحصارطلبانه ندارد یعنی من در آن واحد می توانم نسبت به شما چند نفر احساس دوستی داشته باشم. اما عشق به نظر اکثر روانشناسان وجه انحصارطلبی دارد. یعنی من حداکثر عاشق یک نفرم. امروزه در نظریه multi love بعضی روانشناسان معتقدند که آدم می تواند در آن واحد سه معشوق داشته باشد و نسبت به هر سه نفر هر سه مولفه را داشته باشد.

اخیرا روانشناسی عشق گسترش پیدا کرده و تحقیقات زیادی صورت گرفته است.

- رسول یونان شعر زیبایی دارد "گاه شده است که یک بار چندتا را عاشق شوم گاه شده است که یکی را دوبار عاشق شوم اخر عشق بلدم ریاضیاتم ضعیف است-

یک واقعیتی است که حتی اگر حالت استثنایی هم داشته باشد (از آن استثناهایی که قاعده را هم تایید می کند ولی بالاخره این استثنا هم وجود دارد) ولو در انسان های به هنجار معمولا انتظار این نیست و انتظار این است که در هر آنی انسان عاشق یک نفر باشد.

نوع ششم تعلیم و تربیت اجتماعی است. دلیلش این واقعیت است که زندگی ما خیلی شبیه میمون ها و فیل هاست نه کرگدن ها. کرگدن حیوانی است که در اجتماع زندگی نمی کند و تنها زندگی می کند. اما میمون ها زندگی اجتماعی دارند. ما انسان ها نمی توانیم زندگی فردی را ادامه دهیم. زندگی فردی جز در موارد شاذ و نادر در تاریخ بشر رخ نداده و اگر رخ داده کمّا و کیفا زود از بین رفته است. ما زندگی اجتماعی داریم. کرگدن اینطور نیست کرگدن اولا تمام زندگی اش با همنوع خودش به دو وقت منحصر میشود یکی تا وقتی شیرخوار است با مادرش زندگی می کند بعد راهش را جدا کرده و تنها زندگی می کند و یک وقت هم موسم جفت گیری است که ممکن است کرگدن دیگری را پیدا کند و جفت گیری کند و بعد هم جدا می شود. ما از این جهت مثل میمونها هستیم. اگرچه بودا از ما می خواست که مثل کرگدن زندگی کنیم و تنها باشیم اما ما اینطور نیستیم. سامان دادن زندگی اجتماعی هم یک تعلیم و تربیت می خواهد بنابراین یک نوع تعلیم و تربیت به نام social education نیاز داریم. به خاطر این آنجا که عشق و دوستی را گفتم خویشاوندی را نگفتم چون می خواستم بقیه مناسبات اجتماعی را در این بخش قرار دهم. تعلیم و تربیت اجتماعی بحثش اخلاق نیست. برای اینکه یک پدیده اجتماعی موفق باشد یک شرایطی لازم است و برای اخلاقی بودن شرایط دیگری لازم است.

مثلا می خواهم تاجر موفقی شوم. موفقیت در تجارت یک بحث است و یک وقت به دنبال اخلاقی بودن تجارتم هستم و می خواهم ضوابط اخلاقی را رعایت کنم این بحث دومی است که در تعلیم و تربیت اخلاقی یاد داده می شود. یعنی غیر اینکه می خواهم در روابط اجتماعی اخلاقی باشم می خواهم موفق هم باشم که این به تعلیم و تربیت اجتماعی نیاز دارد. از این نظر در غرب می گویند ethics را با etiquette فرق بگذارید اولی اخلاق دوم آداب گفته می شود. ethics می خواهد فعالیت اجتماعی تو را اخلاقی کند و etiquette می خواهد موفقش کند.

تعلیم و تربیت به تعداد نهادهای اجتماعی متعدد می شود چون مناسبات اجتماعی ما درآن نهادها صورت می گیرد و به تعداد آنها به تعلیم و تربیت اجتماعی نیاز داریم.

اولا ما در نهاد خانواده زندگی می کنیم پس به یک تعلیم و تربیت به نام Family education یعنی تعلیم و تربیت خانوادگی نیاز داریم. مثلا چه کار کنم که ازدواجم موفقیت آمیز باشد و ارتباطم با همسر یا فرزند یا پدر و مادرم موفقیت آمیز باشد. موفقیت آمیز گفتم، اخلاقی نمی گویم که بحث دیگری است.

در نهاد اقتصاد هم به سر می برم پس تعلیم و تربیت اقتصادی نیاز دارم که وقتی خرید و فروش می کنم در تولید و توزیع و مصرف کالا موفق باشم شکست نخورم.

نهاد سومی داریم که نهاد تعلیم و تربیت است. تعلیم و تربیت هم خودش یک تعلیم و تربیت نیاز دارد. که به آن educational education می گویند یعنی می خواهیم تعلیم و تربیتی که در آن شاخه ها می دهیم موفقیت آمیز باشد.

بحث تعلیم و تربیتِ تعلیم و تربیت را فلسفه تعلیم  وتربیت هم می گویند و خیلی مهم است یعنی می خواهیم فرایند تعلیم و تربیت موفقیت امیز باشد.

در نهاد چهارمی نیز ما عضویت داریم که سیاست است. حکمرانان و شهروندان به این تعلیم و تربیت نیاز دارند که political education گفته می شود. اینکه مسئولان یک جامعه چگونه با شهروندان و شهروندان چگونه با مسئولان ارتباط برقرار کنند نیاز به تعلیم و تربیت دارد.

دیویی در امریکا در این زمینه خیلی کار کرده که تعلیم و تربیت سیاسی کشور خودش را بالا ببرد.

تعلیم و تربیت حقوق داریم چون ما در نهاد حقوق هم هستیم. یعنی آنچه روی هم رفته قوه قضاییه گفته می شود. اینجا حق مطرح است.

 کسی که می خواهد داد دهد و آن کسی که من از او داد می خواهم و آن کسی که می خواهد از من دفاع کند بنام وکیل و آن کسی که می خواهد بگوید دادخواهی عادلانه است یا نه یعنی قاضی، کل سیستم قضا و آنهایی که نیروی اجرایی سیستم قضا هستند که معمولا پلیس هست همه به تعلیم و تربیت نیاز دارند.

نهاد ششم دین و مذهب است. تعلیم و تربیت دینی یعنی religious education هم نیاز داریم. مثلا وقتی به بچه یاد می دهید وضو بگیرد به او تعلیم و تربیت دینی یاد می دهید.

اینها نهادهای مورد اجماع هستند اما تعدادی از جامعه شناسان تعداد نهادهای اجتماعی را بیشتر از این ها می دانند که آنها محل اختلاف هستند.

تعریف نهاد این است: پدیده ای اجتماعی که بشر از بدو تاریخ که روی کره زمین پدید آمده تا الان، با آن سر و کار داشته است و فقط شکل هایش عوض شده است.

بنابراین بیمه نهاد نیست زیرا از ابتدا وجود نداشته است اما اقتصاد نهاد است. نهاد به لحاظ فرم ثبات دارد و به لحاظ محتوا content  بی ثبات می باشد. مثلا همیشه فرم خانواده و سیاست و دین وجود داشته است همیشه تعلیم و تربیت وجود داشته است یعنی همیشه کسانی به دیگران چیزی یاد می دادند و چیزی یاد می گرفتند. بی ثباتی در محتوا مثل نهاد خانواده که در زمانی فقط چند همسری زنان و تک همسری مردان در تاریخ داشته ایم بعد چند همسری زنان و چند همسری مردان شد و بعد شد چند همسری مردان و تک همسری زنان، اکنون در کشورهای مترقی به تک همسری مردان و تک همسری زنان این شکل تغییر یافته است اما همه نهاد خانواده به شمار می آیند.

بنابراین به موسسات داخل یک نهاد به اشتباه نهاد گفته می شود مثلا بانکداری موسسه ای داخل نهاد اقتصاد است نه نهاد بانکداری.

اینجا چند بحث مهم است که باید رویش فکر کرد و فکرهایی هم در عالَم رویش شده است.

1- آیا تعداد این تعلیم و تربیت ها فروکاستنی است یا خیر اگر از یکی از اینها صرف نظر کنم آیا کُمیت زندگی ام لنگ می شود مثلا دیده ام خیلی از کسانی که به غرب می روند و می بینند که قانون خوب اجرا می شود می گویند دیگر به اخلاق نیاز نیست و قانون کافی است. اگر آدمها شهروندان خوبی باشند و قانون را اجرا کنند دیگر به اخلاق نیازی نیست. گویی نهاد حقوق جای نهاد اخلاق را گرفته است. اگر این طور بود تعلیم و تربیت اخلاقی محل حاجت نبود.

2- آیا می توان همزمان این تعلیم و تربیت را نسبت به نوباوه و دانش آموز، دانشجو، فرزند یا هرکسی پیش برد یا باید تقدم و تاخر زمانی داشته باشند.

اگر بگویید می شود همزمان باشد  کیفیت جمع همزمانی آن محل سوال قرار می گیرد و اگر بگویید ناهمزمان باشد این سوال پیش می آید که برای کدام تقدم زمانی و کدام تاخر زمانی قائل شویم.

3- مشکلات تعلیم و تربیت ها بحث سوم است. آیا پیچیدگی و صعوبت تعلیم و تربیت ها به یک اندازه است؟ چون اگر پیچیدگی و صعوبت بعضی بیشتر از بعضی دیگر باشد کم کم به ذهن می آید آن را که ساده تر است اول القا کنیم و پیچیده تر را بعدا القا کنیم. ممکن است کسی بگوید که همه اینها به یک اندازه پیچیده هستند.

4- بحث خیلی مهم دیگر این است که آیا همه این ها ایدئولوژیک هستند یا نه. مثلا انگار تربیت بدنی ایدئولوژیک نیست شما اگر بودایی، مسلمان یا بی دین هم باشی انگار بدن با کارهایی سلامت پیدا می کند یا سلامتش را از دست می دهد. با یک کارهایی نیرومند می شود یا نیرومندی اش را از دست می دهد. با یک کارهایی زیبا می شود و با یک کارهایی زیباییش را از دست می دهد. انگار تعلیم و تربیت بدنی ایدئولوژیک نیست و نباید شما پای بستی به ایدئولوژی خاصی داشته باشید.

تعلیم و تربیت ذهنی هم انگار به نظر می آید غیر ایدئولوژیک است. انگار باید منطق و تفکر نقادانه و خلاقانه، تفکر تحقیقی، تفکر همکارانه، تفکر مذاکره یاد دهیم و عقلانیت را بیاموزیم و انگار نباید مکتب خاصی در کار باشد. انگار گفتم چون اینجا هم کسانی به ایدئولوژی قائلند مثلا می گویند عقلانیت ژاپنی با ایرانی فرق می کند، مدرن با پست مدرن فرق دارد سالها پیش دکتر سروش بحثی داشتند که باید عقلانیت معتزلی را در ایران رواج دهیم. انگار که عقلانیت خاصی به نام عقلانیت معتزلی داریم.

از اینجا به بعد کم کم تعداد کسانی که به ایدئولوژیک بودن تعلیم و تربیت قائلند زیاد می شود.

 مثلا در تعلیم و تربیت اخلاقی انگار دلتان می خواهد بگویید که تعلیم و تربیت اخلاقی با مسیحیت، بودایی، اسلامی، کنفوسیوسی، کانتی، اسپینوزایی با هر کدام به شیوه ای متفاوت صورت می گیرد.

 وقتی این بحث ها پیش می آید بحث دیگری مطرح می شود که چه طور می توانیم از چنگ ایدئولوژی ها در تعلیم و تربیت ها خود را برهانیم و اگر امکان دارد چگونه می توانیم.

اگر سرنوشت ما محتوم باشد به تعلیم و تربیت های ایدئولوژیک انگار از چند تکه شدن بشریت چاره ای نیست. انگار در تعلیم و تربیت اخلاقی و اجتماعی و ناظربه عشق و دوستی باید بشر چند تکه شود. در این صورت نمی توان کل بشر را از آن رو که بشر هست محل بحث قرار داد، باید گفت بشر کدام دین و مذهب و بشر کدام ایدئولوژی. بحث های شیرین و عمیق و دشواری اینجا مطرح است.

اگر از ایدئولوژی رهایی باشد تمام این تعلیم و تربیتها را علم باید سامان دهد. وقتی می گویم علم منظورم همه علوم هست نه فقط علوم تجربی بلکه علوم ریاضی منطقی، فلسفی، تجربی، تاریخی، عرفانی همه دخیل اند. میزان ایدئولوژیک بودن یا نبودن تعلیم و تربیتها هم محل بحث فراوان است.

اگر چاره ای جز این نباشد که تعلیم و تربیت ها، ایدئولوژیک باشند باید راه هایی برای نزدیک کردن ایدئولوژی ها به هم اندیشید و اگر بشود از ایدئولوژی ها رها شد باید به علوم بپردازیم و ببینیم شأن هر علم در فرایند تعلیم و تربیت کم یا بیش است.

اگر این طرح پذیرفته شود یکی از وجوه سنجیدن تعلیم و تربیت هر کشوری به دست می آید. مثلا می خواهیم ببینیم ایران چقدر در تعلیم و تربیت موفق است. آن وقت باید بر اساس این ملاک ها داوری کنیم. ببینیم وقتی بچه ها دکترا می گیرند تعلیم و تربیت اجتماعی شان هم صورت گرفته است یا خیر.

در کشورما همه تعلیم و تربیت ها ضعیف است غیر تعلیم و تربیت جسمانی و ذهنی، بقیه عرصه ها به شدت ضعیف است. تعلیم و تربیت ذهنی اگرچه مطلوب نیست ولی کمی بهتر است. مثلا تعلیم و تربیت اخلاقی و اجتماعی دیده نمی شود. هنوز یک فول پروفسور نمی تواند با آبدارچی درست رفتار کند منظورم رفتار اخلاقی نیست بلکه درست یعنی رابطه شان ساینده فرساینده نباشد طوری که قیژ، قیژ صدا کند. استاد بلد نیست با دانشجو چه طور حرف بزند که لااقل موفقیت آمیز باشد اخلاق که یک بحث دیگر است.

سنجه هایی برای موفقیت در تعلیم و تربیت کشورها در جاهایی مثل یونسکو تنظیم می شود تا مشخص شود هر کشور چه میزانی در تعلیم و تربیت توفیق داشته است. من شاکله اصلی را گفتم و آنها جزیی تر کرده اند.

درد و دریغ می خورم کاش روزی نهاد آموزش و پرورش در کشور ما که شامل وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم و آموزش عالی، وزارت فرهنگ و ارشاد، رادیو تلوزیون، مطبوعات، سخنرانان، خطبا، روحانیون می شود اول روی همین مساله فکر می کردند که از این ماده خام که بچه است چه می خواهیم بیرون آوریم. سخنران هم وقتی سخنرانی می کند تعلیم و تربیت می دهد چون منظور ما نهاد تعلیم و تربیت است نه فقط وزارت آموزش و پرورش. نمی دانیم چه کار می خواهیم انجام دهیم. امور شگفت انگیز دیده می شود که مثلا استاد دانشگاه پرینستون در ریاضیات هست ولی برای انجام تصمیمات اجتماعی اش استخاره می گیرد. آدمهای کاریکاتوری درست کردیم دوتا گوش بزرگ و چشم بزرگ و دهن بزرگ و دستها و بازوهای کوچک، یعنی اجزایمان با هم متناسب نیست.

جواب سوالات: عشق فعل اختیاری نیست؟

ج: زمینه های عشق اختیاری است اما فقط ایجادش نیست حفظش اختیاری است

س: آیا تعلیم و تربیت دینی ناسازواره نیست؟ معمولا در دین به جای تعلیم و تربیت، تلقین و القا صورت می گیرد

ج: می توان تعلیم و تربیت دینی داشت ما نداریم. در مسیحیت شاخه ای به نام الهیات تاملی contemplative theology داریم آنجا می گویند یک بحث این است که چگونه وضو بگیریم که القا است البته این هم یاد دادن می خواهد. یک بحث هم این هست که تامل کن ببین اینها چه تحولاتی در تو ایجاد می کند که ما این را نداریم.

فرهنگ با تمدن فرق دارد من شیفته فرهنگ غربم اما از تمدن غرب یعنی وجوه مادی آن بیزارم. برخی برعکس هستند از تمدن غرب به اندازه ی غربیها استفاده می کنند ولی از فرهنگ غرب گریزانند.

وجوه بیرونی یک جامعه را تمدن گویند مانند جاده ها، ساختمان ها، اختراعات و اکتشافات. امکان دارد که کسی فرهنگ جایی را بپذیرد ولی تمدنش را نپذیرد. به لحاظ تولید همیشه تمدن ناشی از فرهنگ است ولی به لحاظ پذیرش شما می توانید فرهنگی را بپذیرید و تمدنی را نه یا برعکس. البته من در مورد تمدن غرب ارزش داوری نکردم که بگویم بد است یا خوب و پیش داوری نمی کنم.

س: آیا امکان دارد جهانی سازی شش عنصری که در تعلیم و تربیت گفتید را یکی کند؟ ممکن است دهکده جهانی داشته باشیم یا به واسطه آن الزامات باید فرهنگ جدا داشته باشیم و در نتیجه تعلیم و تربیت جدا داشته باشیم؟

ج: خیلی جوابهای مختلف به این سوال داده شده است. شاخه ای از فلسفه را فلسفه فرهنگ گویند که به یک معنا بنیان گزارش نیچه است که اولا آیا امکان دارد یا نه و اگر امکان داشت آیا مطلوب است. حالا اگر مطلوب باشد طرز کار چه باید باشد که من در این زمینه کار نکردم. اما خیلی کتاب نوشته شده آیا یک فرهنگه شدن بشر امکان دارد یا خیر اگر امکان دارد آیا مطلوب است یا نه و اگر مطلوب است روشش چیست. آقای داریوش شایگان روشنفکری است که بیشترین تاملات را راجع این سوال داشته است و جواب او البته منفی است و می گوید امکان ندارد. در ایرن هیچ کس به اندازه او روی این مساله کار نکرده هم به زبان فرانسه چند کتاب نوشته و هم چند کتاب به زبان فارسی نوشته است و همه ی بحثش همین است.

س: آیا تعلیم و تربیت اجتماعی به ساحت مدنی بالطبع بودن انسان بر می گردد؟

ج: می فهمم که انسان اجتماعی است اما اینکه آیا مدنی بالطبع هست که ارسطو قائل بود یا مدنی بالاضطرار است که افلاطون قائل بود را نمی فهمم. دو نظریه هست. ارسطو قائل است که انسان چنان ساخته شده است که زندگی اجتماعی را دوست دارد. یک نظریه می گوید انسان تنهایی را بیشتر دوست دارد ولی اگر بخواهد تنها زندگی کند با هزاران خطر مواجه می شود به این دلیل مدنی بالاضطرار هست این نظریه افلاطون هست. من نمی توانم بین اینها داوری کنم فقط می فهمم انسان اجتماعی است.

س: آیا در مثال استخاره که فرمودید همان طور که در روانشناسی امروز آمده است اگر فرد در اثر تلقین به آن دستور عمل کند و موفق شود کار درستی است یا خیر؟

ج: هر کاری یک راهی دارد. مثل اینکه تصور ما از عالم این است که خدا برای هر کاری دو راه درست کرده است یک راه طبیعی که خیلی پر پیچ و خم و دشوار است و زمان و نیرو می خواهد و یک راه با یک هو کشیدن به جواب می رسد. اعتقاد به استخاره اثرش این است که اگر وارد کاری می شوی با آرامش وارد آن کار می شوی ولو در حال سقوط در دره هستی ولی با آرامش سقوط می کنی. وضع امور را بهتر نمی کند.

 

فایل صوتی قسمت اول- جلسه پنجم تعلیم و تربیت 22 دی 1396

 

فایل صوتی قسمت دوم- جلسه پنجم تعلیم و تربیت 22 دی 1396


فایل صوتی قسمت سوم- جلسه پنجم تعلیم و تربیت 22 دی 1396

تهیه متن نوشتاری توسط فرزانه دشتی صورت گرفته است. 

جلسه چهارم تعلیم و تربیت با استاد مصطفی ملکیان همراه با فایل صوتی

طرح واره ای درباره تعلیم وتربیت


با دغدغه ی پیوند علم و عمل در حوزه تعلیم و تربیت بار دیگر نزد استاد مصطفی ملکیان حاضر شده و درخواست کردیم که طرحی جامع از مباحث مرتبط با تعلیم وتربیت ارائه دهد که شامل جنبه های تئوریک و عملی  بوده و هم در عین حال بتواند شرایط موجود را تبیین کند. *

اینک شما را به مطالعه این طرحواره دعوت می کنیم:

 

تعلیم و تربیت _ آموزاندن و پروریدن _ ، در واقع دو عمل هست. طبعا اگر عملی ارادی باشد در آن دو چیز مهم وجود دارد. یکی مساله هدف و دیگری مساله موفقیت و شکست است. در مورد تعلیم و تربیت هم که دو عمل هستند در موردشان هدف، موفقیت و شکست مهم است. از اینجا شروع می کنیم.

تفکیک دقیقی در فلسفه ذهن و فلسفه عمل بین هدف و نتیجه شده است. هدف وضعی است جهانی، ابجکتیو و برونی که فاعل فقط برای ایجاد آن وضع دست به فعل زده است. اگر قصد ایجاد آن وضع را نداشت دست به عمل نمی زد اعم از اینکه به ایجاد آن وضع برسد یا نرسد. مثل اینکه هدف من از سخن گفتن این باشد که مطلبی را به شما تفهیم کنم اعم از اینکه به این قصد برسم یا نرسم. نتیجه وضعی است که بر اثر فعل پدید می آید خواه فاعل بخواهد آن وضع پدید آید یا نخوهد پدید آید. هر دو یک "اعم از اینکه" و "خواه، خواه" دارد. در هر فعلی دو چیز قابل طرح است. موفقیت یعنی انطباق هدف با نتیجه و شکست یعنی هر نوع عدم انطباق با نتیجه است.

موفقیت یعنی هدفی که برای ایجاد آن وضع دست به عمل زدم فی الواقع هم آن وضع پدید بیاید. شکست یعنی برای هدفی دست به عمل بزنم که آن نتیجه به دست نیاید یعنی با نتیجه انطباق پیدا نکند. موفقیت یک صورت دارد یعنی انطباق هدف بر نتیجه و شکست سه صورت دارد. فرض کنید من برای انتقال مطلبی از ذهن خودم به ذهن شما تدریس می کنم. اگر این مطالب به ذهن شما عملا انتقال پیدا کرد می گویند تدریس من موفقیت آمیز بود. در سه صورت هم تدریس من شکست می خورد. یکی اینکه اگر مطالب به ذهن شما انتقال پیدا نکند شکست خوردم. دیگر اینکه غیراز آنچه می خواستم به ذهنتان متبادر شود  چیزهای دیگری هم که نمی خواستم به ذهن شما متبادر شود. اینجا هم هدف با نتیجه انطباق ندارد و این هم شکست است. مورد سوم این است که من برای تفهیم مطلب برای شما سخن بگویم ولی تفهیم کامل صورت نگیرد. فرق مورد دوم و سوم این است که در مورد دوم اضافه بر هدف چیزی انتقال پیدا کرد و در مورد سوم هدف هم خودش کامل تحقق پیدا نکرد. این سه نوع شکست را باید در هر عملی از همدیگر تمیز داد.

تعلیم و تربیت مثل هر فعل دیگری هدف و نتیجه دارد. موفقیت آن در گرو این است که نتیجه با هدف انطباق یابد.

هدف تعلیم و تربیت به صورت کلی چه چیزی می تواند باشد. به نظر می آید که هدف تعلیم و تربیت یکی ایجاد فرد خاص است یکی ایجاد جامعه خاص. می خواهیم افراد، افراد خاصی بشوند که الان نیستند. دیگر اینکه می خواهیم جامعه به صورت خاصی درآید که الان نیست. در کلی ترین صورت می خواهیم به طرف جامعه ای برویم که بهترین جامعه است و فردی که بهترین فرد است. در مورد بهترین جامعه به جامعه سالم تعبیر می کنند ولی در مورد بهترین فرد اجماعی وجود ندارد. پیش فرض این است که جامعه کنونی، جامعه سالم نیست و می خواهیم جامعه سالم بسازیم ولی از فرد چه می خواهیم بسازیم. اینجاست که یک اختلاف عمده وجود دارد و در این اختلاف عمده نیز زیرمجموعه های اختلافی دیگری هم هست.

بعضی گفته اند هدف تعلیم و تربیت این است که از فرد می خواهد فرد بهروز بسازد و بعضی گفته اند می خواهد فرد خوش بسازد. خوشی و بهروزی. البته قائلین به خوشی و بهروزی نیز برای هر کدام زیرمجموعه هایی عنوان کرده اند. نکته مهم این است که در طول تاریخ فرهنگ بشری به غیر از اینکه آدم های دقیق النظر متوجه شده اند، همه کسانی که در باب خوشی و یا بهروزی سخن گفته اند هر دو را با لفظ سعادت به کار برده اند و گفته اند می خواهیم فرد سعادتمند بسازیم. در حالی که برخی از سعادتمند فرد بهروز  و برخی فرد خوش مرادشان بوده است. مراد از خوش معنای مضیق آن که شامل خوردن و آشامیدن و پوشاک و ... باشد نیست. این نکته تا این اواخر در طول تاریخ مغفول بود بنابراین فرزانگان، عرفا، فیلسوفان، بنیان گذاران ادیان و مذاهب، الهیدانان، عالمان اخلاق، روانشناسان در مورد هر دو  لفظ سعادت و یا در انگلیسی happiness به کار بردند. این دقت را نداشتند که بعضی مرادشان از این لفظ خوشی و بعضی مرادشان بهروزی است. خوشی و بهروزی دو چیز متفاوت اند. صفت جامعه آرمانی، سالم و صفت فرد این است که یا خوش باشد یا بهروز. در بهروزی و خوشی اختلاف هست همانطور که در مولفه های سلامت اختلاف هست. اینجا بحثم در مصادیق نیست در مفاهیم است. آرمانی بودن فرد یعنی خوشی و بهروزی او و آرمانی بودن جامعه یعنی سلامت جامعه. نکته اینجاست که اگر فردی آرمانی شود آیا خود به خود به تبع آن، جامعه آرمانی نمی شود؟ یا برعکس است اگر جامعه آرمانی شود آیا خود به خود فرد آرمانی نمی شود؟ اگر این طور باشد تعلیم و تربیت دیگر دو هدف نخواهند داشت. وقتی می گویی دو چیز می خواهیم یعنی با آرمانی شدن فرد لزوما جامعه آرمانی نمی شود و برعکس. اگر به هر کدام پاسخ مثبت دهید هدف تعلیم و تربیت می شود یک هدف که اگر یکی آرمانی شد دیگری هم آرمانی می شود.

 مفروض کسانی که می گویند تعلیم و تربیت دو هدف دارد یکی بهسازی جامعه و یکی بهسازی فرد است که این دو تا لزوما به یکدیگر نمی انجامند. این بحث خواهد شد.

مولفه های جامعه سالم چیست. اختلاف نظر زیاد است ولی قولی که بیشتر طرفدار دارد این است که جامعه سالم هفت ویژگی دارد. یک امنیت است.  securityاجتماعی باید معنا شود.

دوم در جامعه سالم باید رفاه باشد. ثروت صفت افراد است و رفاه صفت جامعه است. سوم عدالت است. عدالت وصف جامعه است. البته عدالت در اخلاق یونان و روم قدیم صفت افراد نیز بود. چهارم آزادی است. پنجم نظم در جامعه است. ششم همبستگی اجتماعی solidarity است. یعنی جامعه غیر از ازدحام افراد است.

 کتاب خیلی مهمی اواسط قرن بیستم نوشته شد تحت عنوان "ازدحام تنهایان" از دیوید رایزمن جامعه شناس طراز اول آمریکایی که در آن کتاب می گوید آمریکا جامعه نیست ازدحام تنهایان است. ازدحام یعنی به هم چپیدگی. در ازدحام تنهایان، همبستگی وجود ندارد. مثلا همه کسانی که در صف نان می ایستند ازدحام تنهایان هستند که در آن همبستگی اجتماعی نیست. همبستگی اجتماعی میزان آمادگی یک فرد یعنی یک عضو جامعه که اگر منافع خودش با جامعه اش تعارض پیدا کرد منافع خودش را فدا کند می باشد. به میزانی که افراد حاضر نباشند عندالتعارض واقعی و حقیقی منافع خود را فدا کنند ما با ازدحام تنهایان سر و کار داریم. تعبیر خودم که جایی قبلا به کار برده ام این است که آدم ها به دو جهت کنار هم قرار می گیرند یکی به جهت اینکه دلهایشان گشاده شده است یکی به جهت اینکه جایشان تنگ شده است.

اگر بالای یک برج قرار بگیرید، آدمهایی را می بینید که مثل مورچه در هم می لولند. جا که تنگ شد می شویم ازدحام تنهایان. جامعه یعنی کنار هم بودن افرادی که دلهایشان به هم گشاده است. بعضی متفکران ذیل این همبستگی اجتماعی چیز دومی گنجاندند که برخی قائلند که باید مولفه جداگانه ای برای جامعه سالم باشد، اینکه تعارض بین منافع فرد و جامعه هر چه کمتر پیش بیاید. مولفه آخر جامعه سالم این است که باید زمینه های رشد فردیت آدمی فراهم شود. هر کدام از ما منحصر به فردیم به گفته عرفا "لا تکرار فی التجلی". خدا دو اتم را هم عینا نیافریده است چه برسد به دو برگ چه برسد به دو انسان. در ما انسان ها دو چیز در آن واحد باید متعادل باشد یکی اقتضائات عضویت در اجتماع یکی اقتضائات فردیت. Memership,indviduality. عضویت ما در جامعه اقتضائاتی دارد که ما به آن تن می دهیم. مثلا اقتضاء عضویت ما این است که از بعضی آزادی های خویش چشم پوشی کنیم اما هر کدام از ما جنبه های یونیکی دارد که باید از کمون به بروز برسند. یعنی از استعداد صرف به شکوفایی برسند و به گفته فلاسفه از قوه به فعلیت درآیند. ممکن است من قریحه شعرسرایی داشته باشم باید جامعه طوری سامان یابد که قوه من در کمون نماند و به بروز بینجامد. هر استعدادی که در کمون بماند صاحب استعداد را آزار می دهد. به تعداد استعدادهای ناشکفته حالتان خوب نیست. برای اینکه حالتان خوب شود باید همه استعدادهای درونی شما شکوفا شود. جامعه باید زمینه این خودشکوفایی های فردی را فراهم کند. هر گونه جلوگیری از بروز استعدادها علامت جامعه ناسالم است. جامعه سالم جامعه تفرد یافتگی ها باید باشد یعنی علاوه بر اینکه عضویت هر فرد تام و تمام است _ البته این عضویت اقتضائاتی دارد_  بتواند تفرد خودش را هم نشان دهد. جنبه بی همتا بودن و منحصر به فرد بودن خود را نشان دهد. اگر جامعه ای این را نداشته باشد همه به سوی یونیفرم شدن و مثل هم شدن پیش می روند. مثلا وقتی میوه می خرید خیار و پرتقال و موز فقط بوی خودشان را می دهند و وقتی همه را کنار هم مدتی بگذارید هر کدام بوی دیگری را می دهد. یعنی در جامعه سالم باید در عین اینکه شرایط عضویت رعایت شود هر کسی فردیتش نیز محفوظ بماند. در جوامع توتالیتر برای متحد الشکل کردن افراد کوشش می شود، وقت خواب، رژیم غذایی، نوع لباس را می خواهند یکسان کنند. به تعبیر نیچه می شود جامعه توده ای و رمه وار و گله وار. باید دید تعلیم و تربیت چگونه می تواند این اهداف را برآورده کند و چگونه می تواند برای تحقق اهدافش آنها را در برنامه هایی که به اعضای جامعه می دهد عملیاتی کند. از طرف دیگر اگر جامعه ای سلامت داشته باشد لزوما افرادش خوش و بهروز نیستند پس لازم است از سوی دیگر آدم هایی بپروریم که در زندگی خوش باشند یا بهروز باشند.

 خوشی و بهروزی تفاوتشان در چیست. به زبان ساده انسانی خوش است که به همه خواسته های خودش برسد و انسانی بهروز است که به همه نیازهای خودش برسد. خواسته و نیاز با هم خیلی تفاوت دارند. انسان خوش یعنی به همه ی چیزهایی که می خواهد برسد. کسی که هر چه می خواهد دارد به این معنا نیست که هر چه نیاز دارد هم دارد. بهروز یعنی هر چه به آن نیاز دارد را دارد. چه بسا انسان بهروز باید از شهرت بگریزد هر چند خواسته اش باشد. 

یکی از نقدهایی که به روایت هایی از لیبرالیزم وارد کرده اند همین است. به نظر من البته این اشکال به کل روایت های لیبرالیستی وارد نیست ولی به بعضی  از روایتها وارد است. می گویند لیبرالها وعده جامعه ای را می دهند که هر کسی هر چه می خواهد دارد. این جامعه نه تنها ممکن نیست مطلوب هم نیست. مثلا خوشی بیمار سرماخورده به خوردن بستنی است ولی نیازش به خوردن داروی تلخ و نخوردن بستنی است.

اگر دقت کنید می بینید در یک سنینی می فهمیم که خواسته ی ما با نیازمان فرق دارد و بنابراین می پذیریم که خواهر یا پدر و مادر نیازهایمان را بگویند ولی از یک سنی مثلا هجده سالگی و یا سن قانونی دیگر نمی پذیریم کسی بگوید تو این را می خواهی ولی نباید بخواهی. یعنی خواسته ات این است ولی نیازت نیست. **

 اجمالا می گویم هدف تعلیم و تربیت آیا باید پدید آوردن افرادی باشد که خوشند یا افرادی که بهروزند. برای یافتن خواسته، هر کسی با رجوع به خودش خواسته اش را می فهمد. اما نیاز را چه کسی باید تعیین کند. چهار دیدگاه وجود دارد که خواهم گفت.

 

سوال این است که از فرد، انسان خوش می خواهیم بسازیم یا بهروز. در تفسیر انسان خوش دیدگاه های متفاوت وجود دارد و در تفسیر انسان بهروز هم تفاسیر متفاوت وجود دارد.

این پروژه کلی است و در بخشی از قسمتهای آن مکتبهای مختلف اجماع دارند بنابراین می توان مخرج مشترک تعلیم و تربیت را فهمید. تعلیم و تربیت در فصل مشترک چطور باید باشد تا موفق باشد. به تعبیر دیگر حسن این طرح رهایی نسبتا زیادش از مکاتب مختلف است و موارد فراوانی اجماع وجود دارد که جامعه سالم و فرد خوش و بهروز چیست و کیست. دقت کنید که "فرد" به کار می برم نه عضو. فرد بهروز، فرد خوش. در جامعه هر کدام از ما عضو هستیم نه فرد.

این طرح در عین اینکه به مبانی نظری توجه دارد، قابل ترجمه به زبان عملیاتی نیز هست. عملیاتی شدنی که می خواهیم بحثها انتزاعی نباشد، هرچند به موانع اجتماعی و فرهنگی ممکن است برخورد کنیم.

کتابهایی که در این زمینه میشود معرفی کرد تا آنجا که حافظه ام یاری میکند یکی

جامعه سالم اریش فروم (به فارسی هم ترجمه شده)، کالبد شکافی ویران سازی انسان از اریش فروم (به فارسی هم ترجمه شده است). کتاب خیلی خوبی هم الاهیدان و فیلسوف پروتستان نوشته است به نام "فرد سالم در جامعه ناسالم" از  بارت که متاسفانه ترجمه نشده است و لب سخنش همین است که اگر فرد آرمانی در یک جامعه ناآرمانی باشد چه پیش خواهد آمد آیا او در جامعه بیشتر اثر می گذارد یا جامعه ناآرمانی در بدبود فرد می تواند موثر افتد.

در بین متخصصان تعلیم و تربیت در غربیان کسی که بهتر به این مباحث می پردازد ایزراییل اسکفلر هست. شش فیلسوف اگزیستانسیالیست تنها اثر او به زبان فارسی است.

 توضیح دیگر درباره این طرح و چارچوب این است که مباحثی را مفروغ عنه در نظر گرفتم هرچند ریشه ای تر هستند مانند الزام تربیت یا التزامات تربیت و اینکه چرا باید وارد بحث تربیت شد. آیا اصلا باید تعلیم و تربیت داشته باشیم و چرا باید در تعلیم و تربیت موجود بازنگری کنیم.

 اما در مورد اخلاقی بودن یا نبودن تعلیم و تربیت در چارچوب کنونی بحث خواهد شد.  هر عملی اگر ارادی باشد این بحث می شود که آیا اخلاقی هست یا نه مثلا ژاکوتو متفکر تعلیم و تربیت فرانسوی در نیمه اول قرن نوزدهم معتقد بود که تعلیم عمل غیر اخلاقی است البته تربیت را نمی گفت و در اروپای باختری آرای او طرفدار داشت که نباید تعلیم دهیم. اصطلاح "نظریه استاد نادان" به آن می گویند. او در نظریه اش راجع اینکه استاد باید چه کار کند اگر نباید تعلیم کند سخن گفته است. بعضی نظریات امروزه تربیت را عمل اخلاقی نمی دانند. نظریه ژاکوتو جزو جریان غالب نیست هرچند در سویس و فرانسه هنوز طرفدار دارد.

 

 

* دیدارهای گذشته در این مورد تحت عناوین " خوشی، خوبی، سیاست" و "جا به جایی ناخشنودی متعلمان" آمده است.

** تفاوت نیاز و خواسته در شماره 112 فصلنامه "نگاه نو" تحت عنوان "خوشی یا بهروزی؟ خواسته یا نیاز؟" توسط استاد ملکیان توضیح داده شده است.


فایل صوتی جلسه چهارم اردیبهشت 96 

متن نوشتاری توسط فرزانه دشتی تهیه گردیده است.

 

 

جلسه سوم تعلیم و تربیت با استاد مصطفی ملکیان همراه با فایل صوتی

((جابه جایی ناخشنودی متعلمان))

برای داشتن یک زندگی مطلوب ( اینجا کمال مطلوب و آرمانی را نمی گویم)، نیاز به رفع بعضی مشکلات بیرونی و بعضی مشکلات درونی داریم. آموزش و پرورش می خواهد به دومی بپردازد. مقصودم نهاد آموزش و پرورش است که شامل وزارت آموزش و پرورش، وزارت آموزش عالی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، رادیو، تلوزیون، مطبوعات، سازمان تبلیغات اسلامی، دفتر تبلیغات اسلامی، خطبا، سخنرانان، ائمه جمعه و همه کسانی که آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته ما را آموزش و پرورش می دهند و روی ذهن و ضمیر مخاطبان تاثیر می گذارند می شود.

برای داشتن یک زندگی مطلوب ولو نه کمال مطلوب و آرمانی، ولی لااقل خوب و خوش، ما دو دسته مشکل را باید برطرف کنیم. یک دسته مشکلات بیرونی یعنی بیرون ذهن و ضمیر و جان و روان مخاطب و یک دسته مشکلات درونی که درون جان و روان و ذهن و ضمیر اوست.

آموزش و پرورش به معنای عام خودش و از جمله وزارت آموزش و پرورش و معلم کارش پرداختن به مشکلات درونی است . مشکلات درونی  رفعش به عهده شماست.

مشکلات بیرونی متصدی دیگری دارد. مثلا مشکلات خانوادگی، اقتصادی، سیاسی، حقوقی، دینی و مذهبی. بخشی از مشکلات که اگر مرتفع شوند شرط لازم یک زندگی خوب و خوش هستند و درونی هستند، به عهده آموزش و پرورش گذاشته شده است، چه مربی مهدکودک باشد چه استاد فوق دکترا در این مورد فرق ندارند.

مشکلات درونی که با آن مواجه می شویم را می توان تحت سه عنوان مشخص کرد.

مشکلات آموزشی، مشکلات پرورشی و مشکلات پژوهشی.

یعنی به دانش آموز آموزش می دهیم و او را پرورش می دهیم و  پژوهش یادش می دهیم.

 

اگر ما واقعا بخواهیم کار تعلیم و تربیت را خوب انجام دهیم باید به چند نکته توجه کنیم.

اول باید باز شناسی کنیم که چه مشکلاتی در درون جلوی زندگی خوب و خوش آنها را گرفته است.

رفع مشکلات بیرونی را دیگران باید انجام دهند. شما مشکلات سابجکتیو را در برابر مشکلات آبجکتیو بر عهده گرفتید.

 اما باید توجه کنیم که مشکلات درونی دانش آموزی را می خواهیم برطرف کنیم که تحت تاثیر سه عامل دیگر غیر من معلم و مربی اش هم هست.

اگر فقط تحت اختیار ما بود کار آسان تر بود. سه عامل غیر من معلم روی مشکلات او و تغییر آنها موثر است.

در واقع من باید دو کار کنم یکی اینکه با تاثیرات نامناسب آن سه عامل مبارزه کنم و یکی اینکه کار خود را پیش ببرم یعنی چیزهایی که می خواهم در ذهن و ضمیرش پدید آورم، پدید آورم.

آن سه عامل مزاحم تعلیم و تربیت موفق چیست؟

1- وضع معیشتی دانش آموزان (فقر اقتصادی، عقب ماندگی اقتصادی). حد نصابی از رفاه اقتصادی برای تغییرات و موفقیت در تعلیم و تربیت لازم است. وضع اقتصادی کل جامعه که به اصطلاح جامعه شناسی رفاه اجتماعی گفته می شود می تواند سد راه موفقیت در تعلیم و تربیت گردد. حد نصابی از رفاه اجتماعی را نیاز دارید.

2- نظام سیاسی انتظار دارد آموزشهای مورد نظرش را به دانش آموز بدهیم. نظام آموزش و پرورش ایدئولوژیک است و به محتوا کار دارد و تشخیص شما با تشخیص نظام سیاسی همیشه منطبق نیست. نظام سیاسی، آموزش و پرورشی را می خواهد که به شدت ایدئولوژیک و همراه با آفات فکری مثل پیش داوری، جزم و جمود و تعصب است، به شدت مادی گرایانه که در آن مناسک و شعائر و احکام دست بالاتری از اخلاق دارند. در حالی که آموزش و پرورش موفق نباید ایدئولوژیک باشد یعنی پرونده هیچ مساله ای مختوم الی الابد نباشد و نباید مبتنی بر آفات فکری، مادی گرایانه و ظاهرگرا باشد.

 

3- رقیب سوم چیزهایی است که از فضای عمومی جهانی دریافت می شود (ارتباطات و فضای مجازی) که در دوستان و هم نسلان دانش آموز نفوذ بسیار دارد.

خیلی وقتها این آموزش ها از بیخ و بن فاسد است مثل ماتریالیسم اخلاقی که از غرب می آید و برای بچه از اول پول دار شدن ارزش می شود. مثلا تمام سلبریتی هایی که در دنیای مجازی هستند اولین ویژگی شان ثروت است. از دید بچه ها این ها بزرگند و از دید آنها جهان لقمه ای است که می خواهند قسمت بزرگش نصیب آنها شود.

گاهی هم این آموزشها از بیخ و بن فاسد نیست ولی سرریزش فاسد است که به بچه می رسد مثلا "روابط جنسی" در غرب آن چنان که هست خودش فی حد نفسه ایراد ندارد ولی جنبه سکس و فیزیولوژیکش سر ریز شده به این طرف می رسد. با اینها هم باید مبارزه کرد.

من عامل خانواده را نگفتم زیرا ممکن است خانواده ای فرهیختگی اش به قدری باشد که به معلم کمک هم بکند. ولی اگر خانواده ای مشکل داشته باشد آن هم عامل چهارم مزاحم برای تعلیم و تربیت موفق است.

بحث رقبا و رقابت با آنها را البته از سر ناچاری رها می کنم و به کار خودمان یعنی آنچه باید در مخاطبان خود ایجاد کنیم می پردازم. اگر روی کار معلمی و تغییر درونی که می خواهیم در دانش آموز، متعلم و متربی ایجاد کنیم، تمرکز کنیم با سه کار روبه رو می شویم:

1- باورهایی را در ذهن او پدید آوریم یا نابود کنیم.

2- احساسات و عواطف و هیجانی را پدید آوریم یا نابود کنیم.

3- خواسته هایی را ایجاد کنیم یا نابود کنیم.

ممکن است به نظر بیاید که چیزهای دیگری هم هست ولی اگر دقت کنید می بینید که غیر این سه تا، چیز دیگری نیست. ما یا با باورها سر و کار داریم، یا با احساس و عاطفه و هیجان یا با خواسته ها.

ملاک و معیار خوبی و بدی در این سه مورد با یکدیگر یکسان نیستند.

باورها در حالت آرمانی مثبت و منفی بودنشان به صادق یا کاذب بودنشان هست، باید باورهای کاذب را بگیریم و باورهای صادق به آنها بدهیم. اما ما انسان ها همیشه با حالت آرمانی سر و کار نداریم بنابراین در این مورد گفته اند دو رتبه پایین تر هم قبول کنید. اگر به صدق و کذب باور دسترسی نداریم باورهای موجه را در اختیار مخاطب بگذاریم یعنی باورهای بادلیل و باورهای ناموجه و بدون دلیل را از او بگیریم. اگر در بعضی موارد این هم نشد این هم نشد می خواهیم حداقل باورهای معقولreasonable در مقابل باورهای نامعقول به بچه ها بدهیم. 

در مورد مثبت و منفی بودن احساسات و عواطف و هیجانات، به جا در مقابل نا به جا مطرح است.

مثبت و منفی خواسته ها هم به معقول و نامعقول تقسیم می شوند. (معقول و نامعقول در این جا با معقول و نامعقول که در رتبه سوم باورها گفتم اشتراک لفظی دارند.)

هر کدام از این سه مورد گفته شده (باور، احساس و عاطفه و هیجان، خواسته)، خود به چهار دسته تقسیم می شوند: رابطه با خدا، با خود، با انسان های دیگر و با جهان پیرامون.

دو نکته را اینجا باید تذکر دهم. یکی اینکه ممکن است بگویید با این حرف شما انگار وجود خدا را فرض گرفته اید. اگر شما به خدا قائل نباشید به عدم وجود خدا باور دارید. متعلق این باور هم باز خداست. این هم ارتباطی است که با موجود علی الادعایی است که یکی وجود آن را قبول دارد و یکی قبول ندارد. نفی هم یک نوع ارتباط عقیدتی است. شش نوع ارتباط باوری با یک موجود داریم. یک وقت قبول و رد نسبت به موجودی داریم، یک وقت اثبات و نفی، یک وقت تایید و انکار، یک وقت جرح و تعدیل و یک وقت حک و اصلاح، گاهی هم اعتنا و بی اعتنایی به باوری داریم.

نکته دوم چرا این ارتباط ها را به این ترتیب گفتم چون نوع ارتباط با خدا علت می شود برای خود و دومی علت می شود برای ارتباط با انسانهای دیگر و بعد این علت است برای ارتباط با طبیعت پیرامون.

 شما به عنوان معلم می خواهید دانش آموز نسبت به خدا و خودش و نسبت به دیگران و جهان، باورهای صادق در ذهن و ضمیرش نقش بندد و احساسات و عواطف به جا و خواسته های معقول در او ایجاد گردد.

اگر در این سه دسته موفق شوید چون این سه دسته علت برای گفتار و کردار هستند به صورت خودکار رفتار که جمع گفتار و کردار است، درست می شود.

نادرستی گفتار و کردار ناشی از منفی بودن آن سه تا هست. منفی و مثبت گفتار و کردار درستی یا نادرستی آنهاست، درست بودن یعنی عقلانی و اخلاقی (وجدانی) باشند. اگر گفتار درست و کردار درست می خواهیم باید باور صادق و احساس و عاطفه و هیجان به جا و خواسته معقول بپروریم. این گفتار و کردار مناسبات اجتماعی را سامان می دهد چه مناسبات نهاد اقتصاد، چه سیاست و چه خانواده و چه هر نهاد دیگر، تمام روابط اجتماعی بر اساس گفتار و کردار است.

حالا اگر به آن سه تای دورنی (باور، احساس عاطفه هیجان، خواسته) ذهن و به گفتار و کردار رفتار بگوییم پس ما معلمان سراغ ذهن می رویم تا رفتار را درست کنیم و از طریق رفتار جامعه را درست کنیم. ذهن که به سامان شود رفتار به سامان می شود و بعد از طریق آن جامعه سالم می شود.

حالا باید ببینیم که چگونه باورهای صادق و احساسات و عواطف و هیجانات به جا و خواسته های معقول را القا کنیم.

قصدم این است که نقشه کلی را مطرح کنم و وارد جزییات هر کدام از این موارد نمی شوم.

توجه داشته باشید کار شما بر کار دو دسته دیگر در جامعه رجحان دارد.

وقتی در جامعه پدر، مادر یا رجل سیاسی می خواهند شهروندان را به سوی کار خاصی سوق دهند و از کار خاص دیگری عدول دهند با توسل به سه دسته نیرو می توانند این کار را انجام دهند. نیروی اول نیروی باوراننده، دوم انگیزاننده و سوم وادارنده است که شما کار نیروی اول را انجام می دهید. مثلا حکومت تصمیم می گیرد که مردم رفتار خاصی انجام دهند یا ندهند یکی از راه ها این است که از نیروهای باوراننده استفاده کند و با استدلال نشان دهد که این رفتار درست یا نادرست است یعنی با توسل به قوه اقناع بتواند به شهروندان انجام یا عدم انجام را بباوراند. اینجا امکان دارد که هشتاد درصد شهروندان همانگونه که حکومت یا پدر و مادر خواسته است رفتار کنند. ولی بیست درصد سر به راه نمی آورند بعد به نیروهای انگیزاننده متوسل می شوند. انگیزاننده یعنی پاداش دهنده و به زبان ساده تطمیع، یعنی به طمع می اندازند. پاداش از مدرسه به نام جایزه شروع می شود و این جایزه ها در سطح زندگی اجتماعی ادامه دارد. اما دسته ای با این هم سر به راه نمی آورند و نوبت به نیروهای بازدارنده که تهدید کننده هستند می رسد.

پس اقناع به عهده معلم و مربی است. با این وجود ممکن است حتی کارتان را اگر درست هم انجام دهید صد در صد موفق نشوید. البته همیشه آموزش و پرورش که نیروی اقناعی ایجاد می کند مقدم است.

 گفتم سه تای درونی، علت دو تای بیرونی (رفتار) هستند که در روانشناسی تحت عنوان نظام انگیزشی از آن یاد می کنند. چه می شود که انسانی به گفتار یا کردار خاصی انگیخته می شود. نظریه ای که بعد از ویلیام جیمز یعنی از تقریبا صد و بیست سال پیش به این طرف مورد اتفاق هست این است که نظام انگیزشی، باور- میل است. یعنی باورها و میل ها خواسته را عوض می کنند و خواسته رفتار را عوض میکند. باور beliefو میل desire است که در جمع گاهی بیزایر می گویند. تغییر باور و میل علت می شود برای تغییر خواسته ها، آنگاه رو به رفتار خاص می آوریم. رفتار خاص یعنی یک میل به اضافه چند باور، خواسته ما را تغییر می دهد. برای مثال احساس تشنگی رنج آور است احساس الم می کنم (ساختار جسمانی، روانی و ذهنی ما اینگونه است). برای رفع تشنگی در من میلی پدید می آید و  باورهایی نیز همراهش می آید. باور به اینکه محتوای لیوان آب است و باور اینکه آب رافع عطش است و باور اینکه من قدرت دارم آب را به دهن خودم برسانم و باور اینکه اذن هم دارم و باورهای دیگر. خلاصه امکان ندارد دست به عملی بزنیم بدون پدید آمدن یک میل و چندین باور. باورها تعدادشان بیشتر از آن هست که در نگاه نخست به نظر می آیند ولی میل یکی است. نظام انگیزشی میل- باور است که ما را به گفتار و کردار خاصی وا می دارد.

 حالا سراغ چیزی می رویم که لُب آموزش و پرورش و مخ آموزش و پرورش است.  آن این است که وقتی میل به رفع عطش میکردم به خاطر بیزاری و رنج از عطشناکی بود یا اگر برای رفع گرما که کاری می کردم چون از احساس گرما رضایت نداشتم و بیزار بودم و رنج می بردم. در واقع هر عملی نشان دهنده یک نارضایتی و ناخشنودی از جهان است. عدم رضایت خاستگاه عمل است. یعنی من از جهانی راضی ام که تشنگی من در آن نباشد و یا احساس گرما نداشته باشم. به تعداد گفتار و کردار آدم از جهان نارضایتی دارد. البته ممکن است خیلی وقتها هم چون باورهای خاصی داریم دست به عمل نمی زنیم با اینکه ناراضی هستیم. مثلا از تشنگی ناراضی ام ولی آب نمی نوشم چون باور دارم که آن آب، از آن من نیست. اگر انسانی کاملا از جهان راضی باشد دست به عمل نمی زند. در واقع ما می خواهیم ناخشنودی متعلمان خود را جا به جا کنیم تا گفتار و کردار دیگری داشته باشند. متعلم و متربی به دست معلم و مربی، ناخشنودی هایش جا به جا می شود. شاعر که می گوید "ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول     زین هواهای عفن وین آب های ناگوار" می گوید هوایت عفن است و آب های ناگوار می نوشی تعجب میکنم چطور ناراضی نیستی. می خواهم ناراضی بشوی و دست به عمل بزنی. عمل یعنی دگرگونی در جهان ایجاد کردن با اینکه عمل و دگرگونی دو مفهوم هستند ولی یک مصداق دارند و هر عملی در جهان دگرگونی ایجاد می کند و هرچه در جهان دگرگونی ایجاد کند از سنخ عمل است.

اگر از وضعی خشنود هستید و می خواهید مثلا خنکی ادامه پیدا کند اینجا هم عملی که برای استمرار آن انجام می دهید ناشی از ناخشنودی از عدم استمرار وضع کنونی است و قابل احاله است.

آخرین نکته این است که رفتار معلول ذهن است. پس اینجا یک رابطه علی و معلولی یک طرفه وجود دارد. رفتار علت برای ذهن نیست. در آن سه تا که ذهن نامیده شده باور و احساس، علت یک طرفه برای خواسته می باشد. 

حالا سوال این است رابطه باور و احساس چگونه است و کدام علت دیگری است؟ چهار نظر در این مورد داده شده است:

- این دو رابطه علی و معلولی ندارند. دیوید هیوم به این رای قائل بود.

- باور برای احساس علت است ولی نه برعکس یعنی علیت یک طرفه ی باور برای احساس.

- احساس برای باور علت است و آن هم علیت یک طرفه.

این سه تا تقریبا امروز طرفدار ندارند و چهارمین نظر این است که این دو رابطه دیالکتیکی دارند. باور و احساس رابطه علی و معلولی دارند. و هر کدام برای یکدیگر علت می شوند. جریان عمده روان شناسی امروز بر نظریه چهارم است، ولی در همین قول یک نزاعی است که هنوز فیصله یافته نیست و آن نزاع این است که بین این دو وزن کدام بیشتر است؟

 اینجا سه قول وجود دارد:

- همان مقدار که باور علت برای احساس می شود احساس هم همین مقدار علت برای باور است و هم عِدل و هم ترازو هستند. این قول کمتر طرفدار نسبت به دو قول دیگر دارد.

- قول دیگر این است که باورها قوی تر از احساسات هستند و باورها بیشتر علت می شوند برای احساسات. این قول در تاریخ باعث ادبار شده است.

- قول آخر قول ویلیام جیمز است و من هم به این قائلم می گوید احساسات و عواطف از باورها قوت بیشتری دارند و بیشتر علت می شوند برای باورها.

این قوی بودن باور یا احساس از این جهت مهم است که مشخص می کند که جوهره شخصیت و منش هر فرد کجاست. هسته ی مرکزی شخصیت هر فرد کجاست. ویلیام جیمز هسته اصلی را احساس و عاطفه می داند درحالی که با قول ارسطویی، باورها هسته اصلی شخصیت را تشکیل می دهند. عرفا طرفدار ویلیام جیمزند. " هر چیز که در جستن آنی، آنی" یا به گفته علی بن ابیطالب " قیمه کل امریء ما یحسنه" ارزش هر کسی به اندازه آن چیزی است که آن را دوست دارد. چه چیزی را دوست دارید. اگر ثروت را دوست دارید به اندازه ثروت ارزش دارید، اگر معرفت را دوست دارید ارزش آن را دارید. وزن تو را احساس و عاطفه ات مشخص می کند ببین احساس و عاطفه ات مجذوب و مقهور چه چیز است. عرفای ما می گفتند لُب آدمی، طلب آدمی است. بگو در بازار دنیا طالب چه هستی تا بگویم چقدر قیمت داری. جستجوگری و احساس وعاطفه ی تو مهم است.

در کلام و الهیات ما از صدر ظهور ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت، اسلام) اهمیت باورها نسبت به احساسات از ارسطو پذیرفته شد. اگر از متکلم مسلمان، مسیحی یا یهودی بپرسید که خط فاصل مومنان از کافران کجاست می گویند عقایدشان است. اگر گفته شود کسی هزار نیکی کرده است باز آنها در مورد عقایدش در مورد او قضاوت می کنند. می پرسند آیا به وجود خدا و زندگی پس از مرگ معتقد است یا نیست.

ایشان دو سخن را چه درست چه نادرست از ارسطو پذیرفتند یکی اینکه می گفت انسان حیوان ناطق است بنابراین آن چیزی که خط تمایز بین انسان و سایر حیوانات می باشد تفکر است که به ساحت باورها مربوط می شود.  سخن دومش این بود که هر باوری ارزشمند نیست باور مستدل و استدلالی ارزشمند است. این دو سخنش در کلام پذیرفته شد. گفتند که اول چیزی که خط مومن و کافر را جدا میکند عقاید است با اینکه قران این را نمی گوید اگر دقت کنید یک جا نگفته است که خط مومن از کافر با عقاید جدا می شود. می گوید "الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون" یعنی آنچه ولی خدا را از غیر ولی خدا جدا می کند این است که خوف ندارد. یا می گوید " ایتها النفس المطمئنه" ای جان آرام ارجعی الی ربک یعنی تو را به آرامشت می شناسد که جزو احساسات 85 گانه ای است که داریم.

اگر از متون مقدس سه دین ابراهیمی بپرسید که وزن آدمها را چطور بشناسیم می گویند که ببینید که این آدمها از چه شاد و از چه غمگین می شوند. به چه امید بستند و از چه قطع امید کردند و چه چیزی به آنها آرامش و چه چیزی اضطراب می دهد. البته فقط کتب مقدس را می گویم که در آن ها احساسات مانند امید و شادی و آرامش سبب میز می شود.

 قران می گوید عقیده را که همه دارند " اَ فی الله شک فاطر السموات و الارض" این استفهام انکاری است. یعنی همه می دانند که خدا وجود دارد. "لئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر لیقولن الله" حتی اگر از مشرکان و کافران هم بپرسی که چه کسی زمین و آسمان را آفریده است می گویند خدا. بنابراین عقیده به وجود خدا میز بین مشرک و کافر و مومن، ایجاد نمیکند بلکه آن چه مهم می باشد این است  که به خدا دلبستگی داری یا نداری یا به غیر خدا دلبستگی داری قبلا گفته ام که تمام مولفه هایی که در قران، مومنان و کافران و منافقان را بازشناسی می کند بدون استثنا از مقوله احساس و عاطفه و هیجان است. اهمیت باورها سبب شد که در طول تاریخ این سه دین باور پرسی و تفتیش عقاید رایج شود. نمی پرسیدند که با چه چیزهایی دلت آرام می گیرد و با چه چیزهایی دلت خوش است از چه چیزهایی ناامید و به چه چیزهایی امیدوار هستی.

اگر کلام ما طبق متون مقدس با آن سیاق بود، باید احساسات پرسی راه می افتاد که مثلا می پرسیدند از چه می ترسید و از چه شاد می شوید.

متکلمان و به تبع آنها فقها میز نیکی و بدی را باورها می دانند نه احساسات و عواطف، بگذریم از اینکه باور هم  به گزاره های محفوظ در حافظه تقلیل یافت.

سوال شد که آیا برای شروع بحث به انسان شناسی نیاز است؟ نه نیاز نیست.

ما بعد از طریق آموزش و پرورش می فهمیم که چطور رای درست را از نادرست تمیز دهیم. فرض کنید که 5 نوع انسان شناسی بر شما عرضه شود شما بر اساس چه چیزی یکی را انتخاب می کنید. باید متدولوژی مطرح شود که از طریق آن بتوانید بین هفت نوع نظامی که در زندگی با آن مواجهید تمیز بگذارید. 

نظامهای هستی شناسی، خداشناختی، جهان شناختی، معرفت شناختی، انسان شناختی، ارزش شناختی و وظیفه شناختی متفاوت وجود دارد و به ازای هر کدام اِن مکتب پدید آمده است. به متعلم و متربی آموزشی انتقال دهیم که بتواند بین هر کدام از این نظامها و مکاتب و رقبایشان به انتخاب درست دست بزند.

با پیش فرض خاصی شروع نمی کنم با اینکه من و شما پیش فرضهای انسان شناختی و .... خاص خود را داریم بلکه با فرضهایی جلو می رویم که با نظامها و مکاتب متفاوت هم درست است.

سوال شد مشاهده می کنیم که در برخی احساسات غالب است و وزن آن بیشتر از استدلال و باور است آیا می توان آن را به دلیل سنخ روانی شان دانست؟

 اگر چیزی جزو سنخ روانی باشد تغییر پذیر نیست ولی در تیپولوژی روانشناختی کسی نگفته است که استدلال گرایی، نقل گرایی، تعبدگرایی و تقلید گرایی جزو سنخ روان شناختی است. وقتی سنخ رونشناختی خود را شناختید متوجه می شوید که قدرت جا به جا کردن آن را ندارید. غلبه باور بر احساس یک روش و متدولوژی است که اگر پذیرفته شود باید برای پذیرنده عقاید مهم می شود. 


فایل صوتی جلسه سوم تعلیم و تربیت سیزدهم اسفند 95



متن نوشتاری توسط فرزانه دشتی تهیه گردیده است.


جلسه دوم تعلیم و تربیت با استاد مصطفی ملکیان همراه با فایل صوتی

جلسه دوم تعلیم و تربیت با استاد ملکیان در تاریخ دوم دی 95

اولین موضوعی که خوب است مورد بحث قرار بگیرد این مساله است که اصلا هدف اموزش و پرورش چه باید باشد یعنی من ماده ی خامی به نام دانش آموز تحویل می گیرم بناست بعد سی سال چه تحویل دهم بنا بر انچه باید تحویل بدهم معلوم می شود که درست تحویل داده ام یا نه

در کشور ما بدون اینکه حواس صاحب نظران به این نکته جمع باشد به نظرشان آمده است که هدف تعلیم و تربیت ایجاد شخصی است که متصدی یک شغل بتواند شود. این یکی از پنج هدف بزرگی است که در طول تاریخ گفته شده است و امروزه نامقبول ترین نظریه همین نظریه است ولی در کشور ما فرض بر این است که بچه را به کودکستان و یا مدرسه تحویل میدهید و انگار به زبان حال از  نظام و نهاد آموزش و پرورش خواسته اید که این بچه را وقتی تحویلی می دهید بتواند یک شغل و حرفه را متکفل و متعهد شود. بتواند مثلا یک پزشک جراح یا متخصص علوم آزمایشگاهی یا نقاش یا ... شود. یعنی هدف آموزش و پرورش را این می دانند که اقتضای تقسیم کار اجتماعی این است که هر کسی کاری انجام دهد حالا بچه را می بریم که یک کاری بهش یاد دهند. این یکی از پنج تئوری در آموزش و پرورش است پنج اتم که گاهی از ترکیباتش مثلا اول و دوم یا اول و سوم و یا دوم و چهارم جمع شده و نظریه جدید به دست آمده است ولی مفردات و بسائطش و اتم هایش همین پنج تئوری است. یک تئوری اش همین تئوری شغل و حرفه است. این تئوری امروز مردودترین نظریه در اموزش و پرورش است و می گویند که درست نیست ولی اموزش و پرورش کشور ما انگاری می خواهد به این هدف برسد. اینکه می گویم انگاری چون در راه رسیدن به این هدف هم موفق نیست. شاید بهترین کار این باشد که راجع هدف تعلیم و تربیت چه باید باشد بررسی کنید. هدف (اجوکیشن) چه قسمت تعلیم که تیچینگ می گوییم و چه قسمت تربیت که ترینینگ مجموع این دو را در انگلیسی اجوکیشن گوییم. هدفش چه باید باشد.

منظورم این نیست که فقط مطالب من را بخوانید. در این باب هرچه به دست تان امد بخوانید خوب است تا بشود بحثی انجام بگیرد. فلسفه تعلیم و تربیت هشت بحث اصلی دارد که اولین بحثش اهداف تعلیم و تربیت است که چه هدفهایی برای آن متفکران پیشنهاد کردند.

در حد یک جلسه دوستان در مورد این نکته مطالعه کنند هر چه به نظرشان می آید و به ذهنشان می آید یادداشت کنند یا چیزی جایی خواندند و به نظرشان قانع کننده آمده است بنویسند. بعد اهدف تعلیم و تربیت، انواع تعلیم و تربیت محل بحث بعدی قرار می گیرد. سوال شد که انسان شناسی کجای تعلیم و تربیت قرار می گیرد؟

انسان شناسی در اهداف تعلیم و تربیت بحث می شود که انسان بالفعل، چیه و انسانی که می خواهیم بعد تعلیم و تربیت به آن برسیم چه خواهد بود.

سوال شد که اینکه اهداف اکتسابی باشند یا وضعی و قراردادی هم اینج بحث می شود؟

بله اینجا بحث می شود

بعد مساله انواع تعلیم و تربیت پیش می آید. 


متن نوشتاری توسط فرزانه دشتی تهیه گردیده است.


فایل صوتی جلسه دوم تعلیم و تربیت قسمت اول 

فایل صوتی جلسه دوم تعلیم و تربیت قسمت دوم